استراليا بزرگ است.
استراليا غربتی است که به اندازه ی غم های من بزرگ است.
در غربتی به وسعت غم های زيستم،
من سرزمين مادری ام را گريستم
فردای من هزينه ی ديروز می شود،
در برزخی به فاصله ی هست و نيستم
در پَرسه های هرشبه ی خواب های خود،
روشن نشد مرا که پريشان چيستم؟
آنجا که از نرفتن و رفتن دو راهه ای است،
خود مانده ام کنون بروم؟ يا بايستم؟
آيا کدام راه رود سوی زندگی؟
آيا کدام راه کند سر به نيستم؟
دانم ولی که در خم اين کوره راه ها،
آنقدر گم شدم که ندانم که کيستم؟
باری که سر به دامن اين بخت ناگوار،
هر لحظه جان سپردم و گفتم که زيستم
![]()