چشم هايش ….

و اما چشم هايش ….
چشم هايش مثل جنگل های نور نديده و وحشی سياهی عميقی داشت …
گويی در آن چشم ها … بهشت را در ميان هلالی از ابرهای سفيد پيچيده و در
دل مخمل های سياه پنهان کرده بودند …
.
شعرم برای توست !
ای آنکه در دو چشم سياهت نوشته اند ؛
افسانه های تلخ پريشانی مرا …

الهام بخش من تويی ای آشنای من !
ای آن که تا ابد ؛
بر سنگ فرش خاطره ام جای پای توست ،
شعرم برای توست !
پيرايه يغمايی