و امّا یادداشت ها… يادداشت ها زمان های دلتنگی من هستند زمان های تنهایی من
سرزمين مردگان انگار… از پرواز گفتی و نمی دانی که مرا هرشب در رؤيا هایم
و بدان که .. و بدان که عشق را ابد و ازلی است که چشم
مغز درخت نخل تو خوب می دانی که در روستای ما باقلوا را از مغز
دیشب… ديشب پنجره را خوب بستم . اکنون اینجا روز است و فانوس آفتاب بر
بدون تاریخ وقتی به من هشدار می دهند و بعد می گويند: «کنجکاوی نکن!»، انگار
خواب نبود… من به دنیایی فرو رفتم که خواب نبود، یک چیزی بود شبیه خواب
می دانی؟ من بسیار متلاطم هستم، می دانی؟ درست مثل زمانی که در کوير گرد