«بارمينا» مُرده است!
و تو نمی دانی.
آن شب که به ميهمانی رفته بودی،
هنگامی که در آن بزم دوستانه می درخشيدی،
من او را کشتم .
و تنش را که هنوز گرم بود،
پای همان درخت لاواندا چال کردم
تا خون بنفشش بهارگاه،
زمين هرزه را فرش کند .
بارمينا مُرده است !
من او را کشتم .
آنگاه شمشيرم رادر آب فرو بردم،
موهايم را شانه زدم،
و دوباره برتخت عشق تکيه دادم.
نشانی او را ديگر از من مپرس !
و يادش را هرگز در من مگيران !
من او را کشتم
وقتی تو در ميهمانی بودی …
بارمينا ، که من مرتکب مرگش شده ام ، یک کلمه ی (تحريفی) است که از در هم ريختن (آن بیمار) به دست آمده . (بارمينا) خودِ ديگری بود در من که باید کشته می شد و شد.
![]()