من سال هاست آن دست را می شناسم که در آستين اشرافی گشادش اش که پوشیده از یراق و توربود، گزمه ای پنهان کرده بود ودرهرانگشت آن گزمه چاقویی بود وآن چاقوکه نسبش به شک می رسيد، ازخودشک ها بیرون کرده وآن چاقو که مطمئن بودم هرگز به يقين نمی رسد، ناپرهيزانه سرمی بُرید واما شک که من هستم ؟ یا تو؟ یا یحیی؟ نمی دانست؟ وراستش من هم نمی دانستم که کدام یک از ما بود وهمان گزمه بود دربارگاه هرودوس که سالومه شد و سالومه کدامیک ازما بود کتایون؟
باز هم نمی دانم که هردو عاشق بودیم واما عشق به رعایت پارسایی جواب مان کرد وما که فرزندان شیطان بودیم، سر در چاه بردیم به روایت آن قصه ای که مادر بزرگ که در هزار و سیصد سال پيش برایمان می گفت، – و اما نه، مادر بزرگ نبود و من وتو بوديم واما بازهم نه که به خطا رفتم زيرا که ما هرگزنمی توانستیم با هم باشیم، گاهی من بودم و گاهی تووبه جای مادربزرگ یحیی بود در چاه که قصه می گفت.
و نمی دانم باز کدام بودیم که طلب عشق کردیم ويحيا ما را به پارسایی می خواند.آه … وبازگم کردم کتایون هم خودم را و هم تو را و نمی دانم کدام بودیم که هر دو بودیم و هیچیک نبودیم که پارسایی مسخره اش را به روایت درماندگی اش ازعشق گرفتیم و او را به جهنم حواله دادیم وکتایون مثل اینکه همان زمان بود که از سرهای بریده ما – و باز هم نمی دانم من یا تو یا یحیا – که در اینجا دیگر سه ذات بودیم وآن سومی آیا یحیا بود ومی دانم که هر سه با لب های خون آلود آوازعشق می خوانديم وچه زیبا می خواندیم که دست آموز شیطان بودیم – کدام بودیم ؟ نمی دانم ؟ من بودم یا تو؟ نمی دانم؟ ولی در گوش هایم دو صدا را با هم می شنيدم واز رگ های بریده یحیا رودخانه های خون جاری بود و بی عشقان را در خود می شست و یحیا را هم در خون غرق می کرد و– من بودم یا تو ؟ نمی دانم؟ – که شیطان هم با ما می خواند و کتایون راستی چند صد سال پیش بود که شیطان ما را پذيرفت و در آغوش گرفت ما را و خاکستر کرد ما را وهنوز نمی دانم من بودم یا تو که با سر بریده بر خاکسترمان راه می رفتیم و در خالی حلزون واری آواز های عشق می خواندیم…
من بودم یا تو؟کدام یک بوديم کتایون؟
![]()