چه تدبیر ای مسلمانان
که همچنين آخرين غزل مولانا جلال الدين خشم کردم هيچ کس هشیار نیست صورتگر نقاشم دلا نزد کسی بنشين
گفت مرا آن طبیب
آن میر دروغین بین
کجا شد عهد و پیمانی که کردی؟
بگو ای یار چونی؟
ای مطرب خوش قاقا
گر جان عاشق دم زند
چون دلت با من نباشد برچرخ سحرگاه يکی ماه …
عشق گوید راه هست و رفته ام من
بت من ز در در آمد …
گه به کيسه، گه به کاسه عمر رفت
که او از دل خبر دارد