در مرگ زيستن

                                      نگاهی به کارنامه ی شعر نادر نادر پور

بر چنگ من نمانده سرودی
کز مرگ و غم نشانه ندارد
چنگم شکسته به، که همه عمر،
يک بانگ شادمانه ندارد
(شعر گريز)

        راستی اين هم از معجزه های مرگ است که تا يکی از دست می رود، همه به فکرش می افتند. چند سال پيش وقتی در 29 بهمن 13( 18 فوريه ی 2000) نادر نادرپور شاعر تصوير پرداز درگذشت، همه ی رسانه های گروهی بيرون از ايران به دست و پا افتادند و برايش مرثيه ها خواندند و اگر قبول داشته باشیم که هر گاه برای تثبیت چیزی می توان به ضد آن پرداخت، باید از مرگ سپاسگزار باشیم که به مردگان – حتا برای زمانی کوتاه هم که  شده- زندگی می بخشد. همان مرگی که نادر پور در ضمن آنکه همیشه از آن می ترسید، همیشه هم آن را مدار شعر های خود قرار می داد:
اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصد ت از این زندگی چیست؟
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی بغیر از زندگی نیست  (بیگانه/دختر جام )

گاهی فکر می کنم زندگی یک شاعر را بجز از راه شعرش، از چه راه دیگری باید اندازه گرفت؟
آيا می توان برای بررسی شعر او تعداد کت و شلوارها و کفش و کلاه هايی را که کهنه کرده، يا تعداد دفعاتی را که به چلو- کبابی سر کوچه اش رفته، شماره کرد؟
آيا می توان زندگی او را از تعداد همسران و فرزندانش رقم زد؟ يا از شماره ی سفرهایی که رفته؟
و يک پرسش ديگر: آيا در حقيقت تولد و مرگ يک شاعر همان عددی است که رسانه ها اعلام می کنند؟ و در کتاب های تاریخ ادبیات دو زندگی نامه ی شاعر می آيد؟
اگر پاسخ منفی است، بايد گفت نادر نادرپور مُرده بود، پيش از آن همه مرثيه خوانی ها.
او مرده بود، نه يک بار و دو بار بلکه بارها و بارها … او در همان چارپاره های اول کارش مرده بود و بارها خودش را با دست خودش در همان چارپاره ها به خاک سپرده بود و بارها از همان چارپاره ها رستاخیز کرده بود، اما هر بار مرگ زده تر!

دکتر کارل گوستاو يونگ که از ارزش های معتبر روان شناسی است، می گويد:
بطور کلی خصلت مرگ پرستی در همه ی آدم ها وجود دارد. این خصلت به دو شکل در انسان تظاهر می کند؛ منفی و مثبت
مرگ پرستان منفی آن هایی هستند که می زنند و می کشند و ویران می کنند وخلاصه ضد زندگی اند. نظیر این افراد در تاریخ کم نیست.

ومرگ پرستان مثبت آن هایی که با مرگ کلنجار می روند وآن را محور پژوهش واندیشه ی خود قرار می دهند. مثل باستان شناسان که کارشان حفاری گورها و بیرون کشیدن تمدن های مرده و مدفون شده است. مثل اسطوره شناسان که از باستان شناسان هم پیش تازترند چرا که با مالیخولیای دورتری دست به گریبان می شوند. (یونگ خودش را جزو این دسته می داند. زیرابخشی از کارش پژوهش در اسطوره هاست) و دیگر مثل هنرمندانی که «مرگ» را زمینه ی کار هنری خود قرار می دهند و نظیر آنها نیز در نقاشی و موسیقی و شعر وسینما کم  نیستند.» حالا ما به چهره های هنری جهانی کاری نداریم و در میان چهره های هنری خودمان جستجو می کنیم. مثل خیام، صادق هدایت و نزدیک ترمی آییم .مثل نادر پور. با این تفاوت که اندیشمندی این سه نفر از زمین تا آسمان با هم فرق دارد

نومیدی و مرگ زده گی خیام فلسفی است. خیام گو اینکه درهمه ی رباعیاتش با نیستی واندوه جامدی روبروست، اما فلسفه ای پخته و به کمال رسیده به دست خواننده می دهد. نیستی گرایی و نومیدی  خیام از نوع ناز های شاعرانه نیست. جهان بینی او، «با هم دیدن» دو  روی سکه ی زمان است. او خوب می داند که «زایش» یعنی«مرگ». و می داند کسی که می آید، برای رفتن است و هر نفسی که فرومی رود، گو اینکه ممدّ حیات است و مفرح ذات، اما يک نفس آدم را به گورستان نزديک می کند. او ازهمان اول تکلیف خودش را با خواننده روشن می کند، آنهم با یک قاطیعیت کوتاه. فقط در چهار مصراع. خيام هر گاه از نیستی می گوید، از قول خودش می گوید. هولناک و هشدار دهنده می گوید:
وقت سحراست خیز ای مایه ی ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
وآنها که شدند کس نمی آید باز

يا: می خور تو در آبگينه با ناله ی چنگ/ زان پيش که آبگينه آيد بر سنگ
يا:تا سبزه ی ما خاک تماشاگه کيست؟
امّا هر گاه که می خواهد ازآن جهان واز تصاویر واهی بهشت و جهنم بگوید، ضمیرسوم شخص جمع (آنها)  را به :
کارمی برد،که ضمیری کاملا ً مبهم و بی هویت است

 گویند بهشت و حور و عین خواهد بود
يا: گويند کسان، بهشت با حور خوش است  
 يا: گويند مرا که دوزخی باشد مست

امّا خیام درضمن اینکه پوچی جهان را به خواننده ندا می دهد، داروی شاد کامی وشادیخواری راهم برای او تجویز می کند. گو اینکه این دارو چون زهر از گلوی آدم پایین می رود.

صادق هدایت نیز در مورد خیام و تحلیل شعر اوبی گُدار به آب نمی زند. او فریاد خیام را بی هیچ لرزشی می شنود، آنگاه صدای خود را با او هماهنگ می کند. حسن قائمیان در این مورد می گوید:
اين مسئله ( یعنی توجه هدایت به آثار و اندیشه های خیام ) صرفاً برای انجام یک کار تحقیقی و تتبعی نبوده است، بلکه بیشتر از این جهت بوده که بین هدایت و خیام شباهت فکری وجود داشته است. صادق هدایت، خیام ورباعیات اورا از آن  جهت می پسندید که درحقیقت وجود خویش رادر وجوداین فیلسوف بزرگ وآثار او منعکس می دید.» (1)
پاستور والری رادو» عضو آکادمی فرانسه درمقاله ای باعنوان « یک نویسنده ی نا امید، صادق هدایت» در مجله ی (آدم ها و جهان ها)، چاپ پاريس می نويسد:
با قریب هزار سال فاصله، هدایت صدای عمر خیام، سخن سرای نومید دیگر ایران را منعکس می کند.

خیام به مردم اندرز می دهد که فراموشی و بی خبری را درباره ی عشق بجویند. ولی هدایت برای درد بشر چیزی عرضه نمی کند، حتی افیون را. هردو برای ما ازفلاکت و مذلت زندگی سخن می رانند. ولی گلستان های خیام در عالم هدایت، زیبایی خمار آلود خود را از دست می دهد. بلبل شورانگیز به «بوف کور» و گل سرخ خوشبوی به «نیلوفر کبود بی بو» تبدیل می شود. در عهد خيام .(2)نومیدی جنبه ی احساساتی داشت، ولی در دوره ی هدايت اين نوميدی ماوراء طبيعی شده است

اينک ما کمی گفته ی پاستور والری را که نسبت به خيام نامهربان است، تغيير می دهيم و چيزی هم بر آن می افزاييم و می گوييم: نوميدی خیام فلسفی است.نومیدی هدایت پوچ زدگی و سورراليستی و نومیدی نادر پور هم بر اساس احساسات شخصی است، هر چند که او (نادرپور) در چندی از شعرهايش از جمله شعر (قم) – که زيباترين شعر  مجموعه ی (چشم ها و دست هاست)-  تحت تأثیر مستقیم هدایت است:
قم شهر مُرده ها، عقرب ها، گداها و زوارها. اتومبيل ما کنار گاراژ ايستاد. بی اندازه شلوغ بود. من و رفیقم بطرف صحن رفتیم … مردم در آمد و شد بودند. آخوند ها با گردن بلند و عبایی که روی دوششان موج می زد، تسبیح می گرداندند و قدم می زدند …. گلدسته و گنبد و چلچراغ و روشنایی اسرارآمیز مهتاب بی اندازه  قشنگ و افسانه مانند بنظر می آمد. در صحن گروه زیادی از زن و بچه روی سنگ قبر ها دراز کشیده بودند.(صادق هدایت/اصفهان نصف جهان/ص /45 چاپ سوم)

چندین هزار زن
چندین هزار مرد
زن ها لچک به سر
مردان عبا به دوش
یک گنبد طلا
با لک لکان پیر
یک باغ بی صفا
با چند تک  درخت
از خنده ها تهی
وز گفته ها خموش
یک حوض نیمه پر
با آب سبز رنگ
چندین کلاغ پیر
برتوده های سنگ
انبوه سائلان
در هر قدم براه
عمامه ها سفید
رخساره ها سیاه!
(شعر قم/کتاب چشم ها و دست ها)

                                                                  

اگر ما شعر را شاهد بگیریم و بر این باور باشیم که فقط شعر است که دروغ نمی گوید(چون ازژرفای جان بر می خیزد و فرصت ندارد تا از گذر گاه های دروغ عبورکند)، بانگاهی به شناسنامه ی پنجاه ساله ی شعر نادرپور به این نتیجه می رسیم که وی دست کم در90 در صد شعر هایش با نهایت دردمندی، باری از شوربختی وتیره روزی و زندگی نادلخواه را به دوش می کشیده و با اینکه مرگ راهمزاد جاودانه ی خود می دیده، بازهم آن را از بُن جان آرزومی کرده است.
مثلا ًاو در شعر «ناله ای در سکوت» مرگی را که در درونش آشیانه دارد آشکارا می شناسد و می داند که این مرگ شب ها و روزهایش را پُر کرده و با این دریافت ازخود می پرسد که چراباید در آرزوی مرگی باشد که ازاو جدا نیست.
این تلاش دردمندانه برای باز شناسی مرگ و زندگی ازیکدیگر و این تردید مزاحم ازاینکه آنچه براو می گذرد مرگ است یازندگی، سر انجام شعر را در برودت آزار دهنده ای شناور می کند:
مرگ است،مرگ تیره ی جانسوز است/ این زندگی که می گذرد آرام/ این شام ها که می کشدم تاصبح/ وين بام ها که می کشدم تا شام / مرگ است،مرگ تیره ی جانسوز است/ اين لحظه های مستی و هشياری/ اين شام ها که می گذرد در خواب / وان روزها که رفت به بيداری

:و در چند بند بعد (البته بعد از ناله های بسیار) ادامه می دهد که
دانم شبی به گردن من لغزد/ اين دست کينه پرور خون آشام

و بعد می گويد:
جانم ز تاب آتش غم ها سوخت/ ای سينه ی گداخته فريادی!/ ای ناله های وحشی مرگ آلود / آخر فرا رسید به امدادی
و عاقبت در آخرین بند به سرنوشت می گوید: اورا (منظور مرگ) که درمن است هویدا کن
جانم به لب رسيد و تنم فرسود/ای آسمان دريچه ی شب وا کن / ای چشم سرنوشت، هويدا شو / او را که در من است ،هويدا کن!

این شعر 13بند ( 13 چار پاره)  دارد که مضمون هر 13 بند تکراری است ازآنچه گفته شد.اکنون به تصاویر و ترکیبات شعر نگاهی می کنیم:
محبس زندگی/امید مرگ/ رهایی نیافتن از مرگ/ مرگ تیره ی جانسوز ( 2 بار )/ مرگ آمیزی روزها وشب ها/ دو دزد حیله گر هستی ( منظور روز و شب )/دست مرگ/ دندان کینه جوی ِ خدایان/ دست کینه پرور و خون آشام مرگ/ دیدگان وحشی و بی آرام مرگ/ محبس تنهایی/ ناله های وحشی مرگ آلود/ سینه ی گداخته/ واهمه ی بیمار/ سوز تب/اشک شب/ آه سحر/ لحظه های تیرگی و تشویش/ مرگ جاودانه/امید عبث/ سکوت گران/ فرو خفتن ماه آرزو، جان به لب رسیدن ،سوختن جان از غم ها، فرسوده شدنِ تن و …  ،

واقعاً این تر کیبات و تصاویر به ما چه می دهند؟ و در ضمن یادمان باشد که نادر پور در آن زمان دراوج جوانی است. فقط 21 سال دارد و شهرتی که برای 21 سالگی خیلی زیاد است.

درشعر «دیگر نمانده هیچ» که از نظر فرم و وزن و مضمون درست مثل شعر قبلی است وبه سادگی می توان به آن وصلش کرد، باز :بازی همین است
ديگر نمانده هیچ بجزوحشت سکوت/ دیگر نمانده هیچ بجز آرزوی مرگ/ خشم است و انتقام فرو مانده در نگاه / جسم است وجان کوفته در جستجوی مرگ / …….. / ……./  …… و الی آخر

مضمون  این دو شعر را کنار هم می گذاریم. آیا تکرار پانزده بار کلمه ی مرگ به صورت مجرد- بدون در نظر گرفتن مضامین مرگ آمیز-، گواهی نمی دهد که شاعر در این دو شعر دست کم پانزده بار مرده است؟
ازدرون شب» شعر دیگری است از همین مجموعه. این شعر دوازده بند (چار پاره) دارد و بیشتر بند ها خطابی است و شاعر دست به دامان مخاطبانی  از قبيل: تو ای چشم سیه، خدا را، ای دست مرگ (دو بار) ، ای سوز تب ،ای دست خون آشام تقدیر، آسمانا، ماهتابا، و …  می شود که به او مرگ بدهند
شعرهای مجموعه ی چشم ها و دست ها تاریخ سال های 1330 و1331 را دارند. قصدمان مقایسه نیست، فقط یادمان باشد که نیما که راه گشا و الگوی دیگرشاعران معاصر می شود، در سال 1320 «آی آدم ها» در 1325 «خروس می خواند» در 1327«مهتاب» در 1331 «قایق» و نیز در همین سال هاست که «خانه ام ابری است» را می سُراید. زيرا که خانه ی وطنش را ابری می بیند و هوشمندانه به نی زن هایی از قبیل نادرپور که در این دنیای ابر اندود راه خودشان را گرفته اند و دائم نِی خودشان را می نوازند، اعتراض می کند که : « آی نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره کجايی؟/خانه ام ابری است» (3)
و باز یادمان باشد که شاملو در سال  1330 قطع نامه اش را با چهار شعر انتشار می دهد که یکی از آن ها «سرود مردی که خودش را کشته است»، نام دارد. در این شعر گو اینکه صحبت از مرگ و کشتن است و شاعر حودش را می کُشد، اما دیگر بار زنده تر ازخود
رستاخیز می کند.(4)

شعرهای مرگ زده ی نادرپور در ده مجموعه  ی شعر او به اسامی چشم ها و دست ها/ دختر جام/ شعر انگور/ سرمه ی خورشيد / گياه و سنگ نه، آتش/ از آسمان تا ريسمان/ شام باز پسين/ صبح دروغين/ خون و خاکستر/ زمين و زمان کم نيستند و شعر وی از دوره ی جوانی تا ميانسالی و کهنسالی و حتی تا شعر « نگاهی از بالا» که برای هفتاد سالگی خود سروده، به دور از هر گونه ذهنيت فلسفی و اجتماعی همين خط را گرفته و رفته و شاعر در اين ده مجموعه که حاصل پنجاه سال شاعری اوست، نه تنها خود با احساس هايی از قبيل: بيزاری از زندگی/بدبختی/مرگ خواهی/ خودکشی/  غمزدگی/ سرگردانی   و … و … دست به گريبان است بلکه ذهن خواننده اش را هم نادانسته در گير می کند.
اما اينک پيش از پيش داوری در اين زمينه بهتر است به گونه ای گذرا به خود شعر ها رجعتی داشته باشيم که گويا ترين گواه ؛ :آنهايند.ابتدا به بررسی فضاهای مرگ آفرين می پردازيم؛
ش
اعر به سوی مرگ می رود چون احساس می کند بيچاره است
بيچاره من که باز بدامان آرزو/سر می نهم که بشنوم آهنگ ديگرت (درچشم ديگری)
:آواره بخت است
من چون غباری از دل شب های بی اميد/برخاستم که خوش بنشينم بدامنت/آواره بخت من که تو چون (تکدرخت)
:سياه بخت است
چون آخرين ستاره ی گمراه آسمان/ غلتيده ام به دامن بخت سياه خويش/ …. (گمراه)
:بدبخت است
گر بايدم گشود دری را/ وقت است و صبر بيشترم نيست/خواهم رها کنم قفسم را/ بدبخت من که بال و پرم نيست (گريز)
:بيچاره و بلازده و بی پناه است
بيچاره من، بلازده من، بی پناه من/ کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند/ از من گريختی و دلم سخت ناله کرد/ کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند  (بی پناه)
:احساس می کند دردش بی دواست
پای به زنجير بسته زخمی پيرم/کاين همه درد مرا اميد دوا نيست/ مرهم زخمم که چون شکاف درخت است/ جز مس جوشان آفتاب خدا نيست( دزد آتش/شعر انگور)
سياه سرنوشت است:
ديدم که سرنوشت سياهم جز اين نبود/ آری جز اين نبود که پابند او شوم/ چون ناله ای که بفشردش پنجه ی سکوت / از لب برون نيامده در دل فرو شوم ( چاره)
احساس می کند بی ستاره است:
آن مرد بی ستاره شدم کز گناه بخت/دل در هر آنچه بست اميدش ثمر نداشت/ آن مرد بی ستاره شدم کز غم غروب/ رو در شبی نهاد که هرگز سحر نداشت.
 :و يا: آی بی ستاره مرد/ در دست های خالی و خشکت نگاه کن/ اينجا کوير . ( تيشه ی برق وشعر فال)
احساس نفرين شدگی می کند: 
مرا سايه ی شوم نفرينی از پی/روان است چون گربه ای در غروبی/ نه از او توانم گذشتن به گامی/ نه او راز خود دور کردن به چوبی  ( برگ و باد)
احساس می کند اسير سيه روزگار اميد و بيمار شفا ناپذير ايمان است:  
من آن اسير سيه روزگار اميدم/من آن مريض شفا ناپذير ايمانم/ وگرنه چرا در شبی چنين تاريک/مرا به رجعت خورشيد باور است( درنوميدی/شام بازپسين)
 چون فکر می کند قاتل زمان عمر خویش است،احساس گناه می کند:
اوراق کتاب سرگذشتم را/در ظرف پر از زباله می بينم/خود را به گناه کشتن ايام/جلاد هزار ساله می بينم
و يا: کسی هست پنهان و پوشيده در من/ که هر بامدادان و هر شامگاهان/ به نفرين من می گشايد زبان را / مرا قاتل روز و شب شمارد /  (کسی هست درمن/ زمين و زمان)

 احساس ويرانگی می کند:
 زيرا که در اقليم ويران وجود من/ جايِی که آبادش توان گفت، پيدا نيست/ …/ من رفته و آينده را یکسر تهی ديدم/ و اينک برون را چون درون ویرانه می بينم (کاخ کاغذين)

احساس بی کسی می کند: 
در بر جهان بستم/ وز پيش دانستم / ….. / ….. / وز من، کسی جز بيکسی ديدن نخواهد کرد
(آن پرتو سوزان)

احساس تنهايی می کند: 
من در شبی که زنجره ها نيز خفته اند/تنهاترين صدای جهانم که هيچگاه/از هيچ سو، به هيچ صدايی نمی رسم/در من سکوت يخ زده ی اين شب سياه/ تنهاترين صدايم و تنهاترين کسم/تنهاتر از خدا / …./ …./ تنها تر از صدای دعای ستاره ها / تنها تر از سرود سحر گاهی .…. (خطبه ی زمستانی)

احساس گم گشتگی می کند:
چنان گم گشته در خويشم که هيچم رهنمايی نيست/چنان برکنده از خاکم که از من نقش پايی نيست( زمزمه ای در شب)

احساس می کند واژگون بخت حلق آويزی است. اين احساس تعليق و بلاتکليفی در شعر های آخر نادرپور چشمگيرتر است
ديدم که خاکی مطمئن در زير پايم نيست/اما نگاهی منتظر بر آسمان دارم/ ديدم که همچون واژگون بختان حلق آويز/بر قله ی بیرحم تنهايی مکان دارم/وز نااميدی می گريزم سوی ناچاری
 ويا: من بر فراز قله ی عمر/سنگين تر از آونگ ساعت/از قطب حيرت می روم تا قطب وحشت/ وز اوج
(عنکبوت و انديشه )
نادرپور در شعر «نگاهی از بالا» که به مناسبت هفتاد سالگی خودش سروده است احساس نگون بختی را  فقط به خود بسنده نمی کند، بلکه آن را به ياران خود نيز نسبت می دهد:
آه، ای عزيزان، ای نگون بختان غايب!/ای همرهان کوچه های خرد سالی/حال مرا از عالم بالا چه پرسيد؟/ پاسخ ندارد آنچه مشهود است و مشهور

2- خود را به چيز های بدبختی آفرين مانند می کند
به شمع غريب و واژگون:
سيمای درد آلود خود را می شناسم/سيمای من،سيمای آن شمع غريبی است/کز اشک باری می کشد بر گرده ی خويش/من نيز چون او در سراشيب زوالم / ……/ …..اندام من، اندام شمع واژگونی است/کز جنگ با (آيينه ی دق/سرمه ی خورشيد)

به ابری مانند می کند که در سوگ خويش می گريد:
بگذار تا چو ابر بگريم به سوگ خويش/بگذار تا  غبار غمی ….(ابر )

به عقاب نگون بخت آفتاب:
عقاب نگون بخت آفتابم من/که شعله های شفق سوخت شاهبالم را/دراين ديار بلا کيست تا تواند راند/ز گرد لاشه ی من کرکس خيالم را (شب و عطش/سرمه ی خورشيد )

به استخوان سرد و مرده:
من استخوانم، من پاره استخوانی سرد/که دستی از بدن گرم شب بريده مرا  (شب و عطش)

به مرداب خاموش و مرده:
ای بهار رفته از خاطر!- من آن مرداب خاموشم/آب بی لبخند حزن آلوده از جوشم/ در دل من برگ های مرده ی ايّام می پوسند
(از مرداب تا دريا

 به درخت پير پريشان احوال:
جز اين درخت پريشان حال/که سرنوشت مرا دارد/شب برهنگی اش در پيش/خزان پيری اش از دنبال (خانه تکانی)

به بوته ی خشکيده، به غنچه ی مرگ،به بنده ی پير:
بوته ی خشکيده ام ز بوسه ی خورشيد/غنچه ی مرگم که عطر زندگی ام نيست/بنده ی پيرم که از نهيب حوادث/راه رهايی ز دام بندگی ام نيست  (برده)

به کاووس شوريده بخت
من امروز، کاووس شوريده بختم/که گم کرده ام راه مازندران را/به رستم بگوييد تا … (اهرمن تا تهمتن)

به باد آواره:
با خويش می گويم که:- ای آواره تر از باد/ای آنکه از ويران شدن ديگر نمی ترسی/ای کاش ….  ( کاخ کاغذين )

به شب اندوهگين:
در نخستين نيمه ی تاريک شب/ در شبی مانند من: اندوهگين / ….  ( زورق بی سر نشين)

 به ونيز، از نظر پراکندگی جزايرش:
منم که در دل دريای بيکران، چون او:/جزيره های پراکنده ی پريشانم (ونيز )

3- استعداد شاعرانه ی خود را شوم و دست و پا گيرمی بيند. به چند نمونه ازاين ناز های شاعرانه اشاره ای می شود
اصلا ً سروده هايش را بيهوده می پندارد:
بس درد داشتم که بگويم/ اما دلم نگفت و نهان کرد/ بيهوده بود هر چه سرودم/با اين سروده ها چه توان کرد؟( سفر کرده)

شعرش را طلسم سياه و شومی می داند:
ای شعر! ای طلسم سياهی که سرنوشت/عمر مرا به رشته ی جادويی تو بست/گفتم تو را رها کنم و …. / ….. / سوگند من به ترک تو بشکست بارها/اما طلسم طالع من ناشکسته ماند/ ای شعر !ای طلسم کهن ! ای طلسم شوم/پای من ای دريغ به دام تو بسته ماند (طلسم/شعر انگور)

شعرش را چون زنجيری می بيند که او را اسير کرده است:
من آن «بر ستون بسته ی» شور بختم/که بازيچه ی دست بيداد خويشم/مگر شعر، زنجير فرياد من شد/ که خوش بر ستون بست فرياد خويشم  (برستون بسته)

می خواهد از شعر هم که اميد دل آزاری است بگريزد:
گويم منم … / گويم منم … خواهم که از تو هم بگريزم/ای شعر! ای اميد دل آزار (گريز)

فکر می کند اصلا ً کسی شعرش را نفهميده:
حديثم را کسی نشنيد نشنيد/درونم را کسی نشناخت نشناخت/بر اين چنگی که نام زندگی داشت/ سرودم را کسی ننواخت، ننواخت ( بيگانه )

4- شاعر زندگی را نفی می کند و بدينگونه به فضای مرگ نزد يک می شود
زندگی را زندانی می بيند که جان و عمرش را تباه کرده:
زندان من که زندگی ام بود/ديوارهای سخت و سيه داشت/جان مرا به خيره تبه کرد/عمر مرا به هرزه تبه داشت (سفر کرده )

يقه ی کسانی را می گيرد که به او زندگی داده اند:
مادر گناه زندگی ام را به من ببخش/ زيرا اگر گناه من اين بود از تو بود/هرگز نخواستم که نکوهش کنم تو را/ اما ترا براستی از زادنم چه سود؟( نامه)

اصلا ًنشاطی برای زيستن ندارد:
بار خدايا نشاط زندگی ام نيست/گرچه دلم بارها ز مرگ هراسيد/ …( برده)

يا در جای ديگر می گويد:
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد/که چشمان مرا تابندگی نيست/جهان را گر اميد زندگی هست/مرا ديگر نشاط زندگی نيست (بيگانه)

احساس می کند که زندگی فريبش داده و سرش را کلاه گذاشته:
آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت/آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد/ سوداگر پيری که فروشنده ی هستی است/کالای بدش را به من افسوس گران داد( تقدير )

اين احساس در شعر «آخرين فريب» هم وجود دارد.در بندهای آغازين اين شعر، شاعر با قدرت به زندگی پرخاش و حتا او را تهديد می کند که:
گر آخرين فريب تو ای زندگی نبود/اينک هزار باره رها کرده بودمت/زان پيشتر که باز مرا سوی خود کشی/در پيش پای مرگ فدا کرده بودمت
امّا در بند پايانی آن صدای قدرتمندبه ناله ی التماس آميزی بَدَل می شود،درست مثل کودکی که از ظلم زن پدر باز هم به دامن همان زن پدر پناه ببرد:
در دام اين فريب بسی دير مانده ام/ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش/ای زندگی دريغ که چون از تو بگسلم/در آخرين فريب تو جويم پناه خويش(آخرين فريب)

زندگی را باری نادلخواه می بيندکه با دلزدگی ناچار است آن را بر دوش بکشد:
من آندم چشم بر دنيا گشودم/که بار زندگی بر دوش من بود/چو بی دلخواه خويشم آفريدند/مرا کی چاره ای جز زيستن بود؟  (بيگانه)

در آخرين شعرهای وی، اين بار نادلخواه به بار گناه تبديل می شود:
بار گران روزها چندان به دوشم ماند/کز بردباری قامتم خم شد/ اکنون کسی در گوش من خصمانه می گويد:- «اين پشته ی پنهان که بر دوش کمان داری،/بار گناه توست» ( نجوايی در حضور آينه)

زندگی را خط خوفناکی می بيند که با ناخن روی خاک کشيده شده و به شتاب می تواند محو شود:
امروز من به تجربه دانستم که:نه/ راه دراز زندگی نا تمام من/ آن خط مستقيم ميان دو نقطه نيست/ آن راه خوفناک:/از نقطه ی ولادت تا نقطه ی هلاک/چون آذرخش در شب تاريک آسمان/ خطی است منکسر که ندانم کدام دست/ ترسيم کرده با سر ناخن به روی خاک ( نقطه و خط)

البته به گفته ی خود شاعر تمام اين گفته ها برگرفته از يک مصراع ( يا يک بيت ) شعر صائب است  بدين مضمون:
فنای من به نسيم بهانه ای بند است/ به خاک با سر ِ ناخن نوشته اند مرا

اينک ببينيم شاعر با تدارک اين زمينه های مرگ آفرين، چگونه به مرگ می انديشد:
مرگ را آرزو می کند:
ای مرگ، ای سپيده دم دور/بر اين شب سياه فرو تاب/تنها در انتظار تو هستم/ بشتاب ای نيامده بشتاب  (سفر کرده)
يا در جايی ديگر می گويد:
امّا کجاست مرگ-که مانند دار کاج-/ داری بپا کند/ وز ريسمان دار/ در بين آسمان و زمينم رها کند/ تا دست باد در تيرگی تکان دهد اين گاهواره را/(گهواره ای در تيرگی/ گياه و سنگ نه، آتش)

فکر می کند که چون زندگی اش ناعادلانه بوده بايد دست به دعای مرگ بردارد:
از آغاز آنچه کردم بی ثمر بود/ همه سودم دراين سودا ضرر بود/ چه حاصل بردم از اين بازی بخت/ که انجامش ز آغازش بتر بود/ / )…. بر اين عمر به باطل رفته نفرين/ خدايا بس کن اين بيداد، آمين! (از بهشت تا دوزخ/ 

گاهی آرزوی مرگ را برخود حرام می بيند و می خواهد چون پرومته شکنجه بشود:
بر دل من آرزوی مرگ حرام است/گر چه بجز مرگ، چاره ی دگرم نيست/ بر سرم ای سرنوشت! کرکس پيری است / طعمه ی او غير پاره ی جگرم نيست (دزد آتش)

در شعر اميد يا خيال هم که ظاهرا ً شعری انقلابی و برانگيزاننده است، باز هم نيروی مرگ طلبی بر فضای شعر مسلط می شود . اين شعر از اين نظر قابل تأمل است که شاعر نه تنها همت و رستاخيز آنهايی را که با خودش در يک دوزخ زندگی می کنند، نمی طلبد بلکه برای همه ی آنها آرزوی حادثه ی مرگباری می کند تا از شدت نيستی به هستی برسند. شعر خود شاهد اين ماجراست:
آيا شود که روزی از آن روز های گرم/ از آفتاب ، پاره ی سنگی جدا شود/ وان سنگ چون جزيره ی آـش گرفته ای/ سوی ديار دوزخی ما رها شود / ما را بدل به توده ی خاکستری کند/ خاکستری که خفته دراو برق انتقام ؟/ آيا شود که روزی …./ ….. ( اميد يا خيال)

در همين شعر است که فکر می کند مرگ برای او نام آوری می آورد :
اميد يا خيال؟- کدام است ايمن کدام؟/اينجا دوراهه ای است به سوی حيات و مرگ/ اين يک به ننگ می رسد، آن ديگری به نام 

فکر می کند مرگ برای او آرامش می آورد:
گر زانکه دراين خاک بمانم همه ی عمر/يا رخت اقامت ببرم از وطن خويش/تقدير من اين است که آرام نگيرم/جز در بُن تابوت و درون کفن خويش ( تقدير)

فکر می کند مرگ تنها راه چاره ی اوست:
اکنون من و خيال من و انتظار من/ وين شام تيره دل که دراو يک ستاره نيست/ گر بايدم گريختن از چنگ اين خيال/جز مرگ چاره سوز مرا راه چاره نيست ( چاره)

فکر می کند مرگ تنها راه فراموشی است:
اگر سر چشمه های اشک عالم را به من بخشند / و يا …../ ……/ مگر مرگ آيد و راه فراموشيم بنمايد (زمزمه ای در شب)

فکر می کند مرگ در انتظار اوست:
آه ای خردمندان!/ اکنون مرا در قلب اين اقليم بی تاريخ / …./ …./ تنها صدايی ناشناس از دور/از ايستگاه خالی هجرت/می خواندم در لحظه ی بدرود واگن ها (در قلب اين اقليم بی تاريخ)

اما گاهی هم خودش را در انتظار مرگ می بيندچنانکه در شعر مردی با دو سايه، سايه اش را همزاد خود تصوير می کند و چون سايه در شب می ميرد، خود را در انتظار شب می بيند. بطور کلی نادر پور در اين شعر ايستگاه خودش را مشخص می کند. بخش پايانی شعر اينگونه است:
وينک در آفتاب گريزان عمر من/ رو بر«گذشته» پشت بر«آينده» پا به گل/ در انتظار مقدم شب ايستاده است(مردی با دو سايه)

اصلا ًباردار مرگ است و منتظر ولادت اوست(5)
اسکلتی پير زاده می شود از من/منتظرم ساعت ولادت او را (نقابدارعريان)

مرگِ خودش را به چشم می بيند:
خانه ام را از پس دود شرار/ زورقی پنداشتم:خاکسترين/عمر من بود آنچه در زورق،هنوز/ شعله می زد چون اميد وا پسين/…./ شعله ها مردند و در شب غرق شد/خانه ی من: زورق بی سرنشين( زورق بی سرنشين)

فکر می کند مرگ در تعقيب اوست:
آه، ای سايه ی افتاده به خاک!/ گر به هنگام درخشيدن صبح / …/ وين اشارات تو را خواهد گفت / کاين وجودی که ز بانگ قدمش می ترسی!/ «مرگ» در قالب روزی دگر است (صدای پا)

فکر می کند مرگ همزاد جاودانه ی اوست:
آه، ای کسی که دل به تو می بندم/ آيا تو نيز شاخه ی بی برگی/آيا تو ای اميد جوان مانده/ همزاد جاودانه ی من مرگی؟ (از گهواره تا گور)
شعر «نقابدار عريان» به تمامی در وصف همين همزاد است که در شاعر مسکن گرفته:
اين که نقاب مرا نهاده به صورت / کيست؟ که نتوان شناخت صورت او را/بر تن من حاکم است و خلق ندانند / راز حضور مرا و غيبت او را / …. / ….
در شعر «همزاد پنهان» اين همزادگی را  به تمام آدميان تعميم می دهد:
ای آدميزادان، شما را در تن خاکی/دشمن به جای دوست پنهان است / …. / او از نخستين لحظه ی هستی/همزاد انسان است

گاهی وقت ها احساس می کند چيزی ازاو مرده يا دارد می ميرد:
مثلا ً چشم بختش:
آسمان حسود بود و چشم بخت من/چون ستارگان چشم تو دميد و مرد/ ….، ( چشم بخت)

دلش می ميرد:
 زبيم مردن دل گريه می کنم شب و روز/مگو چرا که ز مرگ تنم هراسی نيست/ دلی که زنده به ديدار ناشناسان بود/ به مرگ رو نز اکنون که ناشناسی نيست( تازه طلب/همانجا)

معشوقه اش دراومی ميرد:
باز چه می پرسی آنکه رفت، کجا رفت / …. / گويمت او جاودانه در دل من مرد/باز نخوانش،(نگران)

فريادش می ميرد:
ديگر نه آتشی است، نه داغی، نه سوزشی/فرياد من درون دلم خاک می شود/ ….( ابر)

فانوس شعرش می ميرد:
فانوس زرد صبح/در زير طاق مرمری آسمان شکفت/ اما چه روی داد که فانوس شعر من/چون مرغ نيمه جان، نفسی برکشيد و مُرد (فانوس)

روز ها و اميد هايش می ميرد:
مرا روزی ها مرد و اميد ها مرد/ترا آسمان ها …/ ….  (ملال)

گاهی وقت ها مرگ را به چيز های ديگر انتقال می دهد، يا در چيزهای ديگر می بيند:
مثلاً درشاخ و برگ درختان:
غروب گرد بلا پاشيد/به شاخه ها تب مرگ افتاد/ به زير هر قدم باران/هزار لاشه ی برگ افتاد (پاييز)

در آفتاب بهاری:
بهار امسال بغضی در گلو دارد/فروغ خنده از سيمای او دور است/عروس آفتابش زنده در گور است ( زنده در گور)

در تخت جمشيد:
بنگر اين بيغوله را از دور!/ هر چه می بينی در او مرگ است و ويرانی/ عرصه ی جاويد آشوب و … / …. ( شهمات) 

در پروانه ( حشره ):
با بال های رنگين بر کاعذی نشست / …. / در سايه ی کبود دو انگشت/سنجاق، مغز کوچک پروانه را شکافت(در سايه ی کبود دو انگشت)

درشعر نگاهی از بالا مرگ را در همسالان خود می بيند:
همبازيان روزگار خُردی من/ با من به اقليم کهنسالی رسيدند/ وآنها که پيش از ما فرو خفتند در خاک! گويی به ياد خواب خوش در گاهواره/تابوت خود را همچنان بر دوش بردند/تا بسترگوری پر از مار و پر از مور 

در شعر شب آمريکايی خورشيد خودکشی می کند:
امروز شامگاه:/خورشيد پير در تب سوزنده ی جنون/خود را به روی صخره ی دريا فکند و کشت/ اما هنوز، پنجره های بلند شهر/ مرگ سياه او را باور نمی کند 

در شعر«درخت می گويد» ميل مردن را به انديشه ی درخت منتقل می کند. اين شعر کوتاه را به تمامی می آوريم:
امسال، سال، در سکوت خزانی/نغمه ی هيزم شکن به گوش نيامد/سايه ی تاريک او به بيشه نيافتاد/ جاده نلرزيد زير هر قدم او/دست دعا خوان من به سوی بهار است/پايم در گِل نشسته تا سر ِ زانو/بر سرم انبوه ابرهای مهاجر/بر جگرم داغ روشنايی خورشيد/بر کمرم يادگار کهنه ی چاقو/در قفس سينه ی من است که هر شب/مرغی فرياد می کشد که تبر کو؟ ) 

گاهی وقت ها از کسی يا چيزی می خواهد که او را بکشد يا بميراند:
مثلا ً از مخاطبی که در شعر هويت ناشناسی دارد و آن هم با بيرحمانه ترين شکل تصويری:
موم تنم را در آفتاب بسوزان/مغز سرم را به کرکسان هوا ده/ آب دو چشم مرا بر آتش دل ريز/خاک وجود مرا به باد فنا ده(دزد آتش)

از خودِ شعر:
ای شعر،ای عصاره ی جوشان / …/ جسم مرا فرو کش/روح مرا بنوش، نای مرا به دندان بخراش و برخروش،/زنجير انقياد مرا از زمين بکن!/ وين زورق وجود هراسنده ی مرا / بر صخره ی طلايی خورشيد در شکن! (عريضه/شام باز پسين)

شادمان است که باد او را می کشد:
ز صبح پنجره نوميدم/خوشم به باد که خواهد خواند:/«تو گرد خانه تکانی ها/در آستانه ی نوروزی/ تو را از آينه خواهم راند(خانه تکانی) 

گاهی وقت ها خودش، خودش را می کشد. تفاوت اين زمينه با آن های ديگر اين است که مرگ جسورانه تر وارد صحنه می شود و فعال تر عمل می کند مثل شعر معراج که دارای تصاويری بسيار سوررئاليستی است و تمامی زمينه های يک خودکشی از پيش آماده شده است:
پنجره ی بسته را به مشت شکستم/در نفس تند آفتاب نشستم/تيعه ی پولادی گداخته ای را /محکم بر سينه ی برهنه نهادم/روزنی از سينه سوی قلب گشادم/ شاهرگش را به يک نهيب گسستم :/…. / خونم فواره زد به صورت خورشيد
در شعر شکار هم که تقريبا ً هم زمان با معراج سروده شده، باز شاعر قصد خودکشی دارد، اما اين بار نه با دست خودش، بلکه قصد دارد خودش را سر ِ راه مرگ قرار بدهد و طعمه ی او شود:
روز شکار است/می روم امروزسوی دامنه ی کوه / …. / ماده پلنگی چو شعله بر جهد از سنگ/ دندان در گلوی من بفشارد/پيرهنم را به خون تازه کند رنگ/مغزم چو زرده ی تخم ريخته بر خاک/جوشد در زير شاخه های تر تاک (شکار)

گاهی هم خودش ميل به خودکشی دارد، آن هم در وزن رقصانی چون شعر گل يخ:
گل و بوته های آتش همه رنگ خون گرفته/شب پر ستاره ی من عطش جنون گرفته/ بگذار تا ببرم رگ دردمند خود را/که در او بهار مرده است و خزان سکون گرفته (گل يخ)

گاهی وقت ها چيزی را وادار به خودکشی می کند. مثلا ًدرشعر عقرب و عقربک، با توجه به شکل خودکشی عقرب، عقربک ساعت را که نشانگر زمان است به کشتن خود هوشيار می کند و در حقيقت زمان را به ايستادن وسوسه می نمايد:
هر چه سر بر در و ديوار زمان کوبی/ راه زين دايره ی تنگ به بيرون نتوانی برد/بهتر آن است که از وحشت بيداری/دم انباشته از زهر ملالت را / ناگهان بر تن خويش فرود آری/تا تو را خواب خدايانه فرا گيرد (عقرب و عقربک)

و نيز در ميان اشعار شاعر کم نيستند شعرهايی که شاعربا تصاوير بسيار دلخراش و بيمار گونه،چهره ی مرگ را ويا مرده و يا کشته شده ی خودش را تصويرمی زند مثل شعر«کابوس» که ميهمان هر شبه ی خود را با تصاويری وحشتناک مجسم می کند.(7)
مثل شعر «چشم ها و دست ها» که باز تصويری از مرگ است.(8)
مثل شعر «برف و خون» که وارد کلبه ی مردگان می گردد، آنجا کشته می شود و باز کشته شده ی خودش را می بيند.(9)
مثل شعر «جاده خالی است» که خود را مسافری بی سر می بيند.(10)
و مثل شعر «نقابدار عريان» که به آن اشاراتی رفت. 

نتيجه گيری

بطور کلی زيبايی در همه چيز يعنی داشتن هماهنگی و تناسب در اجزای آن چيز. همان که ما در گفتار های خود از آن با لفظ (بيايد) يا (می آيد) ياد می کنيم مثلا ًبه معماری خانه ای که در نظرمان چشم نواز باشد می گوييم همه چيزش به هم می آيد يا تناسب آشپز خانه و مهمانخانه اش با هم هماهنگی دارد.
در رنگ شناسی و زيبايی شناسی هم همينطور. مثلا ً می گوييم اين بلوز به آن دامن می آيد يا چهره ای برايمان زيباست که اجزای آن از نظر هندسه ی زيبايی شناسی به هم بيايند و حتما ً لازم نيست که چشم نرگس باشد و ابرو کمان و دهان غنچه.
اين هماهنگی و تناسب در هنر، دارای اعتباری والاست و صد البته در شعرهم که يکی ازهنر های اصلی است، مسأله ای بنيادين است.
شعری که شعر باشد ودر کمال شاعرانه ی خويش پايگاهی يافته باشد بايد از هماهنگی افقی (11) و هماهنگی عمودی(12) و هماهنگی درونی و برونی برخوردار باشد.
از هماهنگی افقی و عمودی که بگذريم، هماهنگی درون مايه و برون مايه ی شعر، جان شاعرانه ی شعر است. احمد شاملو در جايی می گويد: «… شعر هم مانند هرچيز ديگردوعنصر دارد: عنصر درونی يا روحی و عنصر بيرونی يا مادی.» بی گمان عناصر بيرونی عبارتند از واژگان،تصوير پردازی، ايهام و خلاصه انواع صنايع لفظی و عناصر درونی هم عبارتند از ذهنيت فلسفی و انديشمندی اجتماعی شاعر.
تا کنون هر کس به بررسی شعر نادر پور پرداخته، بيشترين تکيه اش بر اين بوده که وی شاعری است ايماژيست و شعرش از نظر تصوير پردازی در اوج اعلا قرار دارد.

در اينکه نادر پور تصوير گرايی بسيار هوشمند است،شکی نيست.در اينکه واژگان در دستش چون موم نرم اند،هيچکس ترديدی ندارد.در اينکه شعرش بی گره ی ذهنی و بی لکنت زبانی خوانده می شود، همگان متفق القول اند . اما  آيا همه ی اينها برای به کمال رسيدن يک شعر کافی است؟
آخر بايد ديد کدامين ذهنيت فلسفی شنل مخملين و مجلل اين تصاوير را به دوش می اندازد و تازه تصوير های متعددی که مثل اسلايد های پشت سر هم نمايش داده شود، چه حظّی به خواننده می دهد؟
به قول دکتر رضا براهنی:
شعر خوب شعری نيست که مرا فقط به تماشای اشياء ببرد، و يا مرا ببرد به تماشای استحاله ی استعاری اشياء از طريق کلمات در انديشه و احساس شاعر و يا حتی در روح شاعر. شعر خوب از نظر من شعری است که علاوه بر برانگيختن حس اين تماشاها در من، در برابر من، در کمالی ادامه يابنده تا بی نهايت، بايستد، بماند، نگذرد و به من از ايستادن، از ماندن، از نگذشتن خود خبر دهد.ازهرگوشه که بنگری اش( از بالا،پايين،روبرو از پشت سر،بيخ گوش و از پهلوی چپ يا راست) به من کمال خود را عرضه کند. شعر خوب، شعری است که چشم مرا،چشم درون مرا،با عينيت شکل خود پر کند، چاره جويی برای درون من باشد و روح مرا در شکل خود قاب بگيرد و ….» (13)
اکنون بايد ديد آيا شعر نادر پور با اين تعاريف می خواند؟ آيا اين شعر می تواند چاره جويی برای روح زنده و درون جستجو گر ما باشد؟
آن روزها که ما، ارمک پوشان مدرسه ی اسدی تهران، عاشق شعر و شاعری بوديم و هر کدام برای خود دفتری داشتيم و در آن شعر می نوشتيم، فروغ فرخزاد با کتاب «اسير» مطرود ترين بود و صادق هدايت با «بوف کور» مرگ تزريق می کرد و نيروی بزرگتر ها آنچنان بر روان ما حاکم بود که ما حتی جرأت نمی کرديم اسم اين دو را بياوريم. کتاب بوف کور در هفت سوراخ پنهان می شد تا مبادا با خواندنش دست به خودکشی بزنيم. خواندن شعر های فروغ هم بر پيشانی مان برچسب فساد ذهنی می زد. اما شعر های نادرپور مجاز بود. اصلا ً خودشان آن را تجويز می کردند. می گفتند بخوانيد تا چيزی ياد بگيريد و بفهميد شعر يعنی چه!
و غافل از اين بودند که 90 در صد اين شعرها از مرگ زده گی سر شار است و زهرش به مراتب کاری تر از بوف کور است و ده در صد ديگر هم اروتيسم بی پروايی است که حتی واژه گان در آن نفس نفس می زنند، آنگونه که روی شعرهای اسير را سفيد می کند.
برای نمونه می توان به شعرهای «برهنه»، «دو در»، «عطش» ،«خون آفتاب»، «ابری بر سر ويرانه»، «بی تاب»، «لذت»، «بزم»، «فاصله ی ميان دو نقطه»، «از پشت آتش»، «راز» و … و ….  و در مجموعه های چاپ خارج «شب هزار و يکم»، «بازی اسپانيايی» مراجعه کرد. و اصلا ً چرا راه دور برويم، به گفته ی خود  شاعر استناد می کنيم که در مصاحبه ای می گويد: «اين مسابقه ميان شعر تن و شعر تخدير ( که من هم «قهرمانانه» در آن شرکت داشته ام) محصول نوميدی سياهی بود که بر اثر واقعه ی 28 مرداد 1332 برذهن و روح نسل ما مسلط شد و سروده های زيبايی در ميان آثار من و توللی و اخوان بوجود آورد.» (14)
و اکنون جا دارد من به نيابت از سوی هم نسلان سرخورده ام، از آن بزرگتر ها بپرسم چرا ؟

شعر متعهد است. داربست درونی می خواهد و کسی که می خواهد با 50 سال شاعری، حداقل به دو نسل حکومت شاعرانه داشته باشد، بايد اين تعهد را بشناسد و همراه با آن گام بردارد، نه اينکه يک جا بايستد و غصه ها و هراس های شخصی اش را در قالب های ساده و سبکی چون چارپاره به دوش خواننده اش آوار کند.
موضوع ديگر اينکه شعرهای پيش از انقلاب نادرپور  گواهی می دهد که مرگ زدگی ها و ناراحتی های او اصلا ًربطی به اتفاقات سياسی و اجتماعی ندارد. البته در شعر های بعد از انقلاب او،  غم غربت و مهاجرت و دلتنگی و احساس پيری(16) و گناه و از همه مهم تر احساس تعليق و بلا تکليفی – که بلای جان همه ی مهاجران است- مزيد برعلت گشته و در حقيقت دست آويز های موجهی برای بيان مرگ زدگی و غمزدگی فراهم آورده.
و گو اينکه شاعر در آخرين سروده های خود سعی بسيار می کند تا به انديشه های سياسی(15)، فلسفی (17) اجتماعی(18) و حتی اسطوره ای(19) نزديک شود،اما اين تلاش مذبوحانه می نمايد زيرا او هم مثل خيلی های ديگر ذهن خود را از آغاز در اين راه تربيت نکرده و نماد ها گاه آنقدر آشکار و خام هستند که شعر يا شتابزده عمل می کند يا گزارشی و يا شعاری.

سخن آخر اينکه نادر نادر پور شاعری است بدون پيشروی های درخشان و اگر کار اورا دايره ای در نظر بگيريم – به هر قطر که دلمان بخواهد – او 50 سال در اين دايره چرخيده و هرگز نه از آن به منظور يک حرکت بالارونده ی مخروطی بالا رفته ،نه از حصار آن پا بيرون گذاشته و نه حتا آن را وسيع تر کرده است.

پا نويس ها :

1 –نگاهی به آثار ديگر صادق هدايت/حسن قائميان/ص 79
2-

  • Louis Pasteur Vallery-Radot
  • Un écrivain désespéré : Sadegh Hedayat
  • Hommes et Mondes
  • Mars 1954
  • pp. 523–524

3-خانه ام ابری است/يکسره روی زمين ابری است با آن / ……. /  يکسره دنيا خراب از اوست/و حواس من!/آی نی زن که تو را اوای نی برده است دور از ره کجايی؟/خانه ام ابری است / …. / ….. / و به ره نی زن که دايم می نوازد نی ، در اين دنيای ابر اندود / راه خود را دارد اندر پيش

4-نه
آبش دادم/نه دعايی خواندم/خنجر به گلويش نهادم/ و در احتضاری طولانی/او را کشتم/به او گفتم«به زبان دشمن سخن می گويی» و او را/ کشتم.

5-اين شعر شباهت نزد يکی دارد با بخشی از شعر بلند سرزمين بی حاصل سروده ی تی.اس. اليوت
آن  سومين کيست که مدام دوان است در کنار تو ؟/ وقتی می شمرم تنها تويی و من که با يکديگريم/ اما در آن زمان که پيشاپيش می نگرم گذر گاه سپيد را/ يک تن نيز هست که همواره گام برمی دارد با تو؟ مستور است در ردايی قهوه گون / پوشيده سر است و  نمی دانم مرد است يا زن ؟ / – اما براستی آن کيست که در کنار توست؟ (سرزمين بی حاصل/ترجمه حسن شهباز/ص 158 و 157)
البته در تفسير اين بخش آمده که اليوت نيز خود در زمان سرودن اين بخش به ياد سروده ای از والت ويتمن شاعر آمريکايی بوده به نام وقتی ياسمن ها ی شکوفا در آستانه ی در حياط در تب و تاب اند. ويتمن می سرايد: آنگاه با اين آگاهی که مرگی هست و او چون همسفری در يک سويم گام برمی دارد و من در آن ميان چون مصاحبی که دو دست همسفرانش را به دست گرفته/ پای به گريز نهادم به سوی پناهگاه شب که …(همان جا/ ص 187)

6-من ميهمان هر شبه ام را شناختم/برگشتم از هراس/روحی که چون شمايل شوم مقدسان/در زير روشنايی ماه ايستاده بود/صورت نداشت ليک،لبی چون شکاف زخم/تا زير گوشهای درازش کشيده داشت  (کابوس/سرمه ی خورشيد)

7-شب در رسيد و وحشت آن چشم بی نگاه / چون لرزه های مرگ تنم را فرا گرفت/تنها دو چشم سرخ، دو چشمی که می گداخت/نز ديک شد،  گداخته شد، شعله بر کشيد/ اول دو نقطه بود که در تيرگی شکفت/ وانگه، دو نور سرخ از آن هر دو سر کشيد/ گفتی ز چشم مرگ، زمان قطره قطره ريخت( چشم ها و دست ها/چشم ها و دست ها )

8-در زدم- در گشودند و نا گاه/دشنه ای در سياهی درخشيد / شيون ناشناسی که جان داد/کلبه را وحشتی تازه بخشيد / …. / ….. / تا به خود آمدم ضربتی چند/در دل کلبه از پايم انداخت/خود ندانم کی از خواب جستم / ليک دانم که صبحی سيه بود/در کنارم سری نو بريده/غرق خون بود و چشمش به ره بود ! (برف و خون/چشم ها و دست ها)

9-درگلو می شکنم از سر خشم/هر نفس خنجر فريادی را/سر خونين جدا از تن من/در رگ و ريشه نهان کرده هنوز/ کينه ی کهنه ی جلادی را/ بی سر از راه سفر آمده ام/سر من در شب تار يک زمين/همچنان چشم به راه سحر است.(جاده خالی است/گياه و سنگ نه، آتش)

10- شعر نقابدار عريان غزل واره ای ده بيتی است در آخرين کتاب شاعر با تصاوير سوررئاليستی از همزاد درونی شاعر که (مرگ) باشد/ از قافيه های ضعيف اين شعر که بگذريمکه عبارتند از :سيرت، غيبت، قوت، جراحت، لذت، کراهت، ولادت و غیره که فقط در يک مصوت کوتاه (فتحه) و يک صامت (ت) با هم مشترکند، وزن اين شعر در مصراع های اول ، چهارم ، پنجم، نُهم، یازدهم دارای اختلال است و به کل وزن شعر که (مفتعلن، فاعلات،مفتعلن،فا) باشد و اکثر مصراع ها بر آن استوار هستند، نمی خواند.

12-هماهنگی افقی يعنی توازنی که بايد ميان واژگان يک بيت (يا يک خط  درشعرنو) وجود داشته باشد. شاعر متعهد چون کلمات را می شناسد آن ها را حيف نمی کند و طوری در کنار هم قرار می دهد که هر واژه نه تنها به زيبايی کلمات پيش از خود و بعد از خود آسيبی نمی زند، بلکه آن ها را زيبا تر هم می کند. آوا شناسی دانشی است که هماهنگی افقی را جلای بسيار می بخشد، البته اگر تصنعی نباشد. مثلا ً حافظ در اين بيت: خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد/ که از خيال تو خاکم شود عبير آميز  بگونه ای آوای خشدار (خ) و بلندای (آ) را در کنار هم قرار داده که فضای گوشنوازی برای شنونده فراهم آمده است. عين اين مطلب را می توانيم در مورد حرف (س) و (ق) در اين بيت داشته باشيم: رشته ی تسبيح اگر بگسست معذورم بدار / دستم اندر ساعد ساقی سيمين ساق بود.در شعر نو هم گاه به مواردی از اين دست بر خورد می کنيم مثل تکرار حرف زنگدار(ز) که چون وز وز بال زنبوری از لابلای اين بخش از شعر فروغ عبور می کند: زندگی يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد.

12- هماهنگی عمودی ذهنيت زنجيره واری است که از بيت اول تا بيت آخر در شعر حرکت می کند (در شعر نو هم از نخستين بند تا بند پايانی)در حقيقت می توان گفت هر بيتی يا پله ی بيت  بعدی می شود و به اين صورت شعر يکدست و هماهنگ و منسجم از کار در می آيد. هيچ تعريفی برای يک شعر بد تر از اين نيست که يک بيتش شاه بيت شناخته شود . وقتی ما از يک غزل هفت بيتی، يک بيت را به عنوان شاه بيت انتخاب می کنيم در حقيقت 6 بيت د يگر را محترمانه انکار کرده ايم. آيا می شود در يک غزل حافظ شاه بيت برگزيد؟ يا غزل های حافظ همه شان شاه بيت هستند؟

13 – طلا در مس ، جلد دوم ، ص1343

14- به نقل از مصاحبه ی دکتر صدرالدين الهی با نادر پور، مجله ی روزگار نو/مهرماه 1371/ص 46

15-سياسی مثل شعر آيه ی شيطانی/زمين و زمان 

16- احساس پيری در آخرين شعر های نادر پور کم نيست.هراس او از پيری و از اينکه دارد گام به گام به مرگ نزديک می شود، بسيار آشکار است. يکی از اين شعر ها شعر «قاب عکس»  در مجموعه ی خون و خاکستر است که شاعر به دنبال تصوير جوانی خود در آينه و چشمه می گردد، اما بجای چهره ی گمگشته، سيمای پيرمردی سپيد موی را می يابد . اين شعر برداشت آگاهانه يا نا آگاهانه ای از شعر «آينه» سيلويا پلات است. پلات شعر را از زبان آينه ای می نويسد که در ميان راه به برکه ای تبديل می شود: اکنون يک برکه ام / زنی به رويم خم شده است / او به دنبال خودش می گردد / او در من دختر جوانی را غرق کرده است / اما هر روز در من پيرزنی کريه-چونان ماهی ترسناک ی می يابد. 

17– فلسفی مثل شعر همزاد پنهان/همانجا

18– اجتماعی مثل شعر برده ها و پرده ها/همانجا

19– اسطوره ای مثل شعر از اهرمن تا تهمتن/ همانجا