آمد، ولی…

آمد، ولی نيامده در فکر خام بود
بازش همان ستيزه گری در مرام بود

آلوده بود نُقل کلامش به زهر چشم
از او دگر از عشق شنيدن حرام بود

می گفتمش که بگذرد، اما نمی شنيد
در پافشاری غلطش يک کلام بود

وارونه بود و شک به دل و خوی ديو داشت
همواره بوی آدمی اش در مشام بود

من خشت بيت های غزل بودم و دريغ
او تيشه بود و در صدد انهدام بود

ليلايی ام به چشم نيامد، نبود قيس،
گويی که از قبيله ی ابن السلام بود

نامانده رفت، از دل و از ديده رفت… رفت
آغاز ما از اوّلِ اوّل تمام بود

سرگشته باد او که ندانست عاقبت،
حق با که بود و روی حقيقت کدام بود؟
پيرايه يغمايی

Loading