مغز درخت نخل
تو خوب می دانی که در روستای ما باقلوا را از مغز آدميزادی به نام (نخل) به دست می آورند
و این حکایت چنین باشد که وقتی او را می کشند و دست بر قضا ایستاده هم می کشند، مغزش را که چون باقلوا ی تازه ای است در می آورند و در سینی های کنگره دار مسی می گذارند و آن سینی کنگره دار مسی را بر سفره های شب چره می گذارند و آن باقلوا که به ذائقه ی آن مردم قتّال به بسیاری گواراست که نصیب هرکس نمی شود و فقط برای خواصّ است.
و اگر از من بپرسی- به تو بگويم که من هرگز لب به آن باقلوا نزده ام که هر بار مرا به یاد یحیی می اندازد و داستان دلباختگی من به یحیی که دور از چشم تو نیست و می دانی به خاطر او بود که (بارمینا) را کشتم، اگر چه
نعشش هر شب از زیر خاک بیرون می آید و تلنگر به پنجره می زند که به باغچه بیا تا زیر درخت لاوندا با هم برقصیم .
و اما داستان چادر مادر بزرگ را که قول داده بودم، در جایی دیگر برایت روایت خواهم کرد که شنیدنی است.
پيرايه