آسمان(3)

جایگاه آسمان درشعر و ادب فارسی، بخش سوم

حافظ با  «آسمان» داد و ستدی دیگر گونه دارد وهمچنان که خود می گوید: « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم»، به راستی طرحی نو در می اندازد و شیوه ی برخوردش با «آسمان»، انسان را به گونه ای دیگر به اندیشه وا می دارد. زبانزدترین بیتی که در مورد «آسمان» در دیوان حافظ  وجود دارد، بیتی است در مورد آسمان و بار امانت و اینکه « آسمان» از پذیرفتن چنین تعهد سنگینی شانه خالی کرد.

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال به نام من ِ دیوانه زدند
این بیت  برگرفته از آیه ی ۷۳ سوره احزاب  و بدین مضمون  است: إِنَّا عَرضْنَا الاَمانَهَ عَلی ٱلسَّمَـٰوٰتِ والأرْضِ وَالْجِبَالِ فَأبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَها واشْفَقْنَ مِنْهَا وحَملهَا ٱلإِنْسَـٰنُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُوماً جَهُولاً  ( = ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، اما از تحملش سر باز زدند و از آن ترسیدند. اما انسان آن را حمل کرد که همانا ستمگر و جاهل بود.)

بیشتر کسانی که  بر غزل های حافظ با نگاه پژوهشگرانه درنگ کرده اند، بار امانت را «عشق» می دانند و بر این باورند که در این بیت منظور حافظ از «آسمان»، فرشتگان آسمانی هستند که از امتیاز عشق بهره ای نبرده اند و اصلا ً عشق را نمی شناسند و با استناد به بیتی دیگر از حافظ (فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز) بر این باورند که منظور حافظ این است که فرشتگان آسمان، بار امانت را که همانا عشق باشد، نپذیرفتند و ناچار به نام من دیوانه ( که آدم باشم ) رقم خورد. اما «حسین میر مبینی» که با توجه به ادبیات عارفانه ی فارسی (از شعر و نثر) در تدارک تفسیری عارفانه و دیگر گونه از قرآن است، از ریشه، این نوع نگرش را رد می کند و می گوید: « سخن کسانی که «بار امانت» را به «عشق» تعبیر می کنند، بیهوده است. چرا که «عشق» موهبتی است که خداوند آن را به تمامی انسان ها – از خاص و عام – مبذول داشته و همه می توانند به فراخور حال خود از آن برخودار شوند. عوام به گونه ی معمولی و خواص به صورت خاص. عشق یکی از ویژه گی های انسان است و اصلا  ً«سپردنی» و «پس دادنی» نیست و هر کس به عشقی که به آن مبتلاست، سرافراز و مغرور است و حتا اگر بشود آن را به امانت هم سپرد – که نمی شود – می خواهد  آن را  در جان خود و برای خود حفظ  کند زیرا  ابتلای به آن را  حق خود می داند. امانتی که در اینجا آسمان از پذیرفتن آن سر باز زد، گوهر انسانیت، گوهر کرمنای ولایت و خلیفهً الهی است که خداوند می خواست آن را به رسم امانت به برخی از برگزیدگان خود بسپارد تا به اذن و اراده ی وی، نور  زمین باشند و پیش از مرگ آن را چونان «امانتی» به تمام و کمال به انسان برگزیده ی دیگری بسپارند.»(1)
باید گفت که مولانا هم در غزلی به این موضوع  اشاره دارد  و می گوید چون آسمان عاشق بود «بار امانت » را نپذیرفت چرا که بیم داشت شوریدگی عشق اورا در تعهدسنگینی که می پذیرد گرفتار خطا نماید و به این ترتیب مولانا  هم حساب «بار امانت» را از  «عشق» جدا می کند :
اگر این آسمان عاشق نبودی ،
نبودی سینه ی او را صفایی
نپذرفت آسمان بار امانت
که عاشق بود و ترسید از خطایی
(دیوان شمس/ ج ۲/ص ۹۹۲ ،غزل ۲۶۷۴ )

برخورد حافظ در موارد دیگر هم با  آسمان ( = فلک و چرخ ) بسیار هوشیارانه و متفاوت است. حافظ گو اینکه قضای  آسمانی را  باور دارد، و می داند که تغییر ناپذیر است اما هرگز در برابر آن سر خم نمی آورد، به آن التماس نمی کند و چون شاعران دیگر از جور چرخ آه و ناله سر نمی دهد و در مقابل  آن نه تنها تسلیم نمی شود، بلکه گردنکشی هم می کند :
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ ِ فلک
(این اندیشه در شعر دوره ی مشروطه به بسیاری وجود دارد که در زمان خود از آن یاد خواهد شد.)

هنگامی هم که با آن کنار می آید، آن بخشی را در شعر خود حضور می دهد که برایش امتیازی مغرورانه دارد. چون بیت زیر، که هنر عشق  و زیبایی شناسی را در خود به نهفته دارد:
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد
نکته ی دیگر اینکه حافظ سخن خود را والاتر از آن می داند که چرخ  را مخاطب خود قرار دهد، پس به شیوه ای رندانه – آنگونه که چرخ هم بشنود –  و  هم بسیار تلخ و گزنده-  به خواننده هشدار می دهد  که چرخ تا چه اندازه سفله پروراست :

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس !
و باز:

دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و *(2) در قصد دل دانا بود
و باز:

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
و باز:

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببی است

چرخ بخیل و پست است :
برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
چرخ شعبده باز است:

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز
هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد

چرخ دغا و نادرست است:
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی ازین دغا ببرد

چرخ مکار و غیر قابل اعتماد است:
بر مهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست
ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
و باز
بياور می که نتوان شد ز مکر آسمان ايمن
به لعب زهره ی چنگی و مريخ سلحشورش

حافظ از ناجوانمردی و در اصطلاح امروز نامردی و گَزَک کردن (3) زیرکانه ی فلک هم نمی گذرد :

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق

فرصت طلبی ریاکارانه ی فلک را هم  نادیده نمی انگارد:
در نیل غم افتاد ، سپهرش به طنز گفت :
اَلآنَ قَد نَدِمت َ وَ ما یَنفَعُ النّدَم  (= اینک پشیمان شدی و پشیمانی را سودی نیست )

از این روست که در نهایت بی اعتنایی پیمان با فلک را، با پیمان به پیمانه بَدَل می کند :
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم ، شرط با ساغر کنم

و باز:
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی، در دست شراب اولی

و باز:
زین دایره ی مینا خونین جگرم، می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
در بیتی دیگر حافظ با حقارت قدرت یکی از ملوک را بر قدرت فلک برتری می نهد و می گوید :

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک،
رهنمونیم به پای عَلَم داد نکرد

این بیت به کاغذین جامه(4) – جامه ی سرخ دادخواهان-  اشاره دارد. در سیاست نامه آمده است که «یکی از ملوک فرمود  متظلمان باید جامه ی سرخ بپوشند و هیچ کس ِدیگر نپوشد تا من ایشان را بشناسم.» و هم از این رو ست که حافظ می خواهد کاغذین جامه اش را با خوناب خود سرخ کند. چرا که فلک به دادخواهی اش همتی نکرده و او برآن است که دادخواهی نزد سلطان برد.
حتا اعتراض حافظ به فلک  و منسوبانش، در مرثیه ی اندوهباری که می سراید، به دور از آه و ناله و در اوج آزادگی است:
آه و فریاد که از چشم حسود ِ مه ِ چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

امتیاز دیگر حافظ  به آسمان، رنگ سبزی است که به آن می بخشد:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون
تا او به سر در آید بر رخش پا بگردان

گو اینکه شاعران دیگر از قبیل فرخی سیستانی هم به گونه ای این تصویر را به کار گرفته اند، اما تصویری که حافظ به دست می دهد «دریای سبز و کشتی هلال ماه نو» ، یا « مزرعه ی سبز و داس منحنی ماه» با این تفاوت عظیم، جای عظیم تری در ذهن خواننده می طلبد. تصویر پردازی (فرخی سیستانی/قرن۴) از آسمان سبزفام بدین روایت است :
آسمان چون سبز دریا و اختران بر روی او
همچو کشتی های سیمین بر سر ِ دریا روان
و مولانا اینگونه آسمان را سبز می بیند:
ُنه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
تصویر پردازی نظامی از آسمان سبزبه روایت «سبز آخور»:

طویله زدند ، آخور انگیختند
به سبز آخوران بر علف ریختند
و نیز تصویر پردازی خاقانی از آسمان سبز به روایت سبز تشت، سبز کوشک، سبز کارگاه

زاده ی خاطر بیار کز دل شب زاد صبح
کرد درین سبز تشت خانه ی زرین غراب
درشعر معاصر هم نادر نادر پور در یکی از چار پاره هایش آسمان را سبز دیده است:

چو باز آید شبانگاهان آبی
من و این بام سبز آسمان ها
من و این کوهساران مه آلود
من و این ابر ها ، این سایبان ها
که البته قضاوت در مورد این تصاویر را -با توجه به اینکه نادر پور استاد تصویر پردازی در شعر معاصر شناخته شده- ، به عزیزان وا گذار می کنیم.

از برخورد انديشمندانه و فلسفی شاعران طراز اول از قبيل فردوسی و خيام و مولانا و حافظ که بگذريم، واژه ی آسمان تا نيمه ی قرن سيزده نزد ديگر شاعران ديگر کمتر حالت توصيفی داشت و همچنان به صورت نيرويی مسلط و هراس انگيز و شايد تنها قدرت غالب به کار می رفت که شاعران در برابرش يا تسليم محض بودند و يا سرشار از ناله و گلايه. و از اين طرز تفکر حتا شاعران پرآوازه هم برکنار نبودند که برای نمونه به چندی از آنان اشاره می شود :
کسايی(قرن چهار)
برگشت چرخ با من بيچاره
و آهنگ جنگ دارد و پتياره
مسعود سعد سلمان (قرن پنج و شش)
چه کين است با من فلک را به دل ؟
که هر روز يک غم کند بيستم
نظامی (قرن شش)
فلک تا نشکند پشت دوتايی
به کس ندهد يکی جو موميايی
خاقانی (قرن شش)
در جامه ی کبود فلک بنگر و بدان
کاين چرخ جز سراچه ی ماتم نيامده است
يا در جای ديگر :
فلک کجرو تر است از خط ترسا
مرا همواره دارد راهب آسا
انوری ( قرن 6 )
هر بلایی کز آسمان آید،
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده می‌گوید:
خانه‌ی انوری کجا باشد؟
عراقی(قرن هفت)
مرا اين دوستی با تو قضای آسمانی بود
قضای آسمانی را دگر کردن توان؟ ،نتوان !
خواجوی کرمانی(قرن هفت و هشت)
فلک آن پير زال مکارست
که ز دستان او زبون شد توس
عبيد زاکانی ( قرن 8)
کمان چرخ به من تير نکبت اندازد
کمند دهر مرا بسته ی بلا دارد
وحشی بافقی(قرن 10)
ای که از اهل زمانی ، ز فلک مهر مجوی
کاين همان دشمن ارباب زمان است ، که بود
هاتف(قرن 12)
گر يار ،ياورم بود از آسمان چه باک
گر دوست مهربان بود از دشمنان چه باک
و از اين دست گلايه ها که بسيار است و در فرصت اين مجال نيست. حال بگذريم از انديشمندی چون ناصر خسرو که بر تارک قرن پنج می درخشد واينگونه افکار را به نکوهش می گيرد :
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد  خیره‌ سری را
بری دان از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را  (5)
گاهی اين گلايه ها به صورت ديگری عنوان می شد و آن ، اينکه تا فلک نخواهد و تأييد نکند، کسی به جايی نمی رسد،چنانکه سعدی :
بخت و دولت به کاردانی نيست
جز به تأييد اسمانی نيست (6)
و در پی همين مضمون، بعضی از شاعران هم- از جمله صائب-  عنوان می کردند که بهتر است به تأييد و بخشش آسمان چندان دلی نبندی که ازاو نَمی ،نمی تراود :
ز آسمان کهنسال چشم جود مدار
نمی دهد چو سبو کهنه گشت نم بیرون(7)
(شعر نو به اين مضامين اعتنايی ندارد و گاهی هم آن را نفی می کند، اگر چه چند شاعر معاصر به جور آسمان و قضای آسمانی گردن نهاده اند.(8) )
شاعر قديم حتا گاهی گناه نابلدی خودش را هم به پای فلک می نويسد، چنانکه صوفی شيرازی می گويد:
از گردش چرخ است که بد می رقصم
اين دايره سخت بی اصول افتاده ست  (9) که يک زبانزد معروف را تداعی می کند.) (10)
قابل توجه است که اشاره شود بعضی از شاعران زمين را ساکن و آسمان را دوار می پنداشتند، از جمله سعدی که در قصيده ای می گويد :
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن-
که ساکن است نه مانند آسمان دوّار (11)
در منطق الطير عطار هم به بيتی با چنين مضمونی برمی خوريم :
عقل کار افتاده، جان دل داده زوست
آسمان گردان، زمین استاده زوست (12)
و سيد حسن غزنوی شاعر قرن ششم هم از اين ماجرا دور نيست :
زين آبگون قفس که چو مرغان همی پرد
چون عمّ خويش ، جعفر طيّار بر پرم (13)
(شاعران نوپرداز وارد اين اشتباه نشدند)
در شعر قدما، آسمان گاهی هم بهانه ی شاعران مديحه سرا می شد و در جايگاه  سنجش  می نشست تا  ابهتش در مقايسه با مقام و عظمت ممدوح  بی رنگ شود. معروف ترين بيتی که در اين زمينه موجود است و مورد نکوهش و پاسخ نيز قرار گرفته ، از ظهير فاريابی است که می گويد:
نُه کرسی فلک نهد انديشه زير پای
تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند (14)
(شعر نو به هيچ روی آسمان را دستاويز تمجيد و مدح نکرده است)
در اين ميان شاعران انديشمند و عارف مسلکی بودند که با آسمان برخوردی نمادين ايجاد کردند از قبيل شيخ محمود شبستری، شاعر وعارف قرن هشتم که در شعر تمثيلی خود فرمود :
تن تو چون زمين ،سر آسمان است
حواست انجم و خورشید جان است(15)
يا ابوالقاسم مير فندرسکی، متفکر قرن دهم که عنوان داشت :
چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستی
صورتی در زير دارد، آنچه در بالاستی
صورت زيرين اگر با بردبان معرفت،
بر رود بالا همان با اصل خود يکتاستی (16)

پانویس ها :
1- حسین میر مبینی در ادامه ی این مطلب بر این باور است که: « انسان های « ظلوم و جهول»  که با نام «آیت الله» و «خلیفه الله» پا فرا پیش گذاشتند و بار امانت را پذیرفتند، آنانی هستند که از سنگینی این تعهد و اینکه چگونه باید آن را به سلامت به دیگری سپرد، بی خبربودند، چنانکه در امانت الهی خیانت کردند واز عهده ی این وظیفه ی خطیر بر نیامدند. میر مبینی در مورد  اینکه چرا حافظ خودش را هم رده ی اینان قرار می دهد، به فروتنی هوشیارانه ی اواشاره می کند  و می گوید در بسیاری از موارد حافظ برای اینکه از بُرندگی کلام بکاهد، خودش را هم در رده ی ناصالحان قرار می دهد  مانند این بیت: می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر می کنند.» پیک خبری ایرانیان

2-  به گفته ی دکتر شفیعی کدکنی این ( واو ) از آن ( واو ) های اختراعی حافظ است که باید آن را ( واو )حذف و ایجاز خواند. می گوید که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود(واو) به معنی چندین فعل محذوف عمل می کند دیدم و دانستم و فهمیدم و احساس کردم و برمن مسلم شد و …. و ….   نمونه ی  دیگر:  دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری ؟ / جانب هیچ آشنا نگاه ندارد (دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی/ موسیقی شعر/ص ۲۳ )
3- گَزَک کردن،جایی و یا حالتی است که بتوان به باور کسی حمله کرد. جایی که می توان خصم را مغلوب نمود. نقطه ی ضعفی پیدا کردن (فرهنگ دهخدا )
4- جامه ای کاغذی که فریادیان در زمان قدیم برای دادخوانی به تن می کردند.( آنندراج )
5 : تک بيت های کسايی، نظامی، هاتف ، اوحدی، خواجو، عراقی، مسعود سعد سلمان،عبيد زاکانی ، وحشی بافقی همه برگرفته از سايت گنجور است:http://ganjoor.net
6- سعدی،گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان: http://ganjoor.net/saadi/golestan/gbab1/sh39
7- صائب: http://ganjoor.net/saeb/divan-saeb/ghazalkasa/sh6353
8- در اين مورد می توان به شهريار اشار داشت از که هر جا دست بدهد، جور فلک را عنوان می کند و و بيشتر هم همان واژه ی (فلک) را که قدما به کار می بردند به کار می گيرد برای نمونه :
فلک گو با من اين نامردی و نامردمی بس کن
که من سلطان عشق و شهريار شعر ايرانم
و يا نمونه های زير :
تير باران فلک فرصت آنم ندهد
که چو تير از جگر ريش برآرم وايی
فلک هميشه به کام يکی نمی گردد
که آسيای طبيعت به نوبت است ای دوست
فلک به موی سپيد و تن تکيده مرا خواست
که دوک و پنبه برازد به زال پشت خميده
سايت نوسخن/ گزيده ی اشعار شهريار http://www.nosokhan.com/library/Topic/0HPY
شفيعی کدکنی  هم گاهی دور از اين ماجرا نيست:

با همه بيدادها کز چرخ بر ما می رود،
زير محراب فلک دست دعايی برنخاست
9- لغت نامه ی دهخدا ، تحت عنوان دايره :
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-7f6b87be25f14849a652562a0a8d90d7-fa.html
10-عروس نمی توونه برقصه، ميگه زمين کجه!/ سايت ؛ مرجع زبان ايران
11- سعدی، قصیده در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان: http://ganjoor.net/saadi/mavaez/ghasides/sh26
12- فرهنگ اشارات ادبيات فارسی/ دکتر سيروس شميسا/ چاپ اول/تهران 1377/جلد اول/ واژه ی آسمان/ص48/ (حکایت عیّاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت)
13- هم آنجا
14- ظهير فاريابی: http://www.ariaye.com/dari6/farhangi/alemi8.html
آمده است که سعدی پاسخی به اين بیت داده ات بدين روايت: چه حاجت که نُه کرسی آسمان/نهی زير پای قزل ارسلان؟http://ganjoor.net/saadi/boostan/niyayesh/sh5|-15- مثنوی تمثيلی بسيار زيبايی است در مورد نسخه برداری انسان (جهان صغير)  از روی دنيا (جهان کبير) :
ز هرچ آن در جهان از زیر و بالاست،
مثالش در تن و جان تو پیداست
تن تو چون زمین سر آسمان است
حواست انجم و خورشید جان است
چو کوه است استخوانهایی که سخت است
نباتت موی و اطرافت درخت است
http://ganjoor.net/shabestari/golshaneraz/sh45
16- نگاهی به آراء و سلوک علمی و اجتماعی میرفندرسکی http://www.tahoordanesh.com/pageprint.php?pid=9878

 

 

 

 

 

 

 

Loading