برای « جمشيد کريمی» نقاش شيرازی و جنگلی های شگفت انگيزش
آن دست هايی
که من دوستشان دارم
امروز فرياد کردند
و من از آن سوی بوم
آواز عريان سرخ شان را شنيدم
برگ سبزی جنگلی شد
و خورشيد را به سبزينه گی خويش فرا خواند
ناگاه توفان برخاست
پنجره ها جرنگيدند
و قهوه ای های نادم،
چون قلعه های کهنه فرو ريختند …
آبی بنفش وحشت
در آستانه ی در ويران شد
من به خويشتن باز گشتم
و آن دست هايی
که دوست شان می دارم
سياهی مرگ ميله ها را
بر زمين پاشيد …
پيرايه / 3- خرداد- 60
![]()