…اين «من» و آن «منِ» ديگر
شب پيش،
چهره ام شعبده ی آينه را در هم ريخت
چشم با چاه به ديدار آمد
حنده ام در تن آيينه گريخت،
حفره ی آه پديدار آمد...
تنها هنر آينه اين است که چشم را چشم نشان میدهد و لب را لب و لبخند را لبخند. اما اگرخاصيت «اين همانی» آينه يا به تعبير سادهتر صداقت آينه يا به کلام زيرکانهتر شعبده بازی آينه را از او بگيريم، بازی نوع ديگری میشود و آن وقتی است که شايد چشم به چاه بَدَل شود و خنده به حفرهی آه وناگهان غريبه ای تمام عيار روبرويمان قد بکشد
بر همين قياس، گاهگاهی که عکس خود را میبينيم به چهرهی مشکوک آشنايی بر میخوريم که کسی نيست جز همان غريبهی آينه و در گسترهی ديگر اين غريبه که جز خودمان نيست، در خواب به سراغمان میآيد اما اين «خود» نه آن «خود» ی است که در بيداری با آن سر و کار داريم.
بعضی ها چندان با يقين به زندگی معتادشان تکيه دادهاند که دريغشان میآيد آن را با تلنگرهايی ويران کنند، پس به غريبه نمیانديشند و سعی در ناديده گرفتن او دارند، مجالش نمیدهند تا نفسی تازه کند، میخواهند هر طور شده سرش را زير آب کنند، اما با همهی اين تلاشها غريبه، در آنها آشيان دارد، با آنها زندگی میکند و هر دم با آنها گلاويز میشود و آنها جرأت نمیکنند که او را از خود بيرون بکشند و روبروی خود بنشانند و بگذارند تا حرفش را بزند، زيرا میدانند که اين «منِ ِديگر» هستی معتاد و ملال آورشان را به يک باره ويران خواهد کرد.
بعضی ها نيز خويشتن را به آن مرتبهی روحی رسانيدهاند که میتوانند در باطن خود آيينهی تمام نمايی داشته باشند که در محسوسات با حقايق نامحسوس، در شناختهها با ناشناختهها و در ملک با ملکوت ديدار کنند. آنها در حقيقت میتوانند با گذار از مرزهای ممنوع، من ِديگر خود را در اين آيينه ببينند.
هنرمندان راستين ميان دو من ِ«بيرونی» و «درونی» دالانی جادويی می سازند و از اين سر دالان، به آن سر دالان گذاری شور انگيز و مطبوع دارند و از اين روست که اثر متعالی میتواند روح بيننده و يا شنونده اش را ويران کند، زيرا که از ژرفای جان هنرمند و از درون آن من ِديگرش بر میخيزد. در سخن «بودلر» میتوان اين احساس را به آشکارا دريافت:
«با معانی هنر است که روح جلال و شکوه واقع در آن سوی گور را مشاهده میکند.»
بودلر در جای ديگر نيز می گويد:
وقتی که شعری بهره ور از کمال، اشک به چشم میآورد ، گواه بر آن است که خواننده خود را تبعيد شده به دنيايی ناقص احساس« »میکند و آرزوی گريختن به آن بهشتی را دارد که شعر به روی او گشوده است.
لحظاتی را سراغ داريم که هنرمندان در آن حضور من ِديگر خود را به صراحت به صحنهی نمايش هنر خود آوردهاند. «بورخس» مینويسد:
اسپينوزا معتقد بود که همهی چيزها سعی دارند خودشان باشند. سنگ میخواهد سنگ باشد و ببر میخواهد ببر باشد. «من» در« بورخس باقی خواهم ماند، نه در خودم (اگرکسی باشم) اما خويش را بيشتر در کتابهای د يگران يا در کوک کردنهای پر زحمت گيتار میيابم تا در کتابهای او. سالهای پيش کوشيدم که خويش را از او برهانم. از اساطير محلات پست شعر به بازی با زمان و ابديت روی آوردم، اما آن بازیها اکنون جزيی از وجود «بورخس» اند و من بايد به چيزهای ديگر رو کنم و بدين سان زندگی من سراسر فرار است و همه چيز را از دست میدهم. همه چيز را به نسيان يا به آن من ِديگر میبازم. نمیدانم اکنون کدام يک از ما می (1)نويسد؛ من؟ يا بورخس؟
مولانا جلال الدين نيز خود را آن چنان که آيينههای ظاهریاش مینمايانند، نمیبيند:
اُه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببينم مرا چنانکه منم
گفتی اسرار در ميان آور
کو مياناندرين ميان که منم
حافظ در يکی از غزلهای خويش به اقرار میآيد که:
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
از ديگر کسانی که من ِ ديگر خود را شناخته و جا به جا در شعر خود حضور چشم گير او را اعلام میدارد، «عرفی شيرازی» است.
عرفی شاعری است که غالباً از تاريخ ادبيات نويسان بیمهری ديده، گو اينکه در ردهی کسانی است که اولين خشتهای سبک هندی (اصفهانی) را گذاشته و خود نمیدانسته که باريک انديشی مو شکافانهی او، سبکی پديد خواهد آورد که هندی اش خواهند خواند، و نمیدانسته که پس از او «صائب» نامی میآيد و «بيدل» نامی وآنگاه، نگاه تيز بين او را با احساسی کم و بيش انديشيده میآميزند و شيوهای نو به بازار هنر میآورند.
عرفی بيش از آنچه تصور شود «خود» ش است. او با آنچه احساس میکند، شعر میگويد و چون روانی زخم خورده دارد، شعر او نمودار روح بيمار اوست. گاهی به تأثير فلسفهی هند، بی نيازی آزاری دهنده ای را مصور میسازد:
ما تشنه لب و چشمهی حيوان نفس ماست
درويش جهانيم و هما در قفس ماست
از لذت اميد تماشای تو مردن،
در باغ تمنا ثمر پيش رس ماست
مرغان اجابت همه بريان و کبودند
در روضهی خلدی که نسيمش نفس ماست
عرفی کس ِ ما هر که شود حيله فروش است
در بی کسی آويز که بی گفت کس ِ ماست
به بُرندگی الماس بيشتر توجه دارد تا به درخشندگی آن. و از گَرد آن برای نا سوری بيشتر جراحت کمک میخواهد:
زخمی شوق توام سينهی جوشان دارم
خانه در کوچهی الماس فروشان دارم
تضاد را میشناسد و میداند که هر زيبايی در مقابل زشتی و هر خوبی در برابر بدی عرض وجود میکند:
زمانه گلشن عيش که را به يغما داد؟
که گل به دامن ما دسته دسته میآيد
و از اين دست انديشهها که بسيار است. اما آنچه ما را بر آن داشته است که از عرفی بگوييم آن «من» ِديگر اوست که حضور آشکارش به شعر عرفی رنگ و بوی ديگری داده است.
او در بيتی از يک قصيده از من ِخواننده يا خود شاعرش بهانه میگيرد که:
سر روحانيان داری، ولی خود را نديدستی
به خواب خود در آ، تا آتش صد خانمان بينی
و دوباره در مطلع ثانی ما را به نگرشی ديگرگونه در خود فرا میخواند:
به خواب خود در آ، تا قبلهی روحانيان بينی
(2)ببين در آينه تا آتش صد خانمان بينی
عرفی با عرفی همدرد است، او را از خود میداند و میخواهد که اين همدردی را در سکوت به او ابراز دارد:
هر گه که نگاه «من» و «عرفی» به هم افتاد،
در هم نگرستيم و گرستيم و گذشتيم
و يا
،هر گه که گذار «من» و «عرفی» به هم افتاد،
داديم به هم تحفهی دردی و گذشتيم
عرفی شاعری است مغرور و گردنکش و در اشعار خود چه قصيده و چه غزل جا به جا به درون مايهی احساسی و اصل و نسب خويش باليده است. در بيتهای زير «من ِ ديگر» خود را در اين بازی شرکت میدهد:
جز با دل «عرفی» نزنم نغمهی منصور
کيفيت اين زمزمه را غير نداند
تا آنجا که از به دوش کشيدن جنازهی خود فخر میکند:
نهم جنازهی «عرفی» به دوش و فخر کنم
که ساق عرش محبت به روی دوش من است
يا به سبب گل ِ سر سبد بودن تمامی اشعارش، با عرفی ِديگر پرخاش میکند:
رقم هندسه «عرفی» منه اشعار مرا
هر چه زين باغ برويد گل روی سبد است
تا آنجا که در پاسخ نخستين خويش، باز هم خويش را به نوعی میستايد:
«مزن ترانهی تحسين به شعر «من»، «عرفی
که شمع طبع من از باد ِ آفرين ميرد
و با رشک از من ِ ديگرش سخن میگويد:
،چنين که همت «عرفی» عنان سبک کرده است
به گرد ِ او نرسم گر همه شتاب شوم
و يا:
عرفی» بتاز بر اثر نور دانشم»
کز ماه و آفتاب تو را رهنما ترم
عرفی گاهی خود را با عرفی ديگر هم مسلک و همراه میبيند،هر دو ديوانهاند
«عرفی» خطای «ما» و «تو» محتاج عذر نيس
عذر خطای مردم ديوانه روشن است
هر دو روانهی نيستیاند:
«ما» هم روانه ايم به معمورهی عدم
«عرفی» تحملی، ز شتاب تو سوختيم
هر دو آواره و رسوای يک کوچهاند:
خلوت نشينی از «من» و «عرفی» مجو که ما
رسواييان کوچه و بازار ِ دوستيم
هر دو طالب بد نامیاند:
ز «من» پوشيد «عرفی» آه خود را، آه اگر داند
که «من» هم زهر ِ بد نامی چشيدن آرزو دارم
هر دو گرفتار يک سر نوشتاند:
بگير آينه «عرفی» ببين سر انجامم
که هر چه صورت حال ِ«تو»، سرنوشت «من» است
اما گاهی داستان وارونه میشود و هر يک به راهی ديگر میروند:
تو و بزم عيش «عرفی»، «من» و کوچهای که در وی،
سر خون چکان فتاده، دل بينوا نشسته
راحت طلبی را چون عرفی ديگر به خود نمیپسندد:
گل فشانند به بستر همه چون «عرفی» و «من»،
مشت خس چينم و در جامهی خواب اندازم
افسونی که در آن «عرفی» ِديگر کارگر است، در اين يک بی تأثير مینمايد:
«عرفی» برو تهيهی افسون مکن که «ما»
صيد فريب ِ دام ِخود و دانهی خوديم
عرفی جا به جا در اشعارش با عرفی ديگر به گفتگو، بيان حال، نصيحت و دلالت مینشيند و حتا گاهی سخن او رنگ پرخاش و ملامت میگيرد. گاه دردمندی خود را با عرفی ديگر در ميان مینهد:
«عرفی» امروز به کاشانهی «من» باش که باز
گلهای از دل بی شرم خموشان دارم
و يا:
شدم در گوشهای تنها که ريزم خون خود «عرفی»
مبادا وقت ِ مردن ناشناسی دست «من» گيرد
ملتمسانه اندرزش میدهد:
«عرفی» از «من» گر ملولی سعی در خونم مکن
سيل غم را التفاتی نيست با بنياد ِ من
با ملاطفت او را سرزنش میکند:
مکن به صورت ديوار نسبتم «عرفی»
که «من» کتابهی ديوار بيت معمورم…
به ستيزه اش وا میدارد:
«عرفی» مگو که مستی و راه عدم دراز
اينک شدم سوار عنان کو ؟ رکاب کو ؟
بازيگوشانه با او سخن میگويد:
اينقدر کعبه پرستی که تو داری «عرفی»
از تو آيد که کنی منع «من» از طوف بهشت
به چاره انديشی اش بر میخيزد:
«عرفی» ز آه و ناله خموشی دگر بيا
تا زخمهای سينه به ناخن بخارمت
دلسوزی میکند:
علاج درد تو «عرفی»، حکيم نشناسد
که «من» برون ز شفا اين مقال میطلبم
با ظرافت بسيار، عيب بيش از اندازهی عرفی را همپايهی هنر والای عرفی د يگر قرار میدهد:
از «من» کجا نصيحت «عرفی» سزد که او
عيبش ز پايهی هنر من گذشته است
عرفی سر انجام در اين دو گانگی کامل با خود به يگانگی میرسد:
خوش آن معامله «عرفی» که از زيان دو کون
تو دشمن «من» و من شرمسار خود باشم
از استغراق خود در جوهرهی شعر سخن به ميان میآورد و با خود به آشتی میرسد:
«عرفی» نوای نوحه بر آرم که اهل دل
لبها گشاده منتظر شيون «من» اند
به خود و د يگر درد مندان مژدهی آمدن «عرفی» را میدهد:
«عرفی» آمد دگرای همنفسان فريادی
بر دل ِ «ما» در آشوب و جنون بگشايد
عرفی ديگر را به جمع دردمندان فرا میخواند:
از درد کشان شو که «من» ِغمزده «عرفی»،
تا بودم از آن جمع نه غم بود و نه هوشم
و نيز آرزو دارد که بتواند دردهايش را آنگونه که بر دلش میگذرد، نزد عرفی ديگر بر زبان آورد:
«عرفی» به کاوش آمده يارب بهل که «من»
آنها که از دلم چکد از گفتگو چکد
قاصدی را که مکتوب ِ عرفی ِ ديگر را میبرد به درنگ وا میدارد تا خود نيز بتواند مکتوب حسرتی بنويسد:
مکن اهمال در مکتوب «عرفی» بردن،ای قاصد
ولی بنشِن که حسرت نامهای انشاء کنم «من» هم
از قسمت و بهرهی خويش و آن عرفی ديگر بدينگونه ياد میکند:
در دور صبر سينهی «عرفی»ست جام زهر
در بزم شوق شيشهی پر خون دل «من» است
رد پای خود را میجويد و جواب میشنود:
ز شيخ صومعه جستم نشان «عرفی» گفت:
به آستان برهمن به چهره سايی رفت
و گاهی بی رحمانه، به گناه نا شايستگیها، خود را از خود میراند:
«عرفی» برو از ميکدهی «ما»، که کس اينجا
بی زخم دل و چاک گريبان ننشيند
عرفی خود در يکی از غزلياتش به ستيزهی اين دو من ِ بيرونی و درونی اشاره دارد:
نه از غربت اندر وطن میروی
به دنبالهی مرگ من میروی
بهای توای نافه خود کم نبود
که بر گشته سوی چمن میروی
که دستار ای گل به ياد تو بست ؟
که مشتاق وار از چمن میروی
گمان دارم از بس روی شادمان
که همراه تابوت من میروی
چه مشتاقی ای تن به سوی لحد
که ناشسته و بی کفن میروی
خيال که عرفی خلد در دلت
که بی موجب از خويشتن میروی ؟
افلاطون در رسالهی فدروس عقيده دارد که: رسيدن به خود شوريدگی مقدس است.
شواهدی که آورده شد، نمونههايی از شوريدگی مقدس عرفی را مینماياند که هر چند در پارهای از آنها از خود گريخته، اما بگونهای ديگر خود را باز يافته است. آنها چشم اندازهايی از آرزوها، رشکها، ناکامیها، ديوانگیها، بغضها، رجز خوانیها و غرور عرفیاند که با دست عرفی ديگر به سرقت رفتهاند و رد پای اين سرقت همانا ماليخوليای شعر اوست که در گذار زمان به جای مانده است.
گفتگو را با بخشی از غزلی که باز گفت اين دو گانگی است به پايان میبريم:
در من يکی به شاهی گردن فراز کرده
با حکم دلبخواهی افسانه ساز کرده
هم بر سمند قدرت، افکنده بانگ حيرت
هم با جبين خاکی، سجاده باز کرده
شمشير در گشاده، فرمان قتل داده
من در اطاعت از او، سر را دراز کرده
من در نفس کشيدن، او در کفن بريدن
با زنده زندهی من، قصد نماز کرده
پانويس ها:
1- باغ گذر گاه های هزار پيچ،بورخس و من
2- وی مصراع دوم اين بيت را مطلع قصيدهی ديگری قرار میدهد که خود اين مسألهً در شعر عرفی قابل تأمل است
3- شعر سرآغاز و غزل پايانی از سروده های (پيرايه يغمايی، نویسنده ی مقاله است.