البرز، آن بالا بلند عشق

اسطوره مانند رؤیا عقاید وافکار فلسفی ومذهبی و وقایعی را که درزمان ومکان اتفاق افتاده اند ونیز تجربیات روانی مهم انسان را به زبان سمبولیک بیان می کند. اگر نتوانیم معنای واقعی اساطیر را درک کنیم، مجبور خواهیم بود آنها را تصاویری پیش پا افتاده و بدوی از تاریخ دنیا تلقی کنیم  و در بهترین وجه ممکن آنها را فرآورده هایی شاعرانه و زیبا از تخیل انسانی بدانیم. این طرز فکردرقرن نوزدهم وابتدای قرن بیستم بسیارمتداول بوده. اما اکنون به معنا ومفهوم فلسفی یا مذهبی اساطیر اهمیت بیشتری داده می شود و داستان ظاهری آن صرفاً به عنوان سمبولی ازمعنای حقیقی آن درنظر گرفته می شود.  
«اريک فروم/ زبان از ياد رفته» (1)

البرز

البرز هر جا که باشد و به هر نام که باشد،خواه در اوستا باشد،خواه در شاهنامه،«هَرا» باشد،«هَريتی» باشد « هَربُرز» باشد «هرابرز» باشد، «هرا برزيتی» باشد، يا «البرز» (2)، اسطوره ی بالا بلند عشق است. هستی ساز و بخشنده، شکوهمند و مغرور. بالا بلندی که از خويش نردبانی می سازد و پله پله تا نيروهای اهورايی می پويد و انگيزه های اهريمنی را زير پا می گذارد.
باستانی ترين نامی که از البرز در دست است، هرابرزيتی(Hara -berzaiti ) است که در فارسی ميانه به «هربرز» تبديل می شود. اين نام دو بخش جداگانه دارد: بخش نخست «هرا»، بر گرفته از ريشه ی فعل باستانی «هر» به معنای نگاهبانی کردن و دفاع کردن و بخش ديگر آن «برزيتی»، بر گرفته از واژه ی «برزنت» به معنای بلند که در فارسی ميانه و کنونی به کلماتی چون: بالا، بَرز (barz )، بُرزborz) ) تبديل شده. بنا بر اين «هرا برزيیتی» به معنای نگاهبان بلند بالايی است که همواره پاسداری می دهد و شايد به همين دليل باشد که هر کوه بلندی البرز ناميده می شود. مانند کوه البرز در نزديکی جهرم و کوه های البرز در شمال ايران که بلندترين قلّه ی آن آتش فشان مخروطی شکل دماوند، در شمال شرقی تهران، با داشتن 5600  متر ارتفاع بلندترين کوه ايران شناخته شده. (3)
امروزه از هر کجای تهران به سمت نظری بياندازيد، البرز را می بينيد که سر به آسمان کشيده و بلند، شاهد تاريخ پر نشيب و فراز ايران است.   
اما البرز در اسطوره ها و افسانه های باستانی ايران کوهی است مقدس و مينوی که در مرکز «ايران ويج» قرار دارد  و نيز نام يک زنجيره کوه پيرامونی است که با نقشی کيهان شناختی، گرداگرد ايران ويج و البرز ميانی حصار بسته اند و نمی توان آن را با رشته کوه البرز کنونی برابر دانست.
از آنجا که  زمينه ی اين پژوهش، نقش اسطوره ای البرز است، سزاوارتراست در آغاز کار به ديدگاه ايرانيان باستان نسبت به آفرينش جهان و البرز اشاره ی گذرايی داشته باشيم:
ايرانيان باستان، تمام  جهان را  ايران می دانستند وآن را چونان بشقابی گرد و صاف و هموار می پنداشتند. در نظر آنان آسمان هم اين فضای بيکرانه نبود، بلکه ماده ای سخت و درخشنده چون الماس می نمود که جهان را مانند پوسته ای در بر می گرفت و خورشيد و ماه و ستارگان  ايستا و بی حرکت بر فراز آن قرار داشتند. در اين جهان نه کوهی بود و نه رودی، نه درختی و نه جنبنده ای. همه چيز آرام و هماهنگ و خاموش می نمود. جنبشی نبود. زمانی وجود نداشت.چون اهريمن بر اين آرامش نظر کرد، بر آن رشک ورزيد. ناگاه  زمين را شکافت و در ميان آن پريد. بر اثر اين جهش زمين به لرزه در آمد و پستی و بلندی يافت. رودخانه ها جاری شدند و کوه ها اززمِين  روييدند که نخستين آنان  البرز بود. (4)

گو اينکه البرز از نطفه ی اهريمن جان يافت اما در اين هستی اهريمنی درنگ نکرد و حرکتی چليپايی را آغاز نمود و هم چنانکه در راستای خويش به بالا می رفت ، از ريشه ی خود کوه های ديگری را هم بوجود آورد که آن ها هم هجده سال حرکتی بالا رونده داشتند.البرز مراحل تکامل را يکی پس از ديگری پوييد. پويايی او هشتصد سال به درازا کشيد، چهار دوره ی دويست ساله. او در دويست سال نخست به سپهر ستارگان  «ستاره پايه»، در دويست سال دوم به سپهر ماه، «ماه پايه» در دويست سال سوم به سپهر خورشيد،«خورشيد پايه» و در دويست سال آخرين به سپهر فروغ بی کران يا بهشت برين رسيد. چون البرز به آخرين حد تکامل خويش در آمد، رود ها از آن جاری شد. خورشيد و ماه و ستارگان بر فرازش به گردش و چرخش و درخشندگی آمدند و از آن پس جايگاه ايزدان گرديد.(5)
ايرانيان باستان بر اين باور بودند که روشنايی از البرز سر چشمه می گيرد. بدين معنا که هر پگاه خورشيد از البرز بيرون می آيد و هر غروب درآن پنهان می شود.از اين رو می پنداشتند که  البرز در هر سوی خراسان و خاوران،دارای صد و هشتاد گذرگاه برای خورشيد است و هر روز خورشيد از يکی از گذرگاه های شرق بيرون می آيد و هر شامگاه در يکی از گذرگاه های غرب فرو می رود. آنها همچنين می پنداشتند در هر سويی صد و سی و پنج گذرگاه برای ماه و نيز در هر سويی نود گذرگاه برای ستارگان وجود دارد و «ونند» يا وننت (vanand / vanant  )، ستاره ی پيروز يا پادشاه ستارگان را نگاهبان اين گذرگاه ها می دانستند تا نيروهای اهريمنی نتوانند آن ها را ببندند. (6) و نيز عقيده داشتند همچنان که روشنايی از البرز برمی خيزد و به البرز باز می گردد، تمامی آب های جهان هم از البرز سرچشمه می گيرد و پس از باروری و حاصلخيزی زمين، دوباره به البرز باز می گردد، چرا که به باور آنان «روشنايی» و « آب» از يک سر چشمه بود و در يک بستر روان. چنانکه هم اکنون نيز در سنت های ما، آب نماد روشنايی است؛ آب را برای روشنايی پشت سر ِ مسافر می ريزيم. آب را برای روشنايی در سفره ی نوروزی هفت سين می گذاريم و همواره رؤيای « آب»  را به «روشنايی» تعبير می کنيم. (7)
از آن رو آنان جايگاه مقدس ايزد بانوی آب آناهيتا – آن رود توانای بی آلايش را بر فراز بلندترين چکاد البرز «هوکر»  که پوشيده از فرش مخملين سبزه است، می دانستند:
من کوه زرين در همه جا ستوده ی هُکَر را  می ستايم
که «اردويسور آناهيتا»  از آن،
از بلندای هزار آدمی–
برای من فرود می آيد.
اوست که در بسيار فره مندی،
همچند همه ی آب های روی زمين است
و به نيرومندی روان شود. (8)

آناهيتا از فراز «هوکر» به دريای فراخکرت که در جنوب البرز قرار داشت، می ريخت و در همين جايگاه يعنی چکاد البرز بود که نام آورانی چون هوشنگ، جمشيد، فريدون و حتا افراسياب و ضحاک هم برايش پيشکش ها بردند. )9)
اما تصوير البرز در مهر يشت از همه جا زنده تر و درخشان تر است:
بنا بر اوستا ، اهورامزدا برای «مهر»  –  ايزد پيمان و روشنايی بر فراز البرز – در طبقه ی «گرزمان» جايگاه ويژه ای تدارک ديد و آن جاست که البرز با زيباترين بافت معنايی خود به صحنه می آيد:
آن که آفريدگار – اهورا مزدا –
آرامگاه او را بر فراز کوه بلند و درخشان
و دارای رشته های بسيار  البرز، بر پا کرد.
آن جا که نه شب است، نه تاريکی
نه باد سرد، نه باد گرم
نه بيماری کشنده
نه آلايش ديو آفريده.
از ستيغ البرز مِه برنخيزد. (10)

و همانا از  فراز البرز است که ايزد مهر پيش از دميدن خورشيد، سراسر ايران زمين را می پويد و همه جا را زير نگاه خود می گيرد :
نخستين ايزد مينوی؛
که پيش از دميدن خورشيد جاودانه ی تيز اسب،
بر فراز کوه البرز برآيد.
نخستين  کسی که آراسته به زيور های زرين ،
از فراز آن کوه زيبا سر برآورد.
از آن جاست که  آن مهر ِ بسيار توانا،
بر همه ی خانمان های ايرانی، بنگرد. (11)

بنا بر اوستا «سروش» ِ  هميشه بيدار هم که سالار آفريدگان اهورا مزدا و آورنده ی پيام های اهورايی است؛ او بارگاهی صد ستون در بالا ترين چکاد البرز دارد. خانه ی او از درون خود به خود روشن است و از بيرون ستاره آذين:

سروش پارسای برزمند پيروز گيتی اشون،
رد اَشَه  را  می ستاييم ؛
آن که خانه ی صد ستون استوارش،
بر فراز بلندترين ستيغ البرز کوه ،
بر پا شده است.
خانه ای در اندرون ،خود روشن
و از بيرون ستاره آذين. (12)

و نيز جايگاه رويش گياه هوم هم که شيره ی راز آميزش اکسير زندگانی جاويدان و نوشابه ی بی مرگی است بر فراز  ستيغ البرز است :
ای هَوم!
می ستايم ابرها و باران را که پيکر تو را بر چکاد کوه می رويانند.
می ستايم ستيغ کوهی را که تو بر آن روييدی (13)

تو را ای دلیر آفریده ی دادار،
خدا وندگار هنر پدید آورد.
تو را ای دلیر آفریده ی دادار
خداوند گار هنر بر البرز کوه فرو نشانید. (14)

البرز در اوستا پس از مرگ آدمیان نیز در سرنوشت آنان نقش عمده ای دارد زيرا که یک سرپل چینوت – یا گذر گاه داوری – به چکاد  «دایتیک» یا قله ی «داد» ،که یکی از چکاد های البرز اصلی است وصل است و سر دیگر آن به یکی از کوه های البرز پیرامونی که در زیر آن دروازه ی دوزخ قرار دارد.
بدينگونه البرز کوه در اوستا – برخلاف البرز کوه در شاهنامه- شخصيتی برزمند و واضح و هويتی آشکار دارد. البرز در شاهنامه کوهی سرگردان است و اگر چه  گرانيگاه داستان های بسياری قرار می گيرد اما جايگاه آن به درستی مشخص نيست و خواننده به اين آگاهی نمی رسد که اين کوه در ايران است يا در هندوستان و يا در بلخ و اگر در ايران است ، در مکان کنونی است يا پارس يا جای ديگر؟
بنا به گفته ی حسن انوری اگر البرز کوه در ايران است چگونه رستم به کی قباد که در کوه مزبور زندگی می کند ، می گويد: کنون خيز تا سوی ايران شويم
به ياری به نزد دليران شويم (15)
در داستان زال، فردوسی البرز را  کوهی دور از دسترس و بيگانه با خوی آدمی معرفی می کند. کوهی که فقط سيمرغ در آن آشيانه دارد:
بفرمود  پس تاش  برداشتند
از آن بوم و بر دور بگذاشتند
يکی کوه بُد، نامش البرز کوه
به خورشيد نزديک و دور از گروه
بدان جای سيمرغ را لانه بود
که آن خانه از خلق بيگانه بود (16)
رضا محمدی در اين مورد می نويسد : برای من روشن نيست این کوهی که خانه ی سيمرغ و محل پرورش زال است ، چه ارتباطی با رشته کوه البرز در شمال ايران دارد؟ بی شک به آن رشته کوه نمی تواند مربوط شود و براين موضوع بجز دکتر معين و بعضی از متأخرين متفق القول اند (17)
دکتر احمدعلی کُهزاد، مورخ و باستان‌شناس افغان معتقد است که مقصود از آن کوهی است در حوالی حنوب بلخ که البته این کوه هنوز هم با عین نام در حدود پنجاه کیلومتری جنوب بلخ موجود است. (18)
روانشاد مجتبی مینوی استاد مجتبی مینوی حدس می زند که مراد از البرز کوه های شمال هندوستان است. (19)
به نظر شادروان پورداوود  البرز باید کوهی اساطیری یا بنا به تعبیراو کوهی معنوی و مذهبی بوده باشد. (20)
اما همچنان که استاد ذبيح الله صفا در کتاب خود حماسه سرايی در ايران درباره ی زمان و مکان در شاهنامه و داستان های آن می گويد: در شاهنامه مانند ساير حماسه های طبيعی زمان و مکان را ارج و بهايی نيست و نيز شواهدی بر اين مدعا می آوردکه درست و منطقی است، اين نوشتار هم اختلاف نظرها را در مورد مکان البرز کوه را پشت سر می گذارد و انسانگونگی او را پی می گيرد(21)
بطور کلی البرز در شاهنامه کوهی است از آب و گل در آمده  و همچنان که گفته شد با جايگاه های متفاوت.مثلا ًدر داستان زال، فردوسی البرز را  کوهی دور از دسترس و بيگانه با خوی آدمی معرفی می کند. کوهی که فقط سيمرغ در آن آشيانه دارد: هنگامی که زال به دنيا می آيد چون رنگ و رويی سرخ و سر و مويی سپيد دارد، پدرش سام غمگين می شود و آن کودک بی گناه را مايه ی ننگ خود می شمارد و می انديشد که چگونه بايد اين زشتروی را به پهلوانان ديگر بنماياند. پس می خواهد که او را به جای دوری ببرند که در ديدگاهش نباشد و خدمتکاران، او را به البرز کوه می برند. مدتی می گذرد. سیمرغ زال را می پرورد. در این میان سام از کار خود پشیمان می شود. شبی در خواب می بيند که فرزندش در البرز است. به آن جا می رود و البرز را از نزد یک رؤيت  می کند. تصویری که در اين بخش فردوسی از البرز به دست می دهد، به راستی تماشایی است :
سر اندر ثریا یکی کوه دید
که گفتی ستاره بخواهد بچید
نشیمی از او بر کشیده  بلند
که ناید ز کیوان بر او بر گزند
بدان سنگ خارا نگه کرد سام
بدان هیبت و مرغ و هول و کنام  (22)
و در چند بیت بعد، با اینکه در سراسر شاهنامه اظهار عجز و ناتوانی قهرمان ناموری چون سام را نمی شاید، وی ناتوانی خود را در برابر البرز کوه برای منوچهر بدینگونه بیان می دارد:
برفتم  به  فرمان  کیهان خدای
به البرز کوه، اندر آن سخت جای
يکی کوه دیدم سر اندر سحاب
سپهری است گفتی ز خارا بر آب
نبُد راه  برکوه ازهیچ روی
بگشتم  بسی گرد او پوی پوی (23)

در داستان«فريدون»، زمانی که«فرانک» مادر فريدون از شّر نيروی اهريمنی ضحاک در جستجوی پناهگاهی برای اوست، وی را به هندوستان می برد و به پيری خردمند که در البرز کوه جايگاه دارد، می سپارد . فردوسی در اين بخش به روشنی البرز را در هندوستان می داند:
ببُرم  پی ازخاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
شوم  ناپدید از میان گروه
مر این را برم سوی البرز کوه
بیاورد فرزند را چون  نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
کی مرد دینی در آن کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
فرانک بدو گفت کای: پاکدین
منم سوگواری ز ایران زمین
بدان کاين گرانمايه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
تو را بود باید نگهبان اوی
پدروار، لرزنده بر جان اوی (24)
پير می پذيرد. فريدون شانزده ساله می شود و آنگاه که جوان برومند و جستجو گری است از البرز کوه به صحنه ی شاهنامه باز می گردد:
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد پژوهیده  گفت
که: بگشای بر من نهان از نهفت (25)
اصلا ً گويی که خصلت البرز ِ شاهنامه اين است که داستان ها را بياغازد و از نو طرحی ديگر دراندازد. او داستان را در بطن خود می پروراند و سپس به شاهنامه باز می گرداند؛ چنانکه کودکی زال، چنانکه کودکی فريدون، چنانکه نوحوانی کيقباد.
کيقباد هم تا زمانی که به شاهی برگزيده می شود، در البرز پناه می گيرد و اصلا ً نخستين مأموريت رستم، آوردن کیقباد از البرز و نشاندن او بر تخت شاهی است:
به رستم چنين گفت فرخنده زال
که بر گير کوپال و بفراز يال
برو تازيان تا به البرز کوه
گزين کن يکی لشگری هم گروه
بر کيقباد آفرين کن يکی
مکن پيش او در درنگ اندکی (26)

کاووس هم هنگامی که پيروزمندانه از جنگ با پادشاه هاماوران باز می گردد و از نو می خواهد جهانی نوين و شادمانه پی افکند، فرمان می دهد تا کاخی در البرز کوه برايش بسازند و ديوان را به کار سنگ وامی دارد. ناگفته نماند که فردوسی در اين داستان البرز را کوهی در «پارس» معرفی می کند:

بيامد سوی پارس، کاووس کی
جهانی به شادی نو افکند پی
يکی خانه کرد اندر البرز کوه
که ديو اندر آن رنج ها شد ستوه (27)

حتا در بند کشيدن ضحاک هم در دامنه ی البرز کوه با اينکه ظاهرا ً پايان کار است، اما شنونده  را برای آغاز ديگری چشم به راه می دارد که شايد مصالح آن عبرت آموزی باشد:

به کوه اندرون تنگ جايش گزید
نگه  کرد غاری بنش ناپدید
فرو بست دستش بدان کوه باز
بدان تا بماند به  سختی دراز
بماند  او بدینگو نه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته
بیا  تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم (28)

نتيجه گيری :
می دانيم که استوارترين و ماندنی ترين بنياد اسطوره ای، باور به يگانگی «انسان» و «جهان» است. انسان و جهان در «بود» يگانه اند، اما در «نمود» از هم دور افتاده.در گوهر و سرشت يکسان، اما در ريخت و پيکره از هم جدا سر. اما همه ی این کرشمه های فلسفی آنجا که حرکت در کار نباشد، نقش بر باطل است و بی مایه می آید چرا که هسته ی اصلی حرکت است. به سبب پویایی است که نیستی به هستی در می آید و زمان و مکان معنا می گیرند و آنچه موضوع مرگ است از میان بر می خیزد، زیرا پویایی زندگی و ایستایی مرگ است .
گزارش ها می گویند هنگامی که اهریمن به زمین تاخت زمین به لرزه در افتاد. البرز از زمین رویید. اما گزارش ها در شرح کلمه ی «هنگامی که» ناتوان هستند و هیچ مرجعی به دست  نمی دهند. یک زمان بی آغاز .
البرز در زمانی که نمی دانیم چه زمانی است، هستی يافت. هیچ قیدی از این زمان بی آغاز حمایتی نمی کند زیرا پیش از البرز همه چیز ایستا و بی حرکت بود. البرز، زاده ی اهریمن است و حرکت او پس از تاخت و تاز اهریمن آغاز می شود و آن هم  حرکتی چليپايی. چون هم چنانکه در راستای خويش بالا می رود، از ريشه ی خود کوه های ديگری را می زايد که آن ها هم هجده سال حرکتی بالا رونده دارند.
البرز در تاريخ اسطوره، نخستين کسی است که در طی عروج هشتصد ساله ی خود زمان را به  چهار دوره ی دويست ساله، تقطيع و تقسيم می کند و به کميّت می رساند. و افزون بر آن خود نيز در هر دوره ای به تجربه ای خاص می رسد که همه با هم متفاوت اند. اما در هيچيک از اين دوره ها درنگ نمی کند و از حرکت باز نمی ايستد، زيرا آن پايه ها را، حدّ متعالی رشد خود نمی شناسد. او برتری جوی و گستاخ است و در اين پويايی، روان خود را  تا مرحله ی ناب اهورايی به کار می گيرد. البرز بد و خوب را  می شناسد و آن ها را از هم جدا می کند .
اکنون  با تکیه به روایت یسنا ، هات چهل و هشت که می گوید: «سرانجام خرد توست که نیک و بد را، از یکد یگر جدا خواهد کرد» ، آیا البرز انسان گونه ای خردمند نیست؟(29)

البرز انسانی به رهایی رسیده را می ماند که نه تنها زندان اهریمنی خاک را زیر پا می گذارد، بلکه از زندان بزرگتر ِ جهان بیرونی و زندان درونی خویش هم عارفانه عبور می کند و چند صعود را با هم به جای می آورد. او عمق غربتش را به جهان خاک و وسوسه های اهریمنی در می یابد و با سرشتی فوق طبیعی و تخیلی عمودی گرا، بی آنکه سقوط را بشناسد پرواز می کند تا پیشانی بر آستانه ی فروغ  اهورایی بساید .او نه تنها در خود قلبی تپنده و روانی پر شور دارد، بلکه با ضرب آهنگ چالاک عروج خویش تمامی عناصری را که بر سر ِ راه می بیند بیدار می کند و به حرکت وا می دارد چنانکه  خاک را به رویش، باد را به جنبش، خورشید و ماه و ستارگان را به گردش و چرخش، چشمه ی جاودانه ی ایزد بانوی آب را به جوشش می آورد و بدینگونه با عناصر چهار گانه پیوندی تنگاتنگ می بندد. او از طریق واسطه ای چونان اهریمن وارد صحنه می شود اما خود را به معلوماتی درباره ی وقایع دور دست می رساند و پس از هوشمندی به خویش، نه اهریمن را می کُشد و نه با اوبه ستیزه ی مدام بر می خیزد، بلکه مهارش می کند. رستاخیز عاشقانه ی البرز و اینکه او در هر پله ای فرهیخته تر و مقدس تر از پله ی پیشین از خود بر می خیزد، شگفتی بر انگیز و قابل درنگ است و اسطوره ی او شاید نخستین جرقه ی عارفانه ای باشد که بعد ها در ادب فارسی دامنه دار شد و البرز با نام «قاف» در آن ها راه یافت. و بعضی ها آنچنان که در«نزهة القلوب» (30)و معجم البلدان (31) آمده است، البرز را همان کوه  قاف بدانند. دکتر تقی پورنامداريان هم بر اين باور است پيوند و هماهنگی ميان عناصر اساطيری ايرانی و اسلامی  باعث شده که در بعضی تأويل ها کوه قاف را همان البرز بدانند.(32)
مولانا جلال الدين هم  صفات این دو کوه  – البرز و قاف – را يکسان می بيند و در مقام آن می سرايد:

رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف
دید او را کز  زمرد  بود صاف
گرد عالم حلقه گشته او  محیط
ماند حیران اندر آن خلق بسیط
گفت: تو کوهی دگر ها  چیستند
که به پیش عُظم تو باز  ایستند؟
فت: رگ های من اند آن کوه ها
مثل من نبوند، در حسن و بها
من به هر شهری رگی دارم نهان
بر عروقم  بسته اطراف  جهان (33)

البرز در دانش اسطوره ای حادثه ای است که فقط یک بار اتفاق می افتد و دیگر تکرار نمی شود.او بر حسب تقدیر ویژه ای که دارد، دارای منش و فردیت ویژه ای است: پویایی اش در راستا گسترشش در ژرفا ، انشعابش در پهنا ، و رستاخیز جاودانه اش به بلندا همه از کردار و رفتار و احساسی انسانگونه _ یا قدم را فراتر بگذاریم _ خدایگونه سخن می گویند. عشق را پاس می دارد چنانکه  گاهواره ی مادرانه ی زال و فریدون می شود. کین را پاسخ می گوید، چنانکه اهریمن را در پای دامنه ی خویش با میخ های فلزی به بند می کشد.بی پناهی را می شناسد چنانکه کیقباد را پناه می دهد. و راه برتری جویی را نیز می داند.او سنگین سری را فرو می گذارد و به سبکساری پرواز شادمان می گردد. گذرگاه های اهریمنی را طی می کند و به منزلگاه عشق اهورایی می رسد و از فرود به فراز راه می گشايد. همان که بالا بلند عشق است.

بالا بلند عشق اهورای دیگری است
تقدیر او  کتیبه ی دنیای دیگری است

بی پای می رود به سراپرده های عشق
گامش بلند باد که پا، پای دیگری است

هر پرده ی کبود فلک زیر پای او
دندانه ی کلید معمای دیگری است

از خویشتن بر آید و تا خویشتن  رود
هر گام او دریچه ی امّای دیگری است

آنک چه عاشقانه ز جان سر کند سرود :
آنجا که عشق هست برو، جای دیگری است*

 

پانوشت ها:
1- زبان از یاد رفته، ارک فروم،  ترجمه ی دکتر ابراهیم امانت، انتشارات فیروزه، چاپ ششم، تهران، 1378، ص 21
2: اوستا، گزارش و پژوهش دکتر جليل دوستخواه، انتشارات مرواريد، چاپ دوم، تهران 1374/ ج دوم ،ص 924/ (بخش پيوست) و نيز: فرهنگ اساطير،تأليف دکتر محمد جعفر ياحقی، مؤسسه ی مطالعات و تحقيقات فرهنگی، چاپ اول تهران 1369،ص 99 و 100
3: با استفاد از سايت ايرانيکا، تحت نام البرز:

4: شناخت اساطير ايران، جان هينلز، ترجمه ی ژاله آموزگار- احمد تفضلی، نشر چشمه، چاپ دوم، تهران 1371 ،ص 27/ و نيز اين گزارش اسطوره ای را درنشانی زير می توان کامل تر ديد: پژوهشی در اساطير ايران،مهرداد بهار،انتشارات آگاه، چاپ اول، تهران 1375، ص 112
5: با استفاد از سايت ايرانيکا، تحت نام البرز:
6:همان جا
7: اوستا، گزارش و پژوهش دکتر جليل دوستخواه، انتشارات مرواريد، چاپ دوم، تهران 1374، ج دوم، ص 880/ (پانوشت 1)
8: همانجا، جلد اول، آبان پشت، کرده ی 96،  ص 315
9: همانجا، کرده ی ششم، هفتم،نهم،یازدهم،هشتم
10:  همانجا،مهريشت،کرده دوازدهم، بند 50، ص365
11- همانجا،کرده ی چهارم، بند 13، ص356 
12- همانجا ،يسنه، هات 57،سروش يشت سَرشِب،کرده ی نهم،بند 21،ص 225
13- همانجا يسنه، هات 11-9،هَوم يشت،هات 10، بند 3،ص144

14- همانجا،بند 10،ص 146
15- حسن انوری،ايران در شاهنامه،مجله ی فرهنگی و هنری بخارا،آرشیو بر اساس شماره نشریه 77-78:
16: گفتار اندر زادن زال (بخش دوم)/ ايران صدا:

17: رضا محمدی(شاعر و نويسنده ی افغان)/ شهرهای شاهنامه در نقشه ی جهان امروز:

18- همانجا
19:حسن انوری، ايران در شاهنامه،مجله ی فرهنگی و هنری بخارا ،آرشیو بر اساس شماره نشریه 77-78:
20: همانجا
21 : از رنگ گل تا رنج خار،قدمعلی سرامی،انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، تهران 1373/ ص 88
22 : داستان زال، قسمت اول/ ايران صدا:
23: همانجا
24: داستان ضحاک ماردوش،ایران صدا:
25: همانجا
26: پادشاهی گرشاسپ،سایت گنجور:
27: همانجا ، رزم کاووس با شاه هاماوران
28: همانجا،ضحاک
29: اوستا،گزارش و پژوهش دکتر جليل دوستخواه،انتشارات مرواريد،چاپ دوم ، تهران 1374،ج اول،سرود سوم، سپنتمدگاه، يسنه هات 48، بند چهارم ،ص66
30 : البرز،دانشنامه ی بزرگ اسلامی، ج 9
31: همانجا
32: رمز و داستان های رمزی در ادب فارسی، تقی پورنامداريان، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، تهران 1364، ص 160
33: مثنوی معنوی، مولانا جلال الدين، دفتر چهارم، رفتن ذوالقرنین  به کوه قاف

* شعر پايانی از نگارنده مطلب است
پيرايه يغمايی

 

Loading