و اکنون غزل :

آن مير دروغين بين ، با اسبک و با زينک
شگينک و مَنگينک ، سر بسته به زرينک

چون منکر مرگست او ، گويد که : اجل ، کو ؟ کو ؟
مرگ آيدش از شش سو ، گويد که : منم اينک !

گويد اجلش کای خر ، کو آنهمه کرّ و فرّ
وان سبلت و آن بينی ، وان کِبرَک و آن کينک

کو شاهد و کو شادی ؟ ، مفرش به کيان دادی ؟
خشت است تو را بالين ، خاک است نهالينک !

ترک خور و خفتن گو ، رو دين حقيقی جو
تا مير ابد باشی ف بی رسمَک و آيينک

چون مرد خدا بينی ، مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بينی ، در رخ مفکن چينَک

اين هجو من است ای تن ، وان مير منم هم من !
تا چند سخن گفتن از سينَک و از شينَک

شمس الحق تبريزی ، خود آب حياتی تو
وان آب کجا يابد ، جز ديده ی نمگينک؟