پيرايه يغمايی

pirayeh yaghmaii website header

الئونورا

ونيز، فوريه 2012

الئونورا

 

ببین اينجا که آمده ام مثل این می ماند که به خود ِ سه هزارسال پيشم برگشته ام. توی کوچه های تنگ ونیز که راه می روم انگار یک پیرایه ی دیگری هم هست که مثل شبح از کنار من می گذرد و گاهی هم از درز آجرها مرا صدا می زند با یک اسم دیگر. اما من می دانم که مرا صدا می زند. می گويد:
– الئونورا،چرا اینهمه در رفتن شتاب می کنی؟ خیال می کنی اینجا چه خبر است؟

اما وقتی برمی گردم هیچکس نیست.
باز می گويد:
– من بودم که گفتم، اینجا را نگاه کن!
اما هر چه نگاه می کنم باز هم کسی نیست.

راستی چه وقت بود که اسم من الئونورا بود؟ که او می گفت الی به من؟ و چقدر هم که قشنگ می گفت .
حالا کجاست او؟
من سال هاست که در آن مِه غلیظ گم شده ام، کولاکی که می آمد مرا در خود مدفون کرد. سرم گیج می رود اینجا
همين حالا . یک مرد شیک پوش امروزی با نیم پالتو و کلاه خاکستری و دستکش های چرم از کنارم گذشت و آرام گفت:
– الی در این هوای سرد کجا می روی.
شب ها از توی کوچه ها صدای آواز قایقرانان می آید. آهنگ های عاشقانه می خوانند و من به یاد الی گریه می کنم و صدای گریه ام را از لای درز دیوارهای مخروبه می شنوم. پنجره ها با نورهای زرد مشکوک باز و بسته می شوند، نورها در یک زمان به کوچه خیره خیره می  تابند و بعد به ناگهان خاموش می شوند و من در مرکّب سیاهی فرو می روم و همچنان که دارم در جایی که نمی دانم کجاست غرق می شوم ، یکی پشت سر هم صدایم می زند
– الئونورا … الئونورا
راستی چند هزار سال پیش بود بود که اسم من الئونورا بود؟ که او به من می گفت الی؟

.