آری ..

کوير سوخته ام روح سبز رگباری
شبانه های منی از سپيده سرشاری

تو خط عمر منی، از توام گريزی نيست
کجا روم؟ که به هر جا تو کاروان داری

نشان بده که کدام است، تا از آن نروم
که خود سرآمد ديوانه های هشياری

چه بارها که مرا مردی و سپس خواندی
تويی که چاره ی اين مرگ های ناچاری

از اين سياهی شب ها دگر نمی ترسم
که ترس های مرا چلچراغ انکاری

در اين زمانه ی بی تکيه گاه سر بنهم
به روی شانه ی تو کز جهان سبکباری

چه عشق های مکرّر که بود و آمد و رفت
تو در ميانه ی آنها بدون تکراری

چه جای پرسش موزون «دوستم داری؟» است
هزار بار بگويم که : دارمت، آری ..
پيرايه يغمايی

Loading