پيرايه يغمايی

pirayeh yaghmaii website header

داستان آن پله ها …

بدون تاریخ

يحيی داستان آن پله ها بسیار غريب است
درست مثل پله های قصر خورنق که آن را هم معمار نگون بخت- سنمار نام-از روی نقاشی های موريس اشر الهام گرفته بود.
و البته اين را کسی نمی دانست تا آن روز که گرم گفت و گو بود و سرش از عشق کوچکترین دختر نعمان  گرم ، بناگاه راز پله های قصر را واگويه کرد.
و من از همان لحظه  دانستم که هنگام فرو افتادن از بام بلند قصر بايد با يکايک آن آجرها آخرين ديدار را داشته باشد، که داشت. چنانکه من به سرگيجه افتادم،
زيرا آن بام آنگونه بلند بود که سر به شانه ی خورشيد می گذاشت
و گوش به چنگ آن روسپی بابلی داده بود که اسم اعظم را می دانست
و به هابيل و قابيل گفته بود و خود بر تارک آسمان ستاره ی زهره شد.

يحيی کاش امشب به اين خانه ات می خواندم که با همين سنمار بزمی دوستانه داشتيم
و او چنان حکايت خود را با آب و تاب بيان می کرد که من با چشم های خيس، آن باغبان ديوانه را رؤيت کردم که آرام و قرارش از دل بريده بودند،
اما در حال باغبان گفت که توهوس شراب خلّار کرده ای و نيست.
اينجا بود به کثرتی که نمی توانی حدس زد، ولی همتی نبود تا آنها را گردن بزند
و ما هم آنچه را که يافت نمی شد، آنمان آرزو بود … ای وای ِ ما …

پيرايه يغمايی