آسمان (1)

جايگاه آسمان درشعر و ادب فارسی

جايی که هر کلمه  راحت است.
و جای خود را پيدا می کند تا کلمات ديگر را کمک کند.
کلمه ای نه مردد و ترسو و نه خود فروش
معامله ای ساده بين قديم و جديد
کلمه ی عاميانه ی دقيق بدون  آنکه رنگی از ابتذال داشته باشد.
کلمه ی رسمی دقيق بدون آنکه رنگی از علم فروشی داشته باشد.
زوج کامل رقصان که با هم می رقصند.
«چهار کوارتت/بخش چهارم/ تی.اس.الیوت»(1)

شاعر موّرخ نيست و کسی هم از شاعر انتظار ندارد که حوادث اجتماعی زمانش را در شعرش واگويه کند، اما انتظار دارد که هر کلمه ای در شعرش يک حادثه بشود و شعرش صدای شکستن حادثه های تاريخی، اجتماعی، مذهبی، اسطوره ای  و … و …  باشد(2) و همچون مادری که دست فرزند نو پايش را می گيرد و به او «رفتن» می آموزد، خواننده را به مرکز حادثه ها ببرد، و به او «انديشيدن» بياموزد.
«شعر اتفاقی است که در زبان می افتد» (3)  و زبان مجموعه ای از کلمه هاست. اين مجموعه می تواند زبان را به ساحت شعر نزديک کند، يا از آن فراری دهد. پر واضح است که هر کلمه ای شخصيت مستقل خود را دارد. «کتاب» يا «ميز» ؛ «آسمان» يا «زمين» هميشه کتاب و ميز و آسمان و زمين هستند. اما شاعر که راز کلمات را می شناسد و همواره ميان «عينيت» و «ذهنيت» خود در گردش است، می تواند همين کلمات را همراه با کلمات ديگر به رشته بکشد و  آنقدر خيالش را نازکانه از لابلای اين رشته عبور دهد که همين واژگان ساده و معمولی نقش عوض کنند و با جان تازه تری در شعر بنشينند. آنگاه است که نوآوری را دست مايه ی شعر خود کرده است.
نخستين شاعری که قد يارش را به سرو مانند کرد، کار تازه ای انجام داد، اما آنها که بعد از او اين کار را کردند، مرتکب گناه تقليد شدند. تقليد ممکن است در شعر خوش بنشيند، اما بی شک  چون چون فاقد نو آوری است و تکراری است از «گفته شده ها» ، تأثيری را که بايد در ذهن خواننده بگذارد، نمی گذارد.
تازه گويی و نو پردازی هم کاری به شعر کهنه و شعر نو ندارد. شعر نيمايی و شعر سپيد و شعر آزاد و  قصيده و غزل هم نمی شناسد. نو آوری می تواند در همه گونه شعر اتفاق بيافتد. اگر بيافتد شعر، شعر نوست، بی آنکه قالبی شکسته شده باشد و مصراعی کوتاه و بلند شده باشد و اگر نيافتد شعر اگر از نو هم نوتر باشد، باز هم کهنه است، چون بی گمان تکرار مکررات است و تازه جويی را با آن نسبتی نيست. علت اينکه هنوز بعد از قرن ها شعر حافظ و مولانا قابل درنگ و زبان حال ما هستند، همانا درون مايه ی تازه ی شعر است که سرشار از نمادها و اشاره هايی است که بسياری از شاعران امروز آنها را حتا بو هم نکشيده اند.بی گمان رنج نيما هم برای هموار کردن راه شعر اين نبوده که فقط قالب شکسته شود بلکه پا فشاری هوشيارانه ی او، در زمانی که جای«شعر» و «شعار» بی انصافانه عوض شده بود، عرضه کردن چشم اندازی نمادين و برخوردی ديگر گونه با کلمات بود، همچنان که شعر های خود او بر اين مطلب گواهی می دهند. برای نمونه، دو خط از سرآغاز شعر «هنگام که گريه می دهد ساز»  وی را در نظر می گيريم  که با موضوع اين نوشتارهم که در مورد کلمه ی «آسمان» است، نسبتی دارد :
هنگام که گريه می دهد ساز،
اين دود سرشت ِابر بر پشت
تعداد کلمات اين دو بند با داشتن دو صفت مرکب «دود سرشت» و «ابر بر پشت» و فعل مرکب «گريه ساز دادن» فقط يازده تاست، اما در همين يازده کلمه که هيچکدام هم با ذهن ما بيگانه نيستند، سه نوآوری عظيم اتفاق افتاده است:
نيما بر اساس گفته ی «مالارمه» که عقيده دارد «بردن نام يک شئی، سه چهارم لذت يک شعر را از بين می برد»، گو اينکه آسمان را تصوير می زند اما عملا ً از به کار بردن واژه ی «آسمان» پرهيز دارد(4). او از مجموعه ی صفاتی که در ذهن برای «آسمان»  تدارک ديده (دود سرشتِ ابر بر پشت)، استفاده می کند و شايد يکی از هنر نمايی هايش همين باشد که به خواننده فرصت درنگ کردن می دهد.
نکته ی دوم کاربرد صفت «ابر بر پشت» برای آسمان است، زيرا همواره رسم بر اين بوده که
«چهره» ی آسمان يا «روی» آسمان را ابری می ديده اند، نه «پشت» آن را. اينک با توجه به صفت «ابر بر پشت»  می توان از خود پرسيد که آيا  نيما هنگام دست يافتن به اين تصوير در چه نقطه ای از بلندای خيال خود ايستاده بوده است، که آنچه را که مردم معمولی«روی» ديده اند، او «پشت» ديده است؟ فراتر از آسمان؟
نکته ی سوم فعل مرکب اين دو بند يعنی «گريه می دهد ساز» است. پُر واضح است که اگر اين فعل سر کردن( = گريه سر کردن ) و يا سر دادن ( = گريه سر دادن ) بود، خواننده را به تأمل وانمی داشت. اما فعل «گريه ساز دادن» بيانی معمولی نيست و جز در زبان شعر و آن هم نه هر شاعری به کار برده نمی شود. اينگونه فعل های زيبا و نامأنوس را فقط می توان در اشعار نظامی پيدا کرد:(5)
به هر نکته که خسرو ساز می داد
جوابش هم به نکته باز می داد (نکته ساز دادن )
يا در اشعار دشوار پسند صائب :
هيچ ساز از دلنوازی نيست سير آهنگ تر
چنگ را بگذار و قانون محبت ساز ده  ( محبت ساز دادن )
بطور کلی در مورد شعر و تغيير و تحول آن زياد گفته و نوشته اند که از سوی اهل ذوق هم پذيرفته شده و هم نشده و  اينک ما را با آن کاری نيست. آنچه موضوع بحث ماست نشستن واژگان در شعر است، چرا که انتخاب واژه و گذاشتن آن در کنار واژگان ديگر، به منظور ساختن ترکيبات اضافی و وصفی و ….. و ….. نشانگر بخشی از درونمايه ی شعر است.  (و صد البته که همه ی شعر نيست) در اين نوشتار واژه ی «آسمان» به قضاوت ذهنيت شاعران می نشيند و نيز سعی ديگر بر اين است که رد پای اين واژه تا ادبيات کودکانه و زبانزد ها نيز دنبال گرفته شود.
تلفظ درست واژه ی آسمان که در شعر و ادب فارسی به صورت چرخ، فلک، گردون، گنبد گردون، ايوان سيمابی، چتر مينا، چتر زرنگاری، قدح لاجوردی، فانوس خيال، فانوس گردان، قفس سيمابی، خم لاجورد، لاجورد قبا، لگن زمردی، گنبد جان ستان، بحر معلق، گوی لاجورد، چتر آبگون، تخت فيروزه، چادر کبود، طاق نيلوفر، طشت نگون و غيره  …. به کار رفته آسمان(asman) است و نه آسِمان (aseman)، و از دو بخش«آس»  و «مان» بوجود آمده . «آس» به معنای آسيا، آسياب و «مان» هم که پسوند مشابهت است ، به معنای مانند و مثل. يعنی چيزی که مثل آسيا می چرخد و می گردد و نمی آسايد. چنانکه شاعران – البته شاعران متقدم –  در اين زمينه گفته اند:
آسيا آساست ناسايد دمی
آسمان زان است نام او همی (عطار)
يا:
چرخ سجود می کند،خرقه کبود می کند
چرخ زنان چو صوفيان، چون که ز تو صلا رسد (مولانا)
يا:
آسمان آسوده است از بی قراری های ما
گريه ی طفلان نمی سوزد دل گهواره را  (صائب)

(در شعر نو اين مطلب کهنه  عنوان نشده.)
در آيين زردشتی آسمان، نام ايزد آسمان است و در مقابل«زامياد»، (ايزد زمين) قرار دارد و روز بيست و هفتم هر ماه که آسمان روز ناميده می شود، متعلق به اين ايزد است. بنا بر باور آنان «آسمان روز»، روزی است بسيار مقدس و اگر کودکی در اين روز زاده شود، قدمش فرخنده خواهد بود :
مه بهمن و آسمان روز بود
که فالم بدين نامه پيروز بود (فردوسی)
ايرانيان باستان بر اين باور بودند که در اين روز به هيچ روی نبايد اندوه را به خود راه داد و واجب می دانستند که سراسر اين روز را به شادکامی و شاديخواری بگذرانند:
آسمان روز،ای چو ماه آسمان
باده نوش و دار دل را شادمان  (مسعود سعد)

(در شعر نو اين مطلب کهنه  عنوان نشده.)
در نگاه آنان (ايرانيان باستان)، جنس آسمان يا گوهر آسمان چيزی از جنس الماس سخت بود که مانند صخره ای جهان را از بالا در بر می گرفت. آنان برای آسمان چهار پايگاه (= طبقه) می شناختند: پايگاه ستارگان، پايگاه ماه ، پايگاه خورشيد و پايگاه روشنايی بيکران که همانا بهشت برين باشد. اما از دوره ی ساسانيان تعداد طبقات آسمان به هفت رسيد. فردوسی در يک بيت از اين هفت طبقه به اين صورت نام می برد:
چو کيوان و بهرام و ناهيد و شير
چو خورشيد و تير از بر و ماه زير
در بيتی ديگر نيز فردوسی آسمان را دارای هفت طبقه و زمين را هم دارای هفت طبقه می داند. او ضمن تصوير کردن ميدان جنگ و گرد و خاکی که از زمين بلند می شود و به آسمان می رود، می گويد آنقدر گرد از زمين برخاست که گويی يک طبقه از زمين برداشته شد و به آسمان رفت:
ز گرد سواران در آن پهن دشت
زمين شد شش و آسمان گشت هشت
شاعران ديگر هم از اين هفت فلک غافل نمانده اند :
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت (حافظ)

ز پيروزی هفت چرخ کبود
بسی داد بر شاه عالم درود (نظامی )
اما  بعد از آن  بر اين باور شدند که دو طبقه ی ديگر؛ طبقه ی ثوابت و طبقه ی اطلس نيز بر بالای  اين هفت طبقه وجود دارد.  بنابراين تعداد طبقات آسمان به نُه رسيد و آنها را نُه فلک ناميدند:
هست نُه شهر فلک زندانم
عيش ده روز ه به زندان چکنم  (خاقانی)

نُه کرسی فلک نهد انديشه زير پای
تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند (ظهير فاريابی)

آسمان ها در شکست من کمرها بسته اند
چون نگه دارم من از نُه آسيا يک دانه را ؟  (صائب)

برگذرم ز نُه فلک، گر گذری به کوی من
پای نهم بر آسمان، گر به سرم امان دهی(مولانا جلال الدين)
به نظر «اخوان الصفا»، زمين در مرکز عالم قرار گرفته است و اين افلاک گرد آن را فرا گرفته اند. اين افلاک نُه گانه به ترتيب از بالا تا پايين عبارتند از: فلک الافلاک(=  فلک اطلس= فلک محيط )، فلک ستارگان ثابت، فلک زحل، فلک مشتری، فلک مريخ، فلک شمس، فلک زهره، فلک عطارد، فلک قمر. همانطور که معلوم می شود، از اين افلاک نزديکترين آنها به ما فلک قمر و دورترين آنها فلک الافلاک است. قسمتی از عالم را هم که در زير قمر است عالم تحت القمر يا عالم کون و فساد می نامند. هر فلکی،فلک فروتر از خود را احاطه کرده است مثلا ً فلک عطارد، محيط بر فلک قمر است و فلک زهره  ، محيط بر فلک عطارد است. از اين نُه فلک، فلک الافلاک  همان است که در قرآن کريم از آن به عرش ياد شده اشت .
اما ابوريحان بيرونی همان هشت فلک  يوناييان را پذيرفته و مثل ديگر حکمای اسلامی فلک نُهمی را بر آنها نيافزوده است، وی می گويد:
فلک ها هشت گوی اند يک بر ديگر پيچيده، همچو پيچيدن توی های پياز و خُرد ترين فلک ها آن است که به ما نزديک تر است و ماه اندر او همی رود و همی برآيد و فرود آيد تنها وبی هنباز، و هر کره را مقداری است از ستبری …. (6)
سهروردی در رساله ی «روزی با جماعت صوفيان» ، به دو فلک «اثير» و «زمهرير» در زير فلک قمر اشاره می کند که در نتيجه در اينجا تعداد افلاک به يازده می رسد. قرار دادن دو فلک ديگر در زير فلک قمر سبب می گردد که خورشيد که نورانی ترين سياره از سيارات هفتگانه است، در مرکز عالم و به منزله ی قلب عالم کبير مقام خود را حفظ کند، چرا که به منزله ِ فلک ششم در می آيد و پنج فلک در بالا و پنج فلک در زير او قرار می گيرد. در رساله ی «روزی با جماعت صوفيان» شيخ يا فرشته ی راهنما، ضمن تعليم به سالک يا قهرمان داستان به اين موضوع اشاره می کند:
شيخ را گفتم چرا جرم آفتاب بزرگتر و روشن تر است از ديگر ستارگان؟ گفت: زيرا که در وسط افتاده است.
بعد از آن شاعران ونويسندگان در عين اينکه ميان اين اعداد – و البته بيشتر  هفت و نُه – سرگردان هم شده بودند، از هر دوی آنها برای توصيف آسمان در آثار خود بهره گرفتند.
(نوپردازان به اين موضوع کهنه اعتنايی نکردند.)
بطور کلی بايد گفت که در باورمتقدمان، آسمان جايگاهی  پاک و مقدس بود که با عالمی ديگر پيوند داشت و رنگ آبی آن نيز بر معنويت و تقدس آن می افزود و اينگونه وانمود می شد که آسمان مکان خداوند و  فرشتگان است و روان انسان بعد از مرگ بدانجا پرواز می کند و چرا راه دور برويم که «به آسمان شدن» اصلا ً به  معنای مردن و در گذشتن است:
…  پس از اين بو سعيد صراف کدخدای غازی به آسمان شد. (تاريخ بيهقی)
آنان بر اين باور بودند که آسمان اگر خود ِ خدا نباشد، بی شک  واسطه ی ميان خدا و انسان است و پيشانی نوشتی که از سوی خدا برای انسان  تدارک ديده شده، حتما ً به وسيله ی آسمان به او می رسد . اين باور آنچنان تنومند است که حتا بسياری از شاعران، از  اينکه آسمان، آسمان است يا خدا، ترديد می کنند. در اين ميان  ناصر خسرو به صراحت دو دلی خود را در بيتی عنوان می دارد و  می گويد :
همی دانم که اين جور است ليکن
ندانم زآسمان يا زآسمانگر
به همين خاطر است که هنگام گلايه از سرنوشت نا بسامان خود  آسمان را به پرسش می گرفتند و او را ستمکار و مکّار و  بی مهر و کژ رفتار می خواندند. به همين خاطر است که هنگام نيايش سر به آسمان برده و دست ها را به سوی آسمان دراز می کردند و هنگام دعای خير و يا نفرين شر برای کسی با انگشت اشاره، آسمان را نشانه می گرفتند.اين باوردر شعر متقدمان به انبوهی وجود دارد. مثلا ً فردوسی، رستم را هنگامی که از اسفنديار زخم برمی دارد، در حالی تصوير می زند که سر به سوی آسمان دارد و با خداوند در گفتگوست:
همی راند تير گز اندر کمان
سر خويش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور
فزاينده ی دانش و فرّ و زور
به بادا فره اين گناهم مگير
تو ای آفريننده ی ماه و تير
فردوسی به اين هم بسنده نمی کند. او در شاهنامه در پايان هر داستان – آنجا که می خواهد به نتيجه ای کلی برسد، آسمان را به ميان میآورد و تمام گناهان را به پای او می نويسد مثلا ً پس از سوگواری رستم بر جنازه ی سهراب، آنجا که ديگر داستان به بن بست غم انگيز خود می رسد و خواننده با انبوهی از «چرا ها» ی تأسف بار روبروست، به التيام روان دردمند او می شتابد و می سرايد:
چنين است کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دستی کمند
چو شادان نشيند کسی با کلاه
به خم کمندش ربايد ز ماه
اگر چرخ را هست از اين آگهی
همانا که گشته است مغزش تهی
چنان دان کز اين گردش آگاه نيست
که چون و چرا سوی او راه نيست
و يا در موارد ديگر جا به جا می گويد:
سپهر برين را چنين است رای
تو با رای او هيچ مفزای پای
دلی را پر از مهر دارد سپهر
دلی پر ز کين و پر آژنگ چهر
يا:
چنين است کردار اين گوژ پشت
چو نرمی بسودی بيابی درشت

يا :
به بازيگری ماند اين چرخ مست
که بازی برآرد به هفتاد دست

يا :
چنين است کردار اين چرخ پير
يا :

چنين است آيين چرخ روان
يا :

سپهر برين را چنين است رای
بطور کلی بايد گفت فردوسی اصلا ً شاعری است مذهبی، اما ذهن فلسفی و توانمندش برنمی تابد که انسان را ناديده بگيرد و فقط به تقدير دل خوش کند از اين روست که او همواره ميان دوقطب انسان و خدا گرفتار ترديد و تضاد های درونی است. از يک سو به سرنوشت کيهان – خدايی  گردن می نهد و از سويی ديگر انسان برايش تنها قدرت شناخته شده است. اينجاست که وی در طول شاهنامه همواره در پی چاره مندی است. برانگيختگی فردوسی در پايان داستان اسکندر بيش از همه جاست. در اين بخش او کوشش خود را برای حل اين تضاد بيش از همه جا به کار می گيرد و با چرخ به گفتگو می پردازد. او  آسمان رابی مهر و ستمکاره و بی خرد و تاريک رای می خواند و از اينکه جوانی اش را  به تاراج برده و او را نزار و خميده قامت و سپيد موی کرده، از آسمان گلايه می کند و حتا آرزو می کند که کاش او را نزاده و نپرورانده بود. چرخ سخنان فردوسی را می شنود، اما خود را تبرئه می کند: « چرا بينی از من همه نيک و بد؟ » و خدا را به صحنه  می آورد و شاعر را به او وا  می گذارد:
از آن خواه راهت که راه آفريد
شب و روز و خورشيد و ماه آفريد
چرخ درپاسخ سر گردانی های شاعر-  فقط در حکم يک واسطه – می گويد که من هيچکاره ام و تو که خود انسانی دانشوری، در هر زمينه ای از من برتر می نمايی. بدينگونه فردوسی با سخنانی که خود در دهان چرخ می گذارد، باز هم گوهر انسان را خردمند ترين و والاترين می بيند . دريغمان می آيد که از کنار اين گفتگوی سحر انگيز بی اعتنا بگذريم و در انديشه ی شکوهمند شاعر شرکتی نداشته باشيم :
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پيری مرا مستمند
چو بودم جوان در برم داشتی
به پيری چرا خار بگذاشتی ؟
همی زرد گردد گل کامکار
همی پرنيان گردد از رنج خار
دو تا گشت آن سرو نازان به باغ
مان تيره گشت آن گرامی چراغ
پر از برف شد کوهسار سياه
همی لشگر از شاه بيند گناه
به کردار مادر بدی تا کنون
همی ريخت بايد ز رنج تو خون
وفا و خرد نيست نزديک تو
پر از رنجم از رای تاريک تو
مرا کاش هرگز نپرورده ای
چو پرورده بودی نيازرده ای

چنين داد پاسخ سپهر بلند
که: ای مرد گوينده ی بی گزند
چرا بينی از من همه نيک و بد ؟
چنين ناله از دانشی کی سزد ؟
تو از من به هر باره ای برتری
روان را به دانش همی پروری
بدين هر چه گفتی مرا راه نيست
خور و ماه زين دانش آگاه نيست
خور و خواب و رای و نشست تو را
به نيک و به بد، راه و دست تو را
از آن خواه راهت که راه آفريد
شب و روز و خورشيد و ماه آفريد
جز او را مخوان کردگار سپهر
فروزنده ی ماه و ناهيد و مهر
وز او بر روان محمد درود
به يارانش بر هر يکی بر فزود
در شعر دوره ی مشروطه هم گاهی – ولی نه به انبوهی – به اين باور برخورد می کنيم مثلا ً ملک الشعرای بهار در تصنيف معروف مرغ سحر؛ «آسمان» و «خدا» و «طبيعت» را در يک رده قرار می دهد و از هر سه ی آنها به يک روايت طلب گشايش می کند:
ای خدا، ای فلک، ای طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن …
در شعر نو به اين موضوع اشاره ای نشده ، فقط  سياوش کسرايی درشعر «رقص ايرانی» برخلاف وزن رقصان شعر، با اين موضوع  برخورد سرد و ساده ای دارد :
برقص وشهر را پر های و هو کن
به بر دامن بگير و يک سبد کن
ستاره دانه چين کن، نيک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن!

پانويس ها :

1 – ترجمه  برگرفته از کتاب طلا درمس ، ج 1 ، ص 135 ، رضا براهنی
………………………… (where every word is at home
Taking its place to support the others,                                                                             ,
The word neither diffident nor ostentatious,
An easy commerce of the old and the new,
The common word exact without vulgarity,
The formal word precise but not pedantic,
The complete consort dancing together)
T.S. Eliot , Four Quarters, Little Gidding
2 – نگارنده خود در غزلی به نام «بيا که … »  با اين مطلع :
بيا که دايره ی ماه را دو پاره کنيم / وز آن دو پاره يقين را دو گوشواره کنيم؛ اسطوره ی مذهبی شق القمر را از طريق شخصيت خارق العاد ه ای چون «محمد» به انسان  – که برازنده ی واژه ی «يقين» است منتقل می کند و او را برای دو پاره کردن ماه فراخوان می نمايد، اما شاعری( که ذکر نامش جايز نيست) در پاسخ اين شعر – بی توجه به اين مسأله – باز همان گلايه های ناله وار سياسی را سرداده که اصلا ً موضوع شعر نيست.
3 –  دکتر محمد رضا شفيعی کدکنی ، موسيقی شعر ، ص 3
4 – رضا براهنی/طلا در مس/ج 2 /ص 667
5 – بنا به گفته ی شاعر گرانمايه  نعمت آزرم: يکی از شانس های بزرگ نيما آشنايی او از نوجوانی با نظامی ، نوپرداز ترين شاعر کلاسيک ايران بود. تأثير نظامی بر نيما بی ترديد او را به سوی انديشه های نو جذب کرد و به او راه نو انديشيدن آموخت. خواندن داستان های نظامی هم بی گمان در نو باوگی انتخاب ذهن خود نيما بوده، نه از ناگزيری های درس و مدرسه . چرا که اشعار نظامی بر خلاف سعدی جايگاهی برای خود در دروس مدرسه  نداشت. نيما و پژمان بختياری – به گفته ی خود نيما – هم کلاس بوده اند ، علت اينکه يکی صرف نظر از جوهره ی نيمايی اش، نيما می شود و يکی در همان شعر قديم و مضامين تکراری باقی می ماند، راه مطالعه ای است که نيما از دوران کودکی برگزيده و همان است که  روی  جهان بينی وشخصيت هنرمند تأثير عمده  می گذارد  .
6 –   التفهيم ، ص 56  (  به  نقل ازتقی پور نامداريان ، رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی ، ص 276)
7- به نقل قول از دکتر قدمعلی سرامی در کتاب «از رنگ گل تا رنج خار»/ص 642و643و644 : در بيشتر موارد فردوسی با انطباق تقدير کيهانی بر تقدير الهی، تضاد دورنی خويش را حل می کند. منذر به هنگام دلداری دادن به بهرام آنگونه سخن می گويد که انگار سپهر برين خود ِ خداست:
سپهر برين را چنين است رای
تو با رای او هيچ مفزای پای
دلی را پر از مهر دارد سپهر
دلی پر ز کين و پر آژنگ چهر
جهاندار گيتی چنين آفريد
چنان او چماند، ببايد چميد

 

 

Loading