فرزند اشک…
اين تو بودی که ديشب ای مادر،
پا نهادی به روی بستر من؟
چون خیالی نگاه غمگین را
گره کردی به دیده ی تر من؟
*
چه شد آخر که ياد من کردی
من که با رنج و غم هم آغوشم؟
من که از صفحه ی خيال تو
محو گشتم، دگر فراموشم
*
در سکوت خيال پرور شب
شِکوه کردم ز بیوفایی تو
سر نهادم به دامنت مادر
قصه ها گفتم از جدايی تو
*
باز گرد ای عزيز رفته ی من
تو بیا باز مهربانی کن
گنهی را که رفته است ببخش
باز با ما تو زندگانی کن
*
شود آيا دوباره ره جويم
من در آغوش مهر پرور تو؟
چهره ات را ببينم از نزديک
بنشينم دمی برابر تو؟
*
بنشين در کنار من مادر
بخدا تشنه ی نگاه تو ام
گر چه هستم ترانه ای محزون
حاصل رنج و اشک و آه توام
*
دست های فسرده ات آرام
اشک اندوه من ز ونه ربود
ديدن تو اگر چه بود به خواب،
غم دیرينه را ز سينه زدود
من اين چارپاره را کلاس یازدهم بودم که سرودم
آن زمان من زابل بودم و در خانه ی خواهرم (پروين) زندگی می کردم. دور از مادرم و خواهران و برادران دیگرم هم همه پراکنده شده بودند ، چون خانواده، به علت وجود یک زن روسپی کرمانی به نام (نصرت تجربه کار) از هم پاشيده بود
اين شعر را به مجله اطلاعات بانوان فرستادم، چاپ کردند، آن موقع ها چاپ شعر برای یک آدم کلاس یازدهی خیلی خیلی موجب خوشحالی بود، اما قضيه به همين جا ختم نشد ، روز مادر که به روایت آن موقع بيست و پنج آذرماه بود، این شعر را در رادیو خواندند و خواهرم افسانه شنيده بود و به وسيله ی نامه به من خبر داد، اگر چه خبرش دو ماه بعد به من رسيد، اما بسیار غرور آفرین بود
پيرايه