به آذين مترجم خوبی بود. اگر چه در ترجمه گاهی اشتباهاتی هم می کرد.
مثلاً در (دُن آرام) می گويد: صدای «خشخش» چرخهای ماشین که هيچگونه نسبتی با صدای چرخ ماشين ندارد و بیشتر در مورد صدای روزنامه و کاغذ و پارچه های آهاری به کار می رود،در حالی که شاملو (ژيغ ژیغ) را – که همان (غيژغيژ) باشد،به کار می گیرد.
اما در کل مترجم خوبی بود و ما از کارهایش تغذيه ی خوبی کردیم، اما نویسنده ی خوبی نبود.
اصلاً مشخص نيست، چرا در ایران هر کسی مترجم است، می خواهد نویسنده هم باشد/ هر کسی که خواننده است، می خواهد هنرپیشه هم باشد. برای همین است که ما نه یک خواننده ی متخصص داریم، نه یک هنرپیشه ی متخصص، نه یک مترجم عالی و نه یک نویسنده ی خوب. راستش نویسنده که اصلاً نداریم.
به آذین مترجم خیلی خوبی بود، اما نویسنده ی موفقی نبود، چون به شدت سیاسی بود، و کسی که گرانیگاه فکرش یک بُعدمتعصبانه است، نمی تواند خوب کار کند، چون همه جا را نمی بیند، همه کس را نمی بیند، زمان و مکانش فقط یک جاست
ساعدی هم همینطور بود، پزشک مسئول و خوبی بود، اما داستان هایش چنگی به دل نمی زند، من برای نزدیک شدن به ساعدی خیلی تلاش کردم، اما نشد، روحم مقاومت می کرد.
میرزاده عشقی در نوآوری بی نظير بود. شعر نو از او شروع شد، اگر چه به پای امتیازات نیما نوشتند، نظریه (کلونی) را اول بار او در شعرش آورد، (حتی قبل از فرنگی ها) ،اما چون افکار سیاسی داشت، هیچکس جدی اش نگرفت و همه از او – حتی حالا هم- به عنوان یک جوان ( خام و پرهياهو و شلوغ ) و (داد وقال کن) با اندیشه های سیاسی اسم می برند، در حالی که در نوآوری بی نظير بود
من از تمام شما عزیزانی که اکنون مرا می خوانید، پوزش می خواهم / اینجا – با شما عزیزان – من احساس می کنم وارد یک نشست ادبی شده ام با افراد خاص و فکور / از این رو بسیار راحت و بی دغدغه حرف می زنم
و اینها هم که می نویسم نظر من است و هیچ تعصبی هم رویش ندارم و هر جا هم که دارم اشتباه می روم، اگر گوشزد بشوم، خودم را بی گمان تصحیح خواهم کرد و خوشحال هم خواهم شد.
و در آخر ممنون از اینکه مرا خواندید.
پيرايه