من صدایش را شنیدم.
کلاغ بود که قرآن می خواند.
و پرهایش، ادامه شب بود.
و شب آن رودخانه ی جاری بود،
که رخت سوگواران را،
در نیل فرو می بُرد.
وهم در آن هنگام بود،
که درد
قلّاده ای
به گردنم می بست
پيرايه يغمايی
من صدایش را شنیدم.
کلاغ بود که قرآن می خواند.
و پرهایش، ادامه شب بود.
و شب آن رودخانه ی جاری بود،
که رخت سوگواران را،
در نیل فرو می بُرد.
وهم در آن هنگام بود،
که درد
قلّاده ای
به گردنم می بست
پيرايه يغمايی