بر بلندايی نزديک سقف…
و امّا اين ها را رها کن و این را بشنو که امشب خودم را بر بلندایی نزدیک به سقف یافتم
در کنار آتشدانی که آتشش را «ماتیلده» افروخته بود یا تو، درست نمی دانم؟
و مردی غريب که پیش از آن او را ندیده بودم، بر تشکچه ای با منگوله های زرین نشسته بود و در روشنایی آن آتش کتابی را تورّق می زد.
و ازخدا پنهان نیست، از تو هم نباشد که ما او را از پنجره ی بالایی سمت راست هنگام پرواز به آسمان ها یافتیم که به ناگهان راه کج کردیم و از همان دریچه به داخل اتاق فرو شدیم و در کنار آتش در کنار آن مرد خوش منظر جای گرفتیم و اگر چه جای کوچک بود ولی گرمای آتش باعث انبساط الیاف آن و الیاف قلب های ما شد و او بی آنکه بداند من کیستم و چه می خواهم، صفحه ای را ورق زد و به آوازی خوش آغاز به خواندن آوازهای سلیمان و سبا نمود که گه گاه به گفتگوی ویس و رامین بدل می شد
و ما ندانستیم که چه زمان بود که به خوابی گوارا و خوش اندر شدیم و تو نیز بودی انگار .
واين نگاره که می بينی این نشانی همان خانه است و آن مرد که می بينی ، همان است که هنوز بر کنار آتش نشسته و
سلیمان و سبا می خواند:
پيرايه
