به جان باورت دارم

راست می گويی. به جان باورت دارم. هيچکسی نيست که به اندازه ی خودمان، به خودمان مشغول باشد، در حالی که سال های نوری هم با خودمان فاصله دارد. اين را يک روز در خطابيه ای به خودم نوشتم:
ای ز من دور و به من نزديک تر
بين ما راهی ز مو باريک تر
اين شعر مثنوی بلندی بود ، همه را برای خودم نوشتم، در آن گاهی با خودم مهربان بودم و گاهی نامهربان. گاهی خودم را نواختم، گاهی سرزنش کردم. گاهی بر حودم رحم کردم و گاهی خشم گرفتم. /من در آستانه اشک نمی مانم کتایون، من هر شب در اشک غرق می شوم. کسی از من یادش نيست. هيچ باغبانی – حتا همان باغبان بد اخلاق هم – کاغذی برایم نمی آورد تا باورم شود کسی مرا به ياد دارد. هيچکس … هيچکس … هيچکس… / فقط همان بيگانه ای که در من است، گاهی به من پوزخند می زند و الان هم نمی دانم کدام یک از ماست که دارد برایت می نویسد؟ من ؟ يا او؟

پيرايه

Loading