در دست شفا ديدم، ناسوری مرهم را
در جام شراب سرخ، دلّالگی سمّ را
ازچرخش ناهموار، شد پنجره ها ديوار
هرخشت پيامی بود، سجادهی ماتم را
تا غنچه ی نو خنديد، تيرش به دهن باريد
در سينه ی گلگون ديد، سرب تَر شبنم را
شب، اين شب بیروزن، از پچپچه آبستن
تا روز چه زايد باز، اين تودهی مبهم را؟
صبحی که فرا پيش است، گرگی است که در ميش است
در باطن خود دارد، خورشيد جهنم را
در موی رهای باد، اينک گره ها افتاد
تا دست که بگشايد، اين رشته ی درهم را؟
![]()