پيرايه يغمايی

pirayeh yaghmaii website header

سهراب سپهری

سهراب سپهری که بيشتر نقاش است تا شاعر و در حقيقت می توان گفت که شعرهايش را هم نقاشی می کند ، در 15 مهرماه 1307 در کاشان زاده شد . وی بعد از به پايان رسانيدن دانشکده ی هنر های زيبای دانشگاه تهران ، برای مطالعه ی نقاشی و حکاکی به پاريس و رم و توکيو و هند سفر کرد و در همين سفر ها بود که شالوده ی ذهنيت هنری اش ساخته و پرداخته گرديد .سپهری که همواره دور از جنجال روزنامه ها و مجله ها و فقط با دوستان اندک و تنهايی بسيار خود می زيست ، تا سال 1344 از سوی مطبوعات چندان جدی گرفته نمی شد اما در اين سال ، بعد از چاپ شعر بلند «صدای پای آب» و شعر بلند «مسافر»  که هر دو در فصل نامه ی آرش به چاپ رسيد ، نقش خود را بر فضای شعر معاصر حاکم کرد و يکی از چهره های درخشان شاعرانه شد .
ناگفته نماند که وی پيش از آن چهار مجموعه ی شعر به نام های «مرگ رنگ»، « زندگی خواب ها»، «آواز آفتاب » و «شرق اندوه » منتشر کرده و در همه ی آنها صميمانه کوشيده بود که به زبان شاعرانه ی خويش دست يابد، اما درهمه ناکام مانده بود .
اما بعد از آن در اين دو شعر بلند که خود ِ شاعر آنها را  به تنهايی مجموعه های پنجم و ششم خود می داند ، زبان شاعرانه ی  وی تثبيت گرديد، گواينکه باز اين زبان در آخرين مجموعه اش به نام « ما هيچ ، ما نگاه » تا حدی درهم ريخت .
اين مسأله باعث می شود که همواره پژوهش به روی شعر های سهراب سپهری از اين مقطع ، يعنی از شعر بلند  صدای پای آب  آغاز شود، زيرا پژوهشگران نخستين مجموعه های شاعر را آثار متفاوتی از يکديگر می دانند ، چنانکه شمس لنگرودی در اين زمينه می گويد :
شعر سپهری مرحله به مرحله  از اين انديشه به آن انديشه  با هر دگرگونی انديشگی او دگرگون شده است . او در پی «تلاش بيان خويشتن ِ خويش»  بود . «خود ِ» او که تغيير می کرد ، بيان او نيز با تمام وجود دگر گون می شد . چنين بود که مجموعه ی مرگ رنگ اساسا ً با مجموعه ی زندگی خواب ها فرق داشت و خواننده فکر می کرد دو کتاب از دو آدم مختلف  است . (1)
اما گذشته از همه ی اينها اين نوشتار بر آن است تا دريابد که چرا در آن زمان يکباره شعر های سهراب سپهری به اصطلاح گل می کند ، دهان به دهان می گردد و شاعران جوان را فريفته می نمايد و به دنبال خود می کشاند :
آيا به خاطر زبان صميمی و معصومانه ی شعر است ؟
آيا به خاطر ذهنيت عارفانه و نرم و راضی شعر است ؟
آيا به خاطر تفاوت انديشه  شاعر با شاعران همدوره ی خويش است ؟
آيا به خاطر طيف رنگين کلام شاعر است ؟
آيا به خاطر حس آميزی های شگفت انگيز شعر است ؟
يا به خاطر ذهن ساده پسند جامعه است ؟ و چندين (يا)ی ديگر .
نخست به سراغ ذهنيت شاعر می رويم که درونمايه ی شعر را بوجود می آورد :  ذهن سهراب سپهری ذهنی است عارفانه ، البته نه عرفانی که در ادب فارسی و مثلا ً در شعر های مولانا جلال الدين متجلی است و می تواند انسان را يکباره از جا بر کَند و به رقص و سماع وادارد . (2)
عرفان سهراب سپهری عرفان تسليم و عرفان خوشايندی است که همواره خواننده را به آرامش و خرسندی فرا می خواند و او را برای کوچکترين و ساده ترين چيزها « شاد باش !» می دهد و به قناعت و سر به راهی دعوت می کند :
زندگی رسم خوشايندی است / …. / زندگی شستن يک بشقاب است / زندگی يافتن سکه ی دهشاهی در جوی خيابان است / … / چه اهميت دارد / گاه اگر می رويند / قاچ های غربت ؟ / …. / من به سيبی خشنودم / و به بوييدن يک بوته ی بابونه / من به يک آينه ، يک بستگی پاک قناعت دارم .
صبح ها نان و پنيرک بخوريم / و بکاريم نهالی سر ِ هر پيچ کلام .
اين فراخوانی به تسليم و قناعت حتا گاهی خواننده را از انديشيدن نيز باز می دارد: کار ما نيست شناسايی « راز» گل سرخ / …
طبيعی است در دوره ای که شاعران ديگر با مسايل جدی زمان دست به گريبانند و نا برابری ها و پلشتی ها ی جامعه را با ذهنی معترض و جسورانه فرياد می زنند و ذهن خواننده ی مستعد را آگاهانه در گير می کنند، ظهور ناگهانی چنين شعری که متفاوت و آرامش بخش و تخدير کننده است يکباره ذهن خواننده را منحرف و به سوی خود جذب می کند و اين احساس را که باری …. به همين ساده ترين ها هم می شود کفايت کرد ، در او بيدار می نمايد و خواننده در می يابد که اگر تا امروز شاعری از بُن جان فرياد می زد که همه ی بدبختی های ما از اين است که دارای حافظه ی تاريخی نيستيم (3) ، شاعر ديگری در نهايت خونسردی می گويد : پشت ِ سر خستگی تاريخ است !
زبان شعر : زبانی که سهراب سچهری در سرايش شعر هايش آن را به کار می گيرد ، ضمن اينکه بسيار ساده به نظر می رسد ، بسيار متفاوت و سرشار از حس آميزی های شگفت انگيز است که اگرچه  پيش از او هم  در شعر شاعران ديگرازجمله فروغ فرخزاد وجود داشت، اما هرگز اساس شعر نبود . در شعر سپهری در حقيقت حس آميزی است که سبک شعر را مشخص می کند و درونمايه ی آن را می آفريند ، نه اينکه سبک شعر، حساميزی های مورد نياز را به شعروارد کند.
حساميزی اصلا ً يعنی نسبت دادن محسوسات يکی از حواس پنجگانه به حسی ديگر. اگر ما بگوييم : «صدای خنده ی تو را می شنوم» ، يا « تلخی قهوه را چشيدم.»  گفتاری معمولی به کار برده ايم،  چون خنده را معمولا ً می شنويم و و تلخی را می چشيم . اما اگر بگوييم « صدای خنده تو را می نوشم » يا «تلخی نگاهت را ديدم» ، گفتار را از حالت معمولی خارج و به زبان شعر نزديک کرده ايم . بطور کلی حساميزی يعنی هنجار گريزی و همان است که حافظ به آن خلاف آمد عادت می گويد : ا
ز خلاف آمد عادت بطلب کام ، که من،
کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم
مولانا هم به خلاف آمد عادت بی توجه نيست :
عادت خود را بگردانم به وقت
اين غبار از پيش بنشانم به وقت
بحر را گويم که هين پر نار شو !
گويم آتش را که رو گلزار شو !   مثنوی معنوی 1/ 336
حس آميزی از قديم در آثار شاعران زبان فارسی وجود داشته و اصلا ً يکی از مشخصات سبک هندی است .
چنانکه بيدل می گويد : ديده ها باز است ليک از راه گوشم ديده اند ( با گوش ديدن )
يا صائب می گويد : می چکد گر چه طراوت ز تو چون سرو بهشت ( طراوت چکيدن )
يا در جايی ديگر می گويد : می  تراود آتش از انگشت زنهارم چو شمع  ( آتش تراويدن )
که همه ی اينها از مقوله ی حساميزی است .
گو اينکه سهراب سپهری در اين زمينه کم و بيش از شاعران سبک هندی تأثير پذيرفته، اما بيشتر ادامه ی حساميزی «هوشنگ ايرانی» را ادامه می دهد . (4)
مثلا ً صداهايی که ما در شبانه روز می شنويم می تواند صدای پا ، صدای باران ، بوق اتوموبيل ، خش خش روزنامه ، صدای خنده و گريه و غيره باشد ، اما سپهری بر اساس حساميزی اين صداها را در شعر خود می شنود : من صدای نفس باغچه را می شنوم / و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ريزد / و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت ، / و صدای باز و بسته شدن پنجره ی تنهايی ، / من صدای قدم خواهش را می شنوم / و صدای پای قانونی خون را در رگ / و صدای کفش ايمان را در کوچه ی شوق / …. / ….
و به همين ترتيب  می تواند برای فعل های ديگر که از حواس ديگر سر می زند ، ترکيبات غير متعارفی از اين دست بسازد  . مثلا ً
من زنی را ديدم نور در هاون می کوبيد . (نور کوبيدن)
من قطاری ديدم روشنايی می برد .(روشنايی بردن)
جنگ تنهايی با آواز(جنگيدن با آواز)
واژه را بايد شست (واژه شستن)
دستمال من از خوشه ی خام تدبير پر بود (پر شدن دستمال از تدبير)
کفش های من از لفظ شبنم تر شد (تر شدن کفش از لفظ شبنم)
نبض من در ميان عناصر شنا کرد (شنا کردن نبض)
و از اين دست که در شعر سپهری بسيار است  و اين وفور حساميزی در آخرين مجموعه ی او ما هيچ ، ما نگاه،  آنقدر دست و پا گير می شود که شعر را به پيچيدگی و سر انجام به بن بست می کشاند .
وزن شعر:  وزن شعر سپهری وزنی است ساده و روان و مترنّم . از برکت همين وزن است که می توان شعر های وی را بی لکنت و پشت ِ سر ِ هم خواند و بند های دلخواه را هم بخاطر سپرد و علت اينکه بندهايی از اشعار وی سر زبان ها افتاده ، همين است .
قافيه : از قافيه در شعر سپهری – چه بيرونی و چه درونی – خبری نيست و آنچه بندها را به صورت شعر ارائه می دهد، فقط همان وزن روان و آهنگين است . مشکل سپهری اين است که هر گز در پی تکامل ذهن خود نبوده و همواره در طول شاعری خود کوشيده است زبانش را استغناء بخشد. اين است که شعر او ساختار ندارد و نردبانی عمل نمی کند. يعنی بندهای اين شعر هيچکدام به يکديگر وابستگی ندارند هماهنگی عمودی  (5) در شعر های سپهری تقريبا ً صفر است . مثلا ً :
مردمان را ديدم / شهرها را ديدم / دشت ها را، کوه ها را ديدم / آب را ديدم ، خاک را ديدم / نور و ظلمت را ديدم / و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم / جانور ها را در نور، جانورها را در ظلمت ديدم / و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم / ….
اين شعر خطی همچنان سليم و تسليم و آرام و بی حادثه پيش می رود و حتا اگر گاهی بخواهد اتفاقی هم در شعر بيافتد و اين ريتم خواب آور را تلنگری بزند ، شاعر بی درنگ جلوی آن را می گيرد :
چه کسی پشت درختان است ؟ / هيچ ! می چرد گاوی در کرت …
سخن آخر اينکه هر چند در شعر سهراب سپهری جوهره ی معصومی بود که از روحش مايه می گرفت، اما او همواره ساز تنهايی را در شبستان شعر معاصر به صدا آورد که کسی با آن همراه نشد .  به روايت ديگر سپهری هميشه انسان را به ياد آن نی زن در شعر نيما يوشيج می اندازد که راه خود را می رود و ساز خود را می زند و نمی داند – يا نمی خواهد بداند که خانه ی وطنش چقدرچقدر ابری است !

پا نويس ها :
 1 – شمس لنگرودی ، تاريخ تحليلی شعر نو ( از مشروطيت تا کودتا ، ص 603 – 602 ، نشر مرکز ، چاپ نخست 1370
2 – عرفان شور انگيز مولانا گاه بسيار بی پروا عمل می کند ، بطوريکه او را نسبت به همه چيز حتا خدا به خشم می آورد  ؛ من آن شب سياهم کز ماه خشم کردم / من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم / ا ما ذره ايم و سر کش ، از چار و پنج و از شش / خود پنج و شش چه باشد / زالله خشم کردم / ….. ديوان شمس ، غزل 1703
3 – احمد شاملو ، سخنرانی درباره ی ” نگرانی های من …  برکلی 1989 .
4 – هوشنگ ايرانی يکی از درخشان ترين چهره های ناکام شعر فارسی است . او در سال 1327 در اسپانيا موفق به گرفتن دکترای رياضی شد و تز او در مورد «فضا و زمان در تفکر هندی بود»  و در اين زمينه دانشی سر شار داشت . او به علت دانستن زبان يکی از نخستين استعداد هايی بود که در آن سال ها با شعر مدرن غرب ( نماد گرا ها ) تماس مستقيم پيدا کرد و جهت حرکتش با جريان مدرن شعر غرب هماهنگ شد . نخستين کتاب او « بنفش تند بر خاکستری»  نام داشت که به علت اصطلاحاتی از قبيل کوه کبود و جيغ بنفش و غيره مورد تمسخر قرار گرفت و تا مدت ها جنجال برانگيخت . اساس کار هوشنگ ايرانی بر هم ريختن زبان معمولی در شعر و بکار گرفتن حساميزی های چشم گيری بود که بعد ها دستمايه ی شعر سهراب سپهری شد . نمونه ای کارهای او از اين دست است :   در تنهايی بی پايانش / رؤيای نيستی ها را زدود / سکون هستی را دريافت / از تهی لبريز گرديد  «اهورمزدات»
يا: ای گريز پايان ناپذير / همچنان دست های جوينده را / از فراز اقيانوس اضطراب ها صيد کن   «جزيره ی گمشده »
بايد اشاره نمود که نماد گرايی در اواخر قرن نوزده در شعر فرانسه بوجود آمد . مانيفست نماد گرايان در سال 1886 منتشر شد ، در اين بيانيه رمبو ، بودلر ، مالارمه و ورلن به عنوان پيشگامان اين مکتب معرفی شدند . پيروان مکتب نماد گرايی معتقد بودند که شاعر پيغمبری است که می تواند درون و ماورای دنيای واقعی را ببيند و وظيفه دارد که بوسيله ی نماد هايی که به کار می برد ، آن دنيا را بزرگ تر و جاودانه تر نشان دهد .
5 – هماهنگی عمودی ذهنيت زنجيره واری است که از بيت نخست تا بيت آخر در شعر حرکت می کند و در شعر نو هم از نخستين بند تا بند پايانی . در حقيقت می توان گفت هر بيتی يا هر بندی پله ی بيت يا بند بعدی می شود و به اين صورت شعر يکدست و هماهنگ به خواننده عرضه می گردد . هيچ تعريفی برای يک شعر بدتر از اين نيست که يک بند ش زبانزد شود يا يک بيتش شاه بيت شناخته گردد . وقتی ما از يک غزل هفت بيتی يک بيت را به عنوان شاه بيت بر می گزينيم ، در حقيقت شش بيت ديگر را بسيار محترمانه انکار کرده ايم .
6 – “«خانه ام ابری است»  نام شعری است از نيما يوشيج که در حقيقت خانه ی وطنش را ابری ديده است و به نی زنی که راه خود را می رود و ساز خود را می نوازد ، هشدار می دهد که خانه ام ابری است : خانه ام ابری است / يکسره روی زمين ابری است با آن / …. / …..  / آی نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره ، کجايی ؟ / خانه ام ابری است ! /  و به ره نی زن که دايم می نوازد نی در اين دنيای ابر اندود /  راه خود را دارد اندر پيش …..
پيرايه يغمايی