در آغاز سال نو طلایی شدم .
روشن شدم، مثل کوچه های عروسی قديمی چراغان شدم
مثل عروسی آن روستاهای پرت و پلا که تا هفت کوچه را چراغان می کردند، اصلاً خود آن هفت کوچه شدم
و ديدم که زن ها با طلاهای بسیار به دست و سر و گردن و گوش از اين هفت کوچه – که من باشم – با خنده و شادی های معصومانه ای عبور می کنند.
و ديدم که زن ها بوی گلاب های ضريح می دهند و مقدس می شوند و اصلا ً خود ِ ضريح می شوند و گونه های برجسته ی زیبايشان را – که با دست های کارکرده و زمخت شان هيچگونه نسبتی ندارد، سرخ و تازه می شود و در عبور از این هفت کوچه ی چراغان که قلب من باشد، همه را به من می سپرند
و قلب من ضريح می شود، مقدس می شود، خنده می شود، عروسی می شود.
.
زمانی که در آغاز سال نو مزدک را از بیمارستان مرخص کردند، بعد از جراحی مغز
![]()