برگ سبزی جنگلی شد برای « جمشيد کريمی» نقاش شيرازی و جنگلی های شگفت انگيزش آن دست هايی که بیشتر بخوانید .. دسامبر 11, 2019
ديدار سرد من آن پرنده ی کوچکی بودم که دست شکارچی روزگار پر و بالم را شکست بیشتر بخوانید .. دسامبر 9, 2019
می بينم تو را آری … آری … آری تنها آرزوی بزرگ من ديدار دوباره ی او بود… عاقبت بیشتر بخوانید .. دسامبر 9, 2019
باور نمی کنم … آن شب خوابم نبرد … ديگر خودم را در اين جهان بزرگ تنها و غريبه بیشتر بخوانید .. دسامبر 9, 2019
افسوس می خورم می گويند زمان می گذرد ، افسوس که چنين نيست اين ما هستيم که می بیشتر بخوانید .. دسامبر 9, 2019
چشم هايش …. و اما چشم هايش …. چشم هايش مثل جنگل های نور نديده و وحشی سياهی بیشتر بخوانید .. دسامبر 9, 2019
ابهام انگار مُرده ام … تابوت سرد من چه غريبانه می رود از کوچه های شهر بیشتر بخوانید .. دسامبر 9, 2019
اولين عشق زير سقف کلاس و ساعت درس اولين عشق با دلم آميخت … وان نگاهی که بیشتر بخوانید .. دسامبر 9, 2019
شعرهای گذشته های دور شعرهای قديمی من آنهايی هستند که از زمان نوجوانی و جوانی ام باقی مانده است بیشتر بخوانید .. دسامبر 8, 2019