باران کوچه را می رقصاند
شب را می رقصاند
باد را می رقصاند
و یاد تو را در من!
پيشانی ام را به شيشه های پنجره تکیه می دهم
آسمانی است گرفته
در ميان کوچه می دوی
باد پريشان می کند موهايت را
آرزوهايم يکايک به موهايت – پريشان-
گره می خورد …
در پاييز پيشانی من
بارانی نمی بارد
با اينهمه اندوه
با اينهمه ابر
در چشم هايت روستايی است
مهربان و مغرور
آرزوهايم يکايک در شب بی ماه روستا گم می شود
یاد ، یاد تو…
زمستان پيشانی ام می بارد
بر گونه هایم،
چه جوباره هايی که جاری است …
پيرايه يغمايی
![]()