
عشق را شستم و کفن کردم
توی آن قوطی مقوايی
آنکه روپوش سرخ مخمل داشت
يک زمان بود ختم تنهايی
عشق را شستم و کفن کردم
از همان دم که منتظر ماندم
دم به دم در زمينه ی تکرار
«می رسد، زود می رسد» ، خواندم
از همان دم که می رسيدی و من
می شدم دست مايه ی ترديد
بوی مرموز عطر ارزانی
با ورودت به خانه می پيچيد
از همان دم که نذر سرما شد
آن سلامی که رنگ شادی داشت
از همان گفته های زيرلبی
که برايم دليل شک نگذاشت
از همان دم که حلقه ی دستت
در کنار خمير دندان بود
عشق ما بود و اين فراموشی
خبر از اتفاق پايان بود
عشق را شستم و کفن کردم
ای نمايشگر دروغين کار
« روز عشق» آن گلی که آوردی،
بر سر گور عشق مان بگذار
پيرايه يغمايی
![]()