گفت : به به چقدر زيبايی!
چه سری، چه دُمی، عجب پايی!
ولی آخر پنير تو چون شد؟
شعر از لطف خويش بيرون شد
قهرمان نمایش ايشان بود
قصه بی او نمی شود موجود
بی پنير آن شکر زبانی نيست
آنچه من دانم و تو دانی نيست
گفت: دست از دلم بکش روباه
که پنير است قصه ای جانکاه
قهرمان هم هنوز ايشان است
چون که اکنون به قيمت جان است!
بداهه سرایی از روی يک عکس واقعی که مرسده برایم فرستاد
پيرايه يغمایی
