خانه ی کلنگی

از من رميده است همه شوخ و شنگی ام
گويی شتاب ساکن يک حجم سنگی ام

دارم تنی به غربت و جانی به خاک عشق
اينک نه روم  رومی و نه زنگ  زنگی ام

خود مانده ام که خاک کدامين به سر کشم؟
در برزخی ميان شتاب و درنگی ام

آزاده خواهی ام به حراجی خفيف رفت
تاوان شدم به حُکم غرور پلنگی ام

دل تنگ و  وقت تنگ و لباس اميد تنگ،
از هر چه شوق،  لب به لب از دست تنگی ام

با هر که نقد مهر و صفا باختم – اگر،
يکسر نوشته شد به حساب زرنگی ام

اين نطع راه راه که نامش شب است و روز
همواره کرده است اسير دو رنگی ام

ديگر خزيدام به ميان غبار خود
آن خانه ی نشسته به خاک کلنگی ام

پيرايه يغمايی

طرح پيوست از کارهای دوست هنرمندم « داوود سرفراز» است که با اين شعر هماهنگ يافته و در اختيارم گذاشته  
با سپاس از مهرش

 

 

Loading