حضرت هيچ!

بر بلندای درد ايستاده ام.
سياه مست تنهايی خويش.
و باد را شبانی می کنم …

تمامی سرمايه ام بغض است و اندوه
که آن ها را-
در زمان حکومت «حضرت هيچ»،
با طراوت جوانی ام تاخت زده ام.

اينک بر آنم
تا در دردهای تبعيدی ام،
پَری بشويم
که دوگانه ی هجرت را
از خون وضويی بايد!
پيرايه يغمايی

Loading