ديروز…

در بازارگاهی انبوه
من در میان تو و خدا
به آرامی گام برمیداشتم

 مردم می آمدند
مردم می رفتند
انگار چيزی  را گم کرده باشند
انگار خود را گم کرده باشند

 هراسی نبود که به زمین درغلتم
با پاهای تو و خدا راه می رفتم
در میان تو و خدا بودم
دیروز….
.
(بعد از عمل قلبم وقتی در ميان مرسده و خدا از به بيمارستان به خانه می رفتم .)
پيرايه يغمايی

 

 

Loading