مرداب رسواترين دهان زمين است
آبستن پلشتی و نفرين است
مهرش همه عصاره ی کين است
جوباره کولی آواره است
موزون ترين ترانه ی گهواره است
در شور عاشقانه ی خود جاری است
گامش بلند باد که پوياست
در جستجوی مادر خود درياست
دريا جلالت بی تابی است
در قطره قطره قطره ی خويش اما
با غربت هميشه ی آبی است
بی پا تر از غبار
سرمست و بيقرار
در راستای خواهش خود ، نور
سر بر گرفته است
شکيبا و پر غرور…
آی ….آفتاب !
اينک بتاب
برقطره های شيفته ی دريا
برکرم زار ساکن مرداب
برمن
که جويبارم و آرام،
در غربت ترانه ی خود پيش می روم
چون سوسمار گيج
در پيچ و تاب کنگره ی خويش می روم
ما را ببين :
دريا سبک به سوی می تازد
مرداب واهمه می سازد
جوباره راه تازه می آغازد …
پيرايه يغمايی
![]()