خُوَرنَق
بههم پيوستهايم
با پاشنههای پا در گِل
با پيشانیهای خاک گرفته
بههم پيوستهايم
با نگاهمان که اشک آنرا
چهار شقه میکند.
بههم پيوستهايم.
و هر تپش کلنگ را
تقطيع میکنيم
اگرچه بارها از خورنق غرور،
به زيرمان افکنده باشند…*
تاريخ ساسانيان به دلائل سياسی و جنگ با روم، هيچگاه از تاريخ كشورهای كوچك آرامی. عربی كه در
نواحی شام پديد میآمد، از قبيل «نبطیان»(1)، «تدمریان»(2) و غيره… جدا نبود. اما در اواخر قرن سوم ميلادی همهی اين تمدنهای کوچک نابود شدند و جای خود را به اعراب «غسانی»(3) دادند كه دستنشاندهی روم و دشمن سر سخت ايران بود.
ساسانيان نيز در مقابل اعراب غسانی، اقوام «لخمی»(4) را در نزديكی پايتخت خود جای دادند. لخمیها نخست در خيمه زندگی میکردند ولی به مرور زمان اردوگاهشان در سه مايلی کوفه تبديل به يک شهر کوچک به نام «حیره»(5) شد.(کلمهی حيره اصلاً سريانی و به معنای اردوگاه است).
اگرچه ملوك لخمى در مورد امور داخلى خود و روابطشان با اعراب بطور مستقل عمل مىكردند، ولى در زمينهی ارتباط با روم كاملاً تابع دولت ساسانى بودند و بطور کلی میتوان گفت حيره تكيهگاه نظامى ساسانيان در جنگ با روميان به حساب میآمد.
پادشاهان ساسانى هم در برابر اين خدمت، از آنان پشتيبانى مىكردند و گاهی سپاهيان ايرانى را به عنوان ياور به حيره مىفرستادند و برخی از امتيازات اقتصادى را هم به آنان واگذار مینمودند و حتا گاه به خاطر آنان برای روميان شاخ و شانه میکشيدند، چنانکه در شاهنامه آمده است که «کسرا» به خاطر آنکه قيصر برای «منذر» -پادشاه حيره- ايجاد مزاحمت کرده بود، نامهای به وی نوشت و در آن اخطار کرد که هرگونه مزاحمت بعدی به منزلهی آغاز جنگ با ايران خواهد بود.(6)
در نتيجه به علت همسايگی و اين روابط ممتد و گسترده، حيره بيشترين تأثير را از فرهنگ ساسانيان گرفت و آنرا از طريق بازرگانی به اعراب شبه جزيره عربستان منتقل نمود و در آنان تأثير قابل توجه و عميقی باقی گذاشت.
اين تأثير از طريق نقل داستانها و اسطورههای ايرانی، و يا موسيقی که در دورهی ساسانی در اوج والايی خود بود، و يا از طريق زبان و واژگان فارسی اتفاق افتاد. مثلاً حيريان که داستانها و اسطورههای فارسی را فرا گرفته بودند، آنها را برای اعراب نقل میکردند. از جمله کسانی که حلقهی رابط و راوی فعّال اين داستانها در مکّه بود، میتوان «نضر بن حارث» (پسرخالهی حضرت محمدع، پيامبر اسلام) را نام برد که با روايت داستانهايی از قبيل «رستم و اسفنديار» برای مکيان آنها را به خويش جلب میکرد.(7)
و يا اينکه با موسيقی ساسانی که در اوج والايی خود قرار داشت، آشنا و مأنوس شدند و کمکم آنرا با موسيقی خود (موسيقی عربی) آميختند و سبکی نو ايجاد کردند که تا آن زمان سابقه نداشت و از موسيقی نقاط ديگر عرب نشين ممتاز بود.(8)
از نظر زبان هم بسياری از واژگان فارسی، به زبان عربی راه پيدا کرد. «آذرنوش» تعداد يک سد و پنج (105) واژهی فارسی از قبيل« آبزن»، «ديوان»، «بستان»، «تاج»، «دربان»، «کسرا»، «مرزبان»، «هميان» و غيره را در شهر جاهلی يافته است.
از جمله تأثيرهای ديگری که تمدن ساسانی بر حيريان گذاشت، هنر معماری بود.
از اينرو هنگامی که قرار بر اين شد که بهرام گور (9) از کودکی به حيريان سپرده شود، نهتنها «نعمان» (10) پادشاه حيره احساس غرور بيش از حد کرد، بلکه بر آن شد کاخی بسازد که شايسته و بايستهی اين شاهزادهی ايرانی باشد و آنگاه بود که انديشهی بنای عظيمی چون قصر «خورنق» که از معجزههای عالم هنر به شمار میرفت، در ذهنش نطفه بست.
بخشی از ویرانههای خورنق
خورنق:
در مورد معنی واژهی خورنق نظرها متفاوت است در دائرةالمعارف فارسی آمده که خورنق از کلمهی فارسی «هو–ورنه=دارای بام زيبا» يا «خورنه=جايگاه سور و مهمانی (يا بطور کلی خوردن گاه/محل خوردن و نوشيدن» گرفته شده.(11) دستهای ديگر بر اين باورند که خورنق اصلا ًعربی و به معنای مزرعه است. اما مؤلف فرهنگ «آنندراج» نظری درستتر دارد و آنرا به معنای پيشگاه و ايوان و جای تابش خور (=خورشيد) میداند و میگويد چون ايرانيان به خورشيد احترام میگذاشتند، از اينرو در پيشگاه و ايوان و در برابر خورشيد، نان و خورش میخوردند و غذا خوردن در آفتاب را موجب پاکی و شرافت خوراک خود میدانستند.(12)
چون نعمان در انديشهی ساختن قصری مجلل افتاد، جايی پهناور و خوب تدارک ديد و از آن پس در جستجوی معمار هنرمندی برآمد که از پس ِکار برآيد که «سنمار» را به او معرفی کردند و اين سنمار که از پدر ايرانی و از مادر رومی بود، نهتنها معماری بود بسيار زبردست، بلکه به قول «نظامی گنجوی»» در «هفت پیکر»، ارتفاع شناس و منجّم هم بود و کيهانشناسی میدانست و حالات ستارگان و مهر و ماه را میشناخت و سنگ در دستش چون موم، نرم بود.(13)
جا دارد که وصف سنمار و هنرمندیاش را از زبان نظامی بشنويم:
چابکی چرب دست و شیرین کار
سام دستی و نام او سنمار(14)
دستبردش همه جهان دیده
به همه دیدهای پسندیده
کرده چندین بنا به مصر و به شام
هر یکی در نهاد خویش تمام
رومیان هندوان پیشهی او
چينيان ریزهچین تیشهی او
گرچه بنّاست، وین سخن فاش است
اوستاد هزار نقاش است
هست بیرون ازین به رای و قیاس
رصد انگیز و ارتفاعشناس
آگه از روی بستگان سپهر
از شبيخون ماه و کینهی مهر
سنمار تمامی توانايی و هنر و ذوق خويش را به وديعه گذاشت و به شايستهترين و زيباترين صورت ممکن قصر خورنق را ساخت که «صقلش از مالش سریشم و شیر» بود و «به بلندی چهل مردان بر شانهی هم» قامت داشت و در طول روز به رنگهای گوناگون درمیآمد، چنانکه صبحگاهان کبود و نيمروزان طلايی و شامگاهان سفيد میگرديد:
درشبانروزی از شتاب و درنگ
چون عروسان برآمدی به سه رنگ
يافتی از سه رنگ ناوردی
ازرقی و سپیدی و زردی
صبحدم ز آسمان ازرق پوش
چون هوا بستی ازرقی بر دوش
کآفتاب آمدی برون زنورد
چهره چون آفتاب کردی زرد
امّا چون پس از تحمل اينهمه دشواریها ساختن و افراختن خورنق را به پايان برد، نعمان دستور داد که او را بر بالای همان قصر برند و از آنجا به زيرش افکنند. از اينرو در ميان اعراب ضربالمثلی رايج است به نام «جزاء سنمار (+پاداش سنمار)» در کتاب «امثال عرب» نيز بيتی در اين زمينه وجود دارد به اين شرح:
جزانی جزاه الله شرّ جزائه
جزاء سنمار وما كان ذا ذنب
به معنی اينکه مرا بدون تقصیر مجازات کرد، مانند مجازات کردن سنمار بدون اینکه گناهکار باشد، پس امیدوارم خداوند او را به جزای بد گرفتار سازد.(15)
در مورد مرگ سنمار روايتها مختلف است. روايت نظامی گنجوی –که روايتی عادلانه هم نيست، اين است که: چون کار ساختن قصر پايان گرفت، از سوی نعمان به سنمار خلعتی فاخر و نعمتی بسيار دادند و سنمار از دريافت آن چندان به وجد آمد که گفت: «اگر میدانستم که ملک اين چنين احسان میکند، عمارتی نيکوتر از اين میساختم که اگر اين سه رنگ است، آن صد رنگ باشد.»
نعمان را اين سخن خوش نيامد و انديشيد که اگر بماند ممکن است کاخی زيباتر برای پادشاهی ديگر بسازد و قصر او از اعتبار و رونق بيافتد، پس دستور داد که از بام قصر به زيرش افکندند:
مرد بنّا که آن نوازش ديد،
وعدههای اميدوار شنيد
گفت: اگر ز آنچه وعده دادم شاه،
پيش از اين شغل بودمی آگاه،
نقش اين کارگاه چينی کار
بهترک بستمی در اين پرگار
بيشتر بردمی در اينجا رنج
تا به من شاه، بيش دادی گنج
گفت نعمان: چو بيش يابی چيز،
به از اين ساختن، توانی نيز؟
گفت: اگر بايدت به وقت بسيچ
آن کنم، کاين برش نباشد هيچ
اين سه رنگ است، آن بود صد رنگ
آن ز ياقوت باشد، اين از سنگ
روی نعمان از اين سخن بفروخت
خرمن مهر و مردمی را سوخت
گفت اگر مانمش، به زور و به زر
به از اينی کند به جای دگر
کارداران خويش را فرمود
تا برند از دز افکنندش زود
کرد قصری به چند سال بلند
به زمانيش، از او زمانه فکند
آتش انگيخت، خود به دود افتاد
دير بر بام رفت و زود افتاد(16)
پُر واضح است که اين روايت –که متأسفانه مرجع تاريخی هم پيدا کرده است- ساخته و پرداختهی ذهن نظامی است چرا که سنمار با آن توصيفاتی که خود ِنظامی از او به دست میدهد که منجّم است و ارتفاع شناس است و باسابقه است و چنين و چنان است، نمیتواند تاجرانه بيانديشد و با هنر داد و ستد کند. چه مايه تأسف که نظامی ِ به آن نازک انديشی بیاعتنا از کنار اين راز آشکار در گذشته که يک ذهن هنری وقتی که از گِل به خشت سفر میکند، از «بیشکلی» به سوی «شکلپذيری» میرود و ميان «ذهنيت» و «عينيت» خود نقب میزند و زايش فرهنگی انجام میدهد، هوشمندتر از آن است که در بند مال و منال و انعام کمتر و بيشتر باشد.
نکتهی ديگر اينکه در پايان روايت نظامی– بعد از اينکه سنمار کشته میشود و مرگش فراموش میگردد و نعمان هم در همان قصر روزگار درازی را به عيش و عشرت میگذراند، يک روز با هشدار وزيرش که مسيحی است، يادش میافتد که جهان بیارزش و ناپايدار است و به اصطلاح «دين و دنیا بهم نیاید راست» و همان وقت است که از «رواق به زير میآيد» و تصميم میگيرد که «از سر گنج و مملکت برخيزد» و عارف بشود و سر به کوه و بيابان بگذارد.
به اين ترتيب نظامی در پايان کار از نعمان، يک شخصيت اسطورهای نظير «کیخسرو» میسازد و غافل از اينکه کیخسرو که بیآلايشترين شخصيت شاهنامه است، از آغاز جوهرهی انسانی دارد و اين –حتا اگر قصه هم باشد- واقعا ً به حق نيست که ملکی به خودشيفتگی نعمان -که حتا در ميان عربها هم مطرود است- با يک جمله، يک شبه راه صد ساله بپويد و تمام مراحل انسانی و عرفانی را که شيوه و مرامی دارد، در يک چشم بههم زدن طی کند و ناپديد گردد و کیخسرو شود: زهی اسباب تأسف!
کس ندیدش دیگر به خانه خویش
اينت کیخسرو زمانه خویش
بعد از نظامی به روايت کتاب معروف «عجایبالبلدان»» از «ابوالموید بلخی» (شاعر ايرانی سدهی 4/ دوران سامانيان) میرسيم که میگويد چون سنمار ساختن قصر را به پايان برد، نعمان را برای بازديد آن فراخواند. نعمان از ديدن آنهمه شکوه و زيبايی شگفتزده شد و نتوانست حيرتش را پنهان کند. پس سنمار به او گفت که در اين قصر سنگی کار گذاشته شده که چون آنرا بيرون کشند، قصر فروريخته و از آن جز تودهی غباری چيزی باقی نمیماند و چون جای سنگ را به نعمان نشان داد، به دستور او از بام قصر به زيرش انداختند.(17)
به زير افکندن سنمار از قصر خورنق بر اساس هفت پيکر نظامی
اينک برای اينکه به مراجع تاريخی و جغرافيايی خود بيشتر پی ببريم، بد نيست سری هم به کتاب «معجمالبدان»(18) نوشتهی «ابوعبدالله یاقوت حموی»، فيلسوف و جغرافيادان (قرن هفتم ه.ق.) بزنيم. به روايت «ياقوت حموی» در معجمالبلدان، سنمار در ساختن خورنق تأمل و تعلل بسيار میکند، بطوری که ساختن آن شصت سال طول میکشد، آنگاه نعمان را به بازديد از آن فرا میخواند و چون نعمان بر فراز قصر میرود، بهشتی میبيند که از سويی منظره به آب دارد و از سويی ديگر به صحرای سرسبز و لالههای نعمانی.(19)
پس به سنمار میگويد که هرگز کاخی بدين زيبايی نديده است. سنمار از اين تحسين آنچنان به هيجان میآيد که ناگهان دهان باز میکند و میگويد: «در اين بنا سنگی به کار رفته که…» و باقی قضايا…(20)
هرچند «معجمالبلدان» به شهادت بسياری از علما کتابی است صحيح و سلامت که حتا به مقام کتاب مرجع هم نائل آمده، اما عقل سالم نمیتواند ميان تاريخ حکومت نعمان و منذر و بهرام گور و ديگر مخلّفات، با شصت سال تأخير و اين دست و آن دست کردن و يا ناز کردن سنمار همخوانی برقرار کند و اين گزارش را دقيق بداند(21).
در بقيهی کتابهای تاريخی و جغرافيايی و فرهنگستانها چيزی بيشتر از اين ناميزانیها و ناموزونیها در مورد خورنق و سنمار نيامده که همه به اختصار در پانويس اين نوشتار خواهد آمد.(22)
حتا در متون عربی هم که بيشتر ضرب المثل «جزاء سنمار» را نشانه کردهاند، چيزی بيشتر نيامده است از جمله:
كان النعمان الاول بن امرئ القيس من أشهر ملوك الحيرة. ولما اصبح لديه من الجنود والمال والسلاح ما لم يكن لغيره من الملوك. احضر البنائين من بلاد الروم وفي مقدمتهم سنمار المهندس المشهور
لكي يبني له قصر «الخورنق». بعد تفكير طويل، وجد سنمار رسمًا جميلاً للبناء. فبنى القصر على مرتفع قريب من الحيرة حيث تحيط به البساتين. والرياض الخضراء. وكانت المياه تجري من الناحية العليا من النهر. على شكل دائرة حول ارض القصر وتعود الى النهر من الناحية المنخفضة. بعد ان أتم سنمار بناء القصر على اجمل صورة. صعد النعمان وحاشيته ومعهم سنمار الى سطح القصر. فشاهد الملك مناظر العراق الخلابة واعجبه البناء فقال: ما رأيت مثل هذا البناء قط
أجاب سنمار: لكني اعلم موضع أجرة لو زالت لسقط القصر كله
سأل الملك: أيعرفها أحد غيرك؟
أجاب سنمار: لا، لو عرفت انكم توفونني وتصنعون بي ما أنا أهله، لبنيت بناءً يدور مع الشمس حيثما دارت.
قال الملك: لا يجوز ان يبقى حيّا من يعرف موضع هذه الأجرة ومن يستطيع أن يبني أفضل من هذا القصر
ثم أمر بقذف سنمار من أعلى الخورنق فان رت عنقه فمات.
وأصبح ما صنعه النعمان بسنمار مثلاً بين الناس حتى قيل «هذا جزاء سنمار»
يقال هذا المثل «للحسن الذي يكافأ بالإساءة»
برگردان متن عربی: نعمان فرزند امریء القيس از مشهورترين پادشاهان حيره بود. هنگامی که خواست قصر خورنق را بنا کند، مهندسی احضار نمود که بنا به اقوال دارای اصالت رومی بود و سنمار نام داشت. سنمار قصر را بر تپهای بلند در نزديکی حيره بنا کرد که گرداگرد آنرا باغهای سرسبز و مرغزارهای خرم فرا گرفته بود. پس از آنکه کار قصر به پايان رسيد، نعمان به همراه سنمار و ملازمانش بر بام آن رفت و به مشاهدهی مناظر عراق و شگفتیهای آن پرداخت و گفت: تاکنون بنايی به اين عظمت نديدهام.
سنمار پاسخ داد: من در اين قصر سنگی میشناسم که بنای تمام ساختمان بر آن استوار است و اگر برداشته شود قصر فرو میريزد.
پادشاه پرسيد: آيا جز تو کسی از آن سنگ اطلاع دارد؟
سنمار گفت: خير! اما اگر میدانستم کار من تا اين حد مورد توجه ملک قرار میگيرد، قصری بنا میکردم که با حرکت خورشيد حرکت کند و به هر سويی که خورشيد میرود، بچرخد.
ملک گفت: جايز نيست که کسی که جای اين سنگ را میداند و هم میتواند بنايی بهتر از اين بسازد، زنده گذاشت. پس دستور داد سنمار را از بلندترين جای قصر به پايين پرتاب کنند تا جايی که گردنش شکست و مرد. از آن واقعه به بعد اين ضربالمثل در ميان مردم رايج شد که: «او را عقوبت کردند همچون عقوبت کردن سنمار.» و آنرا در حق کسی گفته میشود که پاسخ خوبیاش با بدی داده شود.(23)
اما در افسانهای شرقی به نام «آخرین آجر کاخ» تأخير سنمار را –که در معجمالبلدان يک کلاغ و چل کلاغ شده- به گونهای تقريبی موجّه میکند که خلاصهی آن از اين قرار است:
یکی از پادشاهان برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بینظیر باشد و تالار اصلی آن در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد. اما پس از سالها تلاش و محاسبهی بسيار کسی از عهدهی ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند. ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین کرده بود چنانکه همه به جستجو برآمدند و سرانجام معماری چابک دست و هنرمند به نام «سنمار» يافتند و کار را به او سپردند. معمار طرحی نو در انداخت و کاخ افسانهای را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت، اما درست وقتی که دیوارها به زیر سقف رسید، ناپدید شد و قصر نیمهکاره ماند. مدتها در پی او گشتند، ولی اثری از او نجستند. عاقبت پادشاه که بيش از پيش خشمگين شده بود دستور دستگیری او را صادر کرد که محاکمه و مرگ را هم به دنبال داشت.
هفت سال گذشت و سنمار با پای خود برگشت، مردم او را در غل و زنجير کردند و به حضور شاه آوردند و شاه دستور داد او را به قتل برسانند. اما سنمار مهلت کوتاهی خواست تا به آخرين گفتههايش گوش بدهند. آنگاه توضيح داد که اگر او پس از بالا رفتن ديوارها، بلافاصله سقف را میساخت، به دليل فشار ديوارهها و عوارض طبيعی زمين نشست میکرد و سقف بعدها تَرَک میخورد و فرو میريخت پس لازم بود که هفت سال بگذرد تا زمين و ديوارها نهايت افت و نشست خود را کرده باشند و ديگر مشکلی پيش نيايد. آنگاه توضيح داد که علت ناکامی معماران قبلی هم همين بوده است. چون شاه از او پرسيد که چرا اين موضوع را از قبل با او در ميان نگذاشته، گفت اگر من اين مطلب را آن زمان در ميان میگذاشتم، حمل بر ناتوانیام میگرديد و من هم به سرنوشت معماران ديگر گرفتار میشدم. پادشاه به هوشمندی او آفرين گفت و ادامهی کار را با پاداش بزرگتری به وی سپرد و سنمار بعد يک سال ساختمان قصر را به پايان رسانيد. روز بازديد از قصر، همهی وزيران و اميران و بزرگان کشورهای ديگر فراخوانده شدند و سنمار با شور و شوق فراوان تالارها، سرسراها، اتاقها، پلهکانها، شاهنشينها و ايوانها و چشماندازهای اين قصر افسانهای را به آنها نشان داد و دست آخر هم پادشاه را به اتاق مخفی کوچکی برد و رازی را با او در ميان گذاشت و به ديواری اشاره کرد و تکه سنگی را نشان داد و گفت: تمام ساختمان اين قصر به اين سنگ تکيه دارد که اگر آنرا از جای خود بيرون بياوری، کل قصر به آرامی در عرض يک ساعت فروخواهد ريخت و اينرا از آن سبب کردم که اگر روزی سرزمينت به دست بيگانگان افتد، نتوانند قصر افسانهای تو را صاحب شوند. اين داستان هم با فرو افکندن سنمار از بالای قصر و ناجوانمردی پادشاه به پايان میرسد.(24)
قصر خورنق تا زمان فتح عراق توسط مسلمانان در اختيار دستنشاندههای حکومت ساسانی بود و پس از آن دوران، حاکمان مسلمان يکی پس از ديگری در آن سکونت کردند و هر از گاهی هم در توسعه و ترميم آن کوشيدند. در دورهی بنیعباس، اين قصر به «ابراهيم بن سلمه» واگذار شد و او بر آن کاخ گنبد زيبايی ساخت. اما پس از دوران منصور رو به ويرانی رفت. جا دارد گفته شود که تا چندی پيش هم بعضی از پايههای آن برجا بود، اما امروزه ديگر اثری از آن نيست.(25)
اين قصر بيشتر به سبب سرنوشت غمانگيز معمارش سنمار و هم تا حدی بخاطر زيبايی و ارتفاع حيرت انگيزش در شعر و ادب فارسی و عربی راه يافته چنان که در کتاب «جلاء الاذهان» به نقل از يکی از نيکمردان آمده است:
وقتی مرا به کوفه کاری پيش آمد. آنگاه که به قصر ويران شدهی «نعمان بن منذر» پادشاه حيره میگشتم، ساعتی در انديشه شدم و آنگاه با حيرت خطاب به آن ويرانه گفتم:
«اءَيْنَ سُكّانُكَ؟ وَاءَيْنَ جِيرانُكَ؟ وَاءَيْنَ اءَمْوالُكَ؟ وَاءَيْنَ خَدَمُكَ؟»
« اءَفْناهُمْ حَدَثانُ الدُّهُورِ وَالْحُقُبِ وَاءَهْلَكَهُمُ الْمَصائِبُ وَالنُّوبُ.»
(ساكنانت كجایند؟ همسايگانت به كجا رفتند؟ اموالت چه شد؟ خدمتکارانت را چه بر سر آمد؟)
در اين هنگام صدايى از هاتفى شنيدم كه مىگفت: رويدادهای روزگار آنان را فنا کرد و مصائب و حوادث نابودشان نمود.(26)
شاعران فارسی زبان –به جز نظامی که بخش بزرگی را در هفت پيکر به سنمار و خورنق ويژه کرده– اين قصر و معمارش را بيشتر در مقام تشبيه بهکار گرفتهاند، چنانکه اوحدی در تشبيه بهار میگويد:
گل بين، گرفته گلشن از او آب و رونقی
بستان نگر ز گل شده همچون «خورنقی»
«منوچهری» هم در توصيف بهار میگويد:
صحرا گويی که «خورنق» شده است
بستان هم رنگ ستبرق شده است
بلبل هم طبع فرزدق شده است
سوسن چون…
ناصرخسرو استحکام شعرش را به استحکام خورنق تشبيه میکند و میگويد:
بشنو ز نظام و قول حجت
اين محکم شعر چون «خورنق»
وحشی بافقی سنمار را حيث مقايسه به کار میگيرد:
گزيدند از هنرمندان نامی
دو استاد هنرمند گرامی
به کار خويش هر يک سد هنرمند
به هر انگشت هر يک سد هنر بند
يکی از خشت و گل معجز نمايی
«خورنق» پيش او بيقدر جايی…
و از اينگونه ابيات که در ديوان شعرای قديم کم نيست.
«مجلس قربانی سنمار» (1377):
در ميان هنرمندان معاصر تنها کسی که به داستان سنمار و خورنق توجه نشان داده است، «بهرام بیضایی» است که هميشه به اسطورهها و روايات تاريخی از زاويهای ديگر نگاه میکند و چشماندازی متفاوت دارد و نقشی ديگر میزند و طرحی ديگر میبافد.
او به سبب پرورش در کنار پدری که تعزيهخوان و شاعر بوده است، اسطورهها و روايات تاريخی را میشناسد و با هوشمندی آنها را ا زير غبار زمان بيرون میآورد و با دغدغههای اجتماعی میآميزد و با معماری زيبای کلامش صيقل میزند و سرانجام آنها را به صورتی ديگر بر تخت مینشاند و در آثار بيضايی از اين دست کارها کم نيست چنانکه «مرگ يزدگرد» که در آن به روايات گوناگون از مرگ آخرين پادشاه ساسانی سخن میگويد تا از پشت اين گفتارها فسادی را که در ساختار حکومتی ايرانيان ريشه دوانيده بود و ميدان حمله را برای اعراب مستعد کرده بود، نشان دهد و آنرا بر وقايع امروزين منطبق سازد.
بيضايی در نمايشنامهی «مجلس قربانی سنمار»، داستان معماری را روايت میکند که از پدری ايرانی و مادری رومی است اما چون میداند که همه به داستان و پايان آن آگاهاند، برای باز گفت آن ديگر وقت هزينه نمیکند و داستان را از پايان میآغازد، از جايی که سنمار از بالای قصر به پايين افکنده شده و مُرده. و اينک آن مُرده است که مثل مجالس شبيهخوانی از جا برمیخيزد و با بيانی شاعرانه –که جذابيت نمايش در گرو آن است–، قصهی مرگش را راوی میشود.
سنمارِ بيضايی فراز و نشیبهای بسياری را در ساختن خورنق به خود هموار میکند، او خورنق را نمیسازد بلکه در حقيقت او رؤيايی را که سالها در سرش میچرخیده، میسازد و به معنای بهتر خود را میسازد. گويی هر خشتی که از خورنق بالا میرود، خود سنمار است که پلههای معرفت را يکیيکی پشت سر میگذارد. اما این ساختن بیویرانی نیست. معماران عرب که خود را در مقابل بیگانه حقير دیدهاند، نعمان را بدگمان میکنند و نعمان از ترس اينکه مبادا روزی سنمار کاخی از اين بهتر برای پادشاهی ديگر بسازد و آوازهی خورنق او به حقارت کشيده شود، سنمار را از بالای همان کاخی «که به بلندای چهل مرد است که بر شانهی هم ايستادهاند»- به پایین پرتاب میکند و سنمار در لحظههای سقوط با هر خشت که زمانی را با آن زيسته، ديداری دوباره دارد. به نظر «امير پوريا» چون در بيشتر کارهای بيضايی، قهرمانانی که او به صحنه میآورد از بسياری جهات به خودش شبيهاند، سنمار هم میتواند خود او باشد.درنيافتن شخصيتش(شخصيت بيضايی) از سوی ديگران، طرد يا محکوم شدنش از سوی ارکان قدرت و يا حتا در بند شدنش به جرم دانش و تمايز از ديگران میتواند از او سنماری بسازد که در مقابل معماران عرب (کارگردانهای ناآگاه سينما و تئاتر) که همواره میخواهند سنمار (بيضايی) را نفی کنند تا کاهلی و نابلدیشان در سايهی انديشمندی و توانايی او، رو نشود، میتواند کاملا ًبر شخصيت سنمار منطبق شود. حتا در جايی از نمايشنامه، آنجا که اعراب اصرار دارند بیدانشی و بیقيدی خود را با تکيه به «از خاک بودن» بر دانش و کوشش سنمار برتری دهند، فضای غالب نقدها و مباحث هنری اين سالها را به ياد میآورد که همه از شرافت و فضيلت سادگی و «خاکی بودن» دم میزنند و دانش و تسلط بيضايی را مغلّق نمايی و تفاخر و «به رخ کشيدن استادی» مینامند. از اينروست که در نمايشنامه آمده: «شايد خورنق به شما بلند همتی بياموزد که خاک در جهان بسيار است!» يا در جايی ديگر: «اين بدان بود تا گويند هرچه بلندتر سازيد، افتادن صعبتر!»(27)
مجلس قربانی سنمار، بيشترين موفقيت خود را مديون زبان فاخر و شاعرانهای است که بيضايی در آن بهکار گرفته، اما اگر چه به تصديق همهی صاحبنظران زبان شگفتانگيز آن خواننده و بيننده را افسون میکند، ولی به گونهای روايت تاريخی تغيير کرده و عنصر عشق را به آن افزوده شده و اين درونمايه فرعی که در قصهی اصلی، ردپايی از آن نيست، آنقدر پر رنگ شده که هستهی اصلی داستان و انگيزهی سنمار در ساختن خورنق گشته است. بطوريکه نعمان برای دلگرم کردن سنمار در ساختن قصر، زيباترين دختر خود را به او وعده میدهد اما پس از اينکه دختر و سنمار به هم دل میبازند، پشيمان میگردد و غيرت عربیاش به جوش میآيد و از اينکه بايد دختری زيبا را به سنمار پيشکش کند -درحالی که اگر به عهد قديم بود، خود میتوانست شوی دختر شود، حسادتش برانگيخته میشود:
سنمار: مرا در جهان يك بت بيشتر مباد
و خوب است كه بدانيد كه سرا پا ميپرستمش!
نعمان: چه غلط بود اين – آه دخترم
چرا نام وی بردم تا دل وی برود؟
از هماكنون غيرت عربی در خونم میجوشد.
كاش در كودكی او را در گور نهاده بودم!
ماهرويی چنان رشك حور؛
كه اگر سنّت قديم عرب زنده بود
بايد خود به زنی میگرفتمش!
درست مشخص نيست که آيا در سنت قديم اعراب ازدواج با فرزندان (و بطور کلی با محارم) رايج بوده يا نه، اما میتوان اين بخش را هم به بخشهای ديگر نمايشنامه که حقارت و زشت کاریهای اعراب را جابهجا نشان میدهد، اضافه کرد که از اين بخشها در اين نمايشنامه کم نيست آنچنان که گاه تأثير خود را به خاطر تکرار از دست میدهد.
از شگفتیهای ديگر اين نمايشنامه گفتوگوهای غيرمعمولی آن است چرا که شخصيتهای داستان اگرچه يکديگر را مخاطب قرار میدهند، اما بيشتر به واگويهی ذهنيات خويش میپردازند و کمتر يکديگر را میشنوند.
خوانش بخشی از اين نمايشنامه -آنجا که «سنمار» خونآلود و از هم دريده بر زمين حسرت درافتاده و مردم به دورش جمع آمدهاند- میتواند برای ذهن ملموستر باشد:
يكی: (رسيده) اين افتاده كيست؛ اين به خاك افتاده؟
اين دريده گردن، كبود چهره، شكسته پشت
ديگری: (رسيده) بگو اين خرد استخوان، نفس بريده، آه در گلو!
يكی: كيستی و كيست بر تو مويه كند؟
كيست برآيد به خونخواهی تو؟ كدام قبيله را اهلی؟
ديگری: بر چه نامی تا كسی تو را بشناسد؟
چگونه بدانم كيستی؟
يكی: مادرت ترا چه میناميد؟ يا پدرت؟
آن ديگری: (همچنان خيره بر جسد) سنمار!
يكی (ابرو در هم ميكشد): ها؟ آن كه اين خورنق ساخت؟
ديگری (ناباور- به جسد دقيق میشود): او باشد و من نشناسم؟
يكی (رد میكند): نه- باور نكن؛ چندان كه وی عزيز بود!
ديگری (كنجكاو): -و چرا افتاده چنين شكسته و خوار؟
يكی (به بلندی خورنق مینگرد): و چرا ما نيافتاديم- ها؟
آن ديگری: از آن كه وی عمارتی ساخت سربلند
به بلندی چهل مردان بر شانهی هم؛
و ما نساختيم!
يكی (انکار کنان): مگو از همان فرو افتاد كه ساخت!
آن ديگری: به راستی از همان فرو انداختندش كه ساخت!
آن ديگری: به راستی از همان فرو انداختندش كه ساخت.
خورنقی در خور خور؛
كه چشم خيره می شود، تا بلندی آن در آسمان میجوید.
چهار عنصر دست به دست هم دادند،
تا برجی چنين شگفت بر آمد، كه وی از آن فرو فكنند!
يكی (هنوز ناباور به جسد): تو بينوا از ساخته خود افتادی؛ اين ساختن چه بود؟
آن ديگری (خشمگين): گناه ساختن چيست؛ چون به زورت میاندازند؟
ديگری (جا خورده): هان- گفتی بياندازند؟
آن ديگری: نمیگفتم اگر با چشم نميديدم از آن بالا؛
بلندترين بامی، به بلندی چهل مردان بر شانه هم!
يكی(تند): ديدی بياندازند و نديدی چرا؟
(آن ديگری گيج، همچنان خيره به جسد، با لب لرزان؛ و كينهای):
اين بدان بود تا گویند هر چه بلندتر سازید افتادن صعبتر!
(كمكم خشمگين): و هرچه كوشيد در هلاك خود كوشيد!
اين بدان بود تا گويند پستی بياموزيد! و گويند همطراز با خاكيد!
و گويند بيش مخواهيد و دست از آستين بيرون مكنيد!
يكی(مچ گرفته): اگر ديدی پس میدانی كه اش فرو انداخت!
آن ديگری: نامش جز به بزرگی مبريد؛
نعمان پسر امرء القيس كه اين عمارت فرمود!
کمالالدين بهزاد و رنج انسان:
در ميان نقاشان فقط «کمالالدين بهزاد» خورنق را دست مايهی نگارهی خود نموده است.
بهزاد يکی از شگفتیهای زمان است. فرنگيان او را مانی دوم ناميدهاند. وی در سال 854 هجری قمری (1450 ميلادی) در هرات چشم به جهان گشود. از دوران کودکی و نيز از خانوادهاش اطلاع درستی در دست نيست چرا که میگويند بسيار خردسال بود که پدر خويش را از دست داد و از آن پس تحت تربيت و پرورش «روحالله ميرک هروی» قرار گرفت و نقاشی را هم نزد وی و «پير سيد احمد تبريزی» آموخت و پس از آن با تشويق و توجه «سلطان حسين بايقرا» و وزير فرهيختهاش «اميرعليشير نوايی» مراحل هنر را مرحله به مرحله طی کرد.(28)
کمالالدین بهزاد برخلاف نگارگران پیش از خود در مينياتور به انسان توجه نمود و شايد هيچکس مثل او نتوانست در خاکسپاری انسان مقوايی و بیروح نگارههای پيشين شتاب کند و به ياری طراحی قدرتمند خود، آن پیکرههای سنگين و مسخ شده را تکان بدهد و بناها و منظرههای ساکن را صحنهی جنبوجوش زندگان نمايد. تصرف پيکرهی انسان در نقاشی بهزاد که در راستای ذهن متعهد و بيان عاطفهی شديد او به کار میرود، باعث شده که در همهی آثارش انسان از خصلتهای خاص خود سرشار باشد.
وی در نگارهی «ساختن قصر خورنق» هم که بیگمان يکی از آثار جاودانه اوست، انسان روحمند را در صدر میگذارد و برای هر پيکره جايی مناسب و حالاتی عميق در نظر میگيرد. بهزاد در اين تصوير هم -مثل بيشتر آثارش- سه بيت از اشعار نظامی را در کتيبهای در گوشهی سمت چپ تابلو قرار میدهد. با اين تفاوت که اين بار شعر کاملا ًدر تضاد با صحنه عمل میکند. زيرا اگر چه اين سه بيت بيانگر صيقل کاشیها و جلای رنگهايی است که معمار واژگونبخت هستیاش را در درخشش آنها به گرو گذاشته، اما نقاشی نشان دهندهی زيبايی کاشیها نيست. نشان دهندهی آب فرات و لالههای نعمانی هم نيست که هيچ، بلکه در تقابل با اين زيبايیها، رنج انسانهايی را به تصوير میکشد که در ساختن و افراختن قصر در تلاش اند.
وی در اين تجسم با هوشياری، بيست و يک کارگر را -که ميان آنها يک کارگر زنگی هم هست- مصوّر میکند که با تقسيم کار عادلانه، با هم «يکی» شدهاند و اين نشان میدهد که برای بهزاد انسان، انسان است. سياه و سفيد و عرب و ايرانی و زنگی و حبشی ندارد. يکی از نکات اساسی در اين تصوير کاربرد آگاهانهی رنگ است. بهزاد که همواره با به کار بردن رنگهای درخشان از حساسيت عميق خود نسبت به رنگ شناسی با ما سخن میگويد و بيشتر به سبزها و آبیهای گوناگون تمايل نشان میدهد، در اين تصوير فقط به رنگهای اُخرايی، قهوهای، خردلی، خاکی و زرد که رنگهای خاک و خشت و گِل است، روی آورده. تنها آسمان با آبی بیرمق خود فضای کوچکی از بالای تابلو را گرفته، که آن هم در تسخير رنگهای هوشمند زمينی درآمده است و چون گريزگاهی عمل میکند. لباس کارگران به رنگهای گوناگون و بيشتر قهوهای است و فقط جامهی کارگری که در قلب تابلو ايستاده و خشت بالا میاندازد، قرمز است و نيز تنها اوست که پاپوشی سرخ هم به پا دارد که بیگمان بهزاد در کاربرد رنگ سرخ –هم برای جامه و هم برای پاپوش او- که نقشی مرکزی دارد و به وسيلهی خشت رابط ميان پايينیها و بالايیهاست، بیهدف نبوده است. انگار اين پاپوش سرخ که حالت آماده باش «رفتن» را ايجاد میکند، تداعی اين مصراع معروف است که: «گر مرد رهی ميان خون بايد رفت». بقيهی کارگران به جز خود سنمار همه پا برهنهاند.
نکتهی ديگر فضای هندسی تابلو است و اينکه هرچند بيننده در اين تصوير با بسياری وسائل بنايی از قبيل سرند و ناوه و داربست و زنبه و تيشه و بيل و کلنگ و نيز تنوع انسانهای پر حرکت روبروست، اما اين شلوغی اصلا ً ذهنش را آشفته نمیکند زيرا در مجموعهی کارگران حالت عروجی ديده میشود که با نردبان و داربست همخوانی دارد و با کل تصوير مناسبتی يک دست به هم میزند. و اين حالت عروج که بلندای قصر را تحت شعاع قرار میدهد، در تکتک چهرهی کارگران -حتا کارگری که خاک «سرند» میکند، اما سرش را رو به بالا گرفته- ديده میشود و در بخش بالای تصوير، آنجا که کارگران حالتی پيکانی (مثلثی شکل) به خود میگيرند، به اوج خود میرسد. و ديگرتر اينکه اگر چه در اين تصوير رنج انسان با ضربههای بيل و کلنگ تقطيع میشود و از خشت و گل و سنگ عبور میکند و کارگران همه نشانههای زندهای از به سرقت رفتن زندگی انساناند، اما تمامی اجزا –حتا تصوير و تحرير– آنگونه با هم يگانه شدهاند که جدايیشان از هم ناممکن است.
به راستی يک هنرمند ديگر انديش تا چه پايه میتواند به ژرفای جانش دست يابد تا بيننده را به تماشای حيرانی اعجاز ببرد؟
پانویسها:
1- قبل از ميلاد در شمالغربی جزيرةالعرب دولت نبطيان شکل گرفت که اعراب آنرا «الحضر» و رومیان به آن «پترا» میگفتند. آنها در زمینهایشان کشت میکردند و به واسطه قرار داشتن در مسیرهای بزرگ تجاری، به تجارت نيز میپرداختند و مصنوعات مسی و آهنی را در یمن و شام و یونان و کالاهای ایران و هند و ماورای هند را در مصر و شام و دیگر نقاط تجاری توزیع میکردند. نخستین اخباری که از نبطیان در دست است مربوط به «دیودور سیسیلی» متوفای 57 ق.م. است که مینويسد: در حدود سال 312 ق.م. نبطیان به چنان قدرتی دست یافتند که طی دو جنگ در برابر «انتیکونوس» جانشین اسکندر در شام به پیروزی رسیدند نبطيان که زبانشان تقريباً عربی و خطشان مادر خط عربی بود، گاهی با ساسانيان در نبرد بودند و گاه نيز تابع ايشان.
سيدعلی اکبر حسينی/ دولتهای عرب جاهلی/ پژوهشکدهی باقرالعلوم
http://www.pajoohe.com/FA/index.php?Page=definition&UID=35681#_ftn44
2- هستهی نخستين دولت تدمر به دست اعراب بیابان گردی نهاده شدکه هدايت کاروانهايی را که از باديةالشام میگذشت، بر عهده داشتند. آنها به تدریج با آرامیان در آمیختند و خط و زبانشان را پذیرفتند. واقع شدن تدمر بین ایران و روم، بر اهمیت آن میافزود و آنها برای حفظ موجودیت خود میان دو دولت توازن را حفظ میکردند. «تدمريان»، اگرچه بيشتر از روم اطاعت مینمودند، اما در آثار بازماندهی آنها، از قبيل زينتآلات، جای پای هنر ايرانيان ديده میشود و حتا يکی از شهرياران ايشان به نام «أذينه»، به تقليد از ساسانيان، خود را «ملك ملكا» (شاهنشاه) میخواند و يکی ديگر به نام «ورود» (worod)، با عنوان «أرجبذ /ارگبذ» که در اصل لقب اردشير بابكان بود، چندی حکومت راند.(همانجا)
3- عسانيان کوچنشينانی بودند که پس از کوچيدن از جنوب، مدتی در تهامه کنار چشمه يا چاه آبی به نام «غسان» اقامت گزيدند و نسبت نام خود را از آن آب گرفتند. آنها بعد از جنگيدنهای بسيار و شکست دادن ديگر قبايل عرب، از سوی روميان به حکومت شام رسيدند. از حاکمان نامآور غسانی میتوان به « حارث» و پسرش «منذر» اشاره داشت.( همانجا)
4– لَخمیها يا بنی لخم نام دودمانی عرب بودکه در روزگار ساسانيان، بين سدههای سوم تا هفتم ميلادی بر حيره حکومت میکردند. خاستگاه نخستينشان يمن بود و در آغاز بتپرست بودند، سپی اسلام را پذيرفتند. لخمیها پيرو ساسانيان بودند و دشمن آنها غسانيان يا اعراب غسانی بود. و يکی پديا تخت عنوان لخمیان
5- حيره (پايتخت ملوک لخمی)، از شهرهای قديم میانرودان است که در نزدیکی جنوب شهر نجف کنونی قرار داشته. با بزرگ شدن شهر کوفه، از آبادانی حیره کاسته شد و سپس به تدریج از میان رفت. نام حیره از ریشهای آرامی به معنی اردوگاه مرکب از خیمههاست.همانجا / تحت عنوان حيره:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D9%87
6- نويسندهای خواست از بارگاه/به قیصر یکی نامه فرمود شاه/ز نوشینروان شاه فرخنژاد/ جهانگیر وزنده کن کی قباد/ به نزدیک قیصر سرافراز روم/ نگهبان آن مرز و آبادبوم/……./……./ تو گر قیصری روم را مهتری/ مکن بیش با «تازیان» داوری/و گرمیش جویی ز چنگال گرگ/ گمانی بود کژ و رنجی بزرگ/ وگرسوی «منذر» فرستی سپاه/ نمانم به تو لشکر و تاج و گاه/ وگربگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو زیر پی بسپرم/ شاهنامه / پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
7- حيره، عامل انتقال فرهنگ/ صفری، مسعود/ گنجينهی معارف
http://www.hawzah.net/fa/article/articleview/84265
همچنين در اين مقاله آمده که اين تأثير از دو طريق صورت میگرفت: اول به علت آمد و رفت حيريان به ايران و به دربار ساسانيان، چرا که ملوک لخمی دست کم سالی يک بار در دربار ساسانی حضور پيدا میکردند و بزرگان حيره هم مرتب آمد و رفت داشتند و چنانکه «ابن قتيبه» در کتاب خود آورده است، اصلاً دو کاتب حيری در ديوان ساسانيان خدمت میکردند. دوم از طريق ايرانيانی از طبقات مختلف از قبيل سپاهی يا صنعتگر که به صورت دائم و يا به صورت موقت، در حيره زندگی میکردند. حيريان، داستانها و اسطورههای فارسی را فرا میگرفتند و آنها را برای اعراب نقل میکردند. از جمله کسانی که حلقهی رابط و راوی فعّال اين داستانها در مکّه بود، میتوان «نضر بن حارث» را نام برد که با روايت داستانهايی از قبيل «رستم و اسفنديار» برای مکيان آنها را به خويش جلب میکرد. و اين ابن حارث از شجاعان و اشراف قريش و در جنگ بدر سردار سپاه مشرکين بود. او از کتب فارسيان اطلاع داشت و آوردهاند که وی نخستين کسی است که الحان فارسی را باعود نواخت. وی پسرخاله پيغامبر بود و به آزار وی میپرداخت و هرجا که پيامبر سرگذشت دولتهای منقرض شده را به قصد عبرتانگيزی روايت میکرد نضر از پس وی به نقل داستانهای شاهان ايران و سرگذشت رستم و اسفنديار میپرداخت و بنا به گفتهی «ابن هشام» (مورخ) اين داستانها را در حيره فراگرفته بود. نضر خود میگفت: «من از محمد در نقل اساطير اولين و داستان سرايی چيرهدستترم.»
8- «مسعودی» درباره ی تأثير موسيقی حيره بر موسيقی رايج در عربستان میگويد: «قريشيان آوازی بجز نصب نداشتند، تا اينکه «نضربن حارث» به حيره رفت و نواختن عود و هنر آواز را از آنان آموخت و چون به مکه بازگشت، آنچه را که آموخته بود، به مکيان داد./ همانجا
9- طبق روايات بهرام پنجم (وهران،بهرام گور) پسر يزدگرد اول، بخشی از سالهای کودکی خود را در حيره نزد نعمان (پدر منذر) پرورش گرفت و در آنجا تيراندازی و سوارکاری را به مهارت آموخت و افزون بر آن در قصر خورنق بيشتر اوقات خود را به شادکامی، با شعر و شراب و موسيقی و زنان زيباروی میگذرانيد از اينروست که در تاريخ ايران نمونهی يک پادشاه شاديخوار و پر جنبوجوش است و در حقيقت به سبب همين وحشی طبعی و چالاکی و ناآرامی و اشتياقش به شکار، او را بهرام گور میخواندند. بیگمان سابقهی تربيت در ميان حيريان او را تا حدی به شيوهی اعراب باديه بار آورده بود و همين حالات او را از آداب و رسوم مجلل و تشريفات سنگين و شکوهمند دربار ساسانيان دور و به مردم عادی نزديک میکرد. از اينرو وی در انظار عامه محبوبيت ويژهای پيدا کرد و قهرمان افسانههای عاميانهای ساخت که بيشتر تخيلی مینمودند./ بعد از بازگشت بهرام از حيره، يزدگرد او را به وليعهدی برگزيد. حتا سکهای هم به اين مناسبت ضرب کرد که از دو رو تصويرخودش و تصوير بهرام بر آن نقش بسته بود. اما بر اثر بدگمانی که بر وفق روايات طبيعت ثانی يزدگرد بود، علاقه از او گردانيد و دوباره او را به حيره فرستاد. و در حقيقت به صورت محترمانهای تبعيدش نمود. پس از مرگ يزدگرد پسر ديگرش شاپور كه فرمانروای ارمنستان (ارمنان شاه) بود و ظاهراً نزد پدر محبوبتر از بهرام بود، به شاهی رسيد و همين امر باعث شد که منذر، امير حيره يا پدرش نعمان به همراه بهرام با نيرويی قابل ملاحظه از يك دسته اعراب تنوخ ساكن حيره و يك لشگر سوار سنگين مسلح ايرانی -كه در حيره تحت فرمان بهرام بودند- براي بر تخت نشاندن شاهزادهی دستپرورد خود به تيسفون عزيمت کنند. بدينگونه سلطنت بعد از يزدگرد، به رغم مخالفت جبههی بزرگان (که میخواست پادشاهی را از چنگ يزدگردیها به در آورد و خسرو نامی را هم عَلَم کرده بود)، به بهرام رسيد. بنا به گفتهی شادروان زرينکوب (زرینکوب، عبدالحسین. تاریخ مردم ایران قبل از اسلام. تهران: انتشارات امیرکبیر،) آن قصه هم که میگويند تاج سلطنت را در بين دو شير نهادند و بهرام خطر کرد و شيران را کشت و تاج بر سر نهاد، همه ساختگی است و به قصد آن جعل شده، تا تسليمشدن شرمآور بزرگان كشور را در مقابل يك شيخ عرب و يك دولت پوشالی دست نشاندهی ايران در پردهی ابهام فروپوشاند.
بررسی تصوير «بهرام گور» از دورهی ساسانی تا پايان دورهی قاجار/ نويسندگان مجيد بهدانی و و دکتر حسين مهرپويا/ قصلنامه علمی- پژوهشی نگره/ شماره 19/ پاييز 1390
10- ابن منذربن امری القيس اللخمی، مکنی به ابوقابوس و معروف به نعمان ثالث، از مشهورترين پادشاهان حيره در عهد جاهليت است. وی به سال 592 م. بعد از پدرش به فرمان هرمز انوشيروان شاهنشاه ايران، به امارت و پادشاهی حيره رسيد و بيست و دو سال پادشاهی کرد و سرانجام در عهد سلطنت خسرو پرويز مورد غضب آن شهريار واقع شد و به فرمان او معزول و به خانقين تبعيد گشت و تا زمان مرگ (در حدود سال 15 قبل از هجرت) در آنجا محبوس ماند. و به روايتی وی را به فرمان خسرو پرويز زير پی پيل افکندند تا هلاک شد و با مرگ وی حکومت لخميين پايان گرفت. (از الاعلام زرکلي ج 9 ص 10)
11- لغتنامهی دهخدا / تحت عنوان واژهی خورنق
12- فرهنگ آنندراج / محمد پادشاه/ ج2 / تخت واژهی خورنق
13- هفت پيکر/ نظامی گنجوی/ بخش صفت سمنار و ساختن قصر خورنق/ منظومهی هفت پيکر که به «هفت گنبد» و «بهرام نامه» نيز معروف است، شرح جنگها و شادی خواریهای بهرام گور، فرزند يزدگرد (پادشاه ساسانی) است که بنا به پيشگويی منجمان به حيره نزد «نعمان» پادشاه آنجا و پسرش «منذر» فرستاده میشود تا از مرگ در امان باشد. نعمان قصر خورنق را برای بهرام میسازد. بهرام در حيره به انواع فنون زمان خود از قبيل تيراندازی و سوارکاری آشنا میشود. روزی در قصر به گردش در میآيد و در حين گردش با حجرهای در بسته روبرو میشود و چون به درون حجره میرود، تصوير هفت پيکر زيبا از دختران پادشاهان هفت کشور را بر ديوارها میبيند که تصوير خودش در ميان آنها بطوری قرار دارد که همه بر بهرام مینگرند. چون به ايران باز میگردد و تاج شاهی بر سر میگذارد هر هفت دختر را به همسری خود در میآورد و برای هر يک گنبدی با رنگی ويژه میسازد. در ميان مثنویهای نظامی «هفت پيکر» از حيث تصوير آفرينی و تخيل شاعرانه قابل تأمل است.
14- همان سنمار است/ عربها به تقديم(نون) بر (ميم) اين نام را سمنار میگويند./ فرهنگ دهخدا/ تحت عنوان سمنار
15- پرتوی آملی، مهدی/ ريشه تاريخی امثال و حكم/ جزای سنمار
http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/101/html/101_37.htm
16- هفت پيکر/ نظامی گنجوی/ بخش صفت سمنار و ساختن قصر خورنق
17- روايت ابولمويد بلخی زير عنوان خورنق، همآنگونه که در کتابش آمده نقل میشود:/«آمده که بنايی است به ظهر کوفه، نعمان بن منذر بر سر وی رفت و گفت: هرگز مثل اين بنا نديدهام. سنمار گفت: من جايی دانم که اگر سنگی از آنجا بر گيريد، همه بيافتد. نعمان گفت: جز تو هم کسی داند؟ گفت نی. نعمان گفت که وی را از آن قلعه بياندازند. سنمار را از قلعه انداختند تا هلاک شود.» ابوالمؤيد بلخی بعد از اين توضيح به روايت نظامی هم بدينگونه اشاره میکند: /«اما بندگی خواجه نظامی عليه الرحمة و الغفران روايت ديگر آورده که چون انعام فاخر يافت سنمار گفت اگر میدانستم که چندين از انعام مبذول خواهی فرمود من از اين هم خوبتر میساختم، نعمان گفت از اين هم خوبتر راست میتوانی کرد؟ و در خاطر کرد اگر او را زنده مانم او برای پادشاهی ديگر، از آن خوبتر کند. پس گفت که هم از آن قصرش درانداختند.»/ واژهياب/ تحت عنوان واژه ی خورنق
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D9%82
18- مُعجَماَلبُلدان کتابی است برپایهی جغرافیا، نوشته ابوعبدالله یاقوت حموی «الرومی البغدادی» متولد ۵۷۴ (ه.ق.)، جغرافیدان و مورخ و فيلسوف مشهور قرن هفتم هجری قمری/ ويکیپديا، تحت عنوان معجمالبلدان
19- شقايق نعمان (لاله نعمان)؛ نوعي از لاله به غايت سرخ که منسوب به نعمان بن منذر پادشاه عرب است که لاله مذکور را از کوهستان آورده بود و آنرا بسيار دوست میداشت. لغتنامهی دهخدا/ تحت عنوان شقايق نعمانی
20- روايت ياقوت حموی را همانگونه که در «معجمالبلدان» آمده مرور میکنيم: این کاخ را به امر نعمان بن منذر مردی موسوم به سنمار به شصت سال ساخت چه او یکی دو سال بساخت و میپرداخت و بعد غیبت میکرد پنج شش سال به دنبال او میگشتند تا بیابندش چون به دست میآمد باز یکی دو سال به کار مشغول میشد و سپس غیبت میکرد تا کار قصر به انجام رسید، پس از انجام نعمان بر فراز کاخ آمد و دریای مواج در پیش دید و صحرای سرسبز در پس، محظوظ شد و به سنمار گفت هرگز کاخی به این زیبایی ندیدم، سنمار گفت دانم سنگی را که اگر کشیده شود تمام ساختمان فرو ریزد. نعمان گفت آنرا به من بنما تا کسی بر آن واقف نشود، پس از نمودن، نعمان دستور داد تا آن هنرمند را از بالای کاخ به زیر درانداختند و تکه تکه شد، و منشاء ضرب المثل «جزاء سنمار» گردید که این مثل در حق کسی زنند که جزای نیکی را بدی دهد: خورنق، کوشکی بود بلند چون گنبدی چنانکه در باغها کنند، اندر او خانه و حصار و دیوار بلند را به پارسی خورنه خوانند و به تازی خورنق. (ترجمهی طبری بلعمی)/ وبلاگ پرتو عشق/ نشانی
http://badeherfan.persianblog.ir/post/40
21- «فرين» مورخ روسی در مورد معجمالبدان میگويد: «يکی از پربارترين کتابهای عصر خود بوده است.»/ «وسنکونسکی» عقيده دارد: «ياقوت حموی يکی از نوابغ عصر خود بوده و کتابی گرانمايه و ارزشمند از خود باقی گذاشته است.» و نيز «ابن خلکان» بر اين باور است که: «معجمالبلدان کتابی است بسيار مفيد و نويسندهی آن از همت والايی برخوردار بوده است و کتابی بسيار نفيس تقديم به جامعه نموده.»/ از دانشمندان ديگری که در مورد اين کتاب داد سخن دادهاند، میتوان به «جرجی زيدان»، «نفيس بن احمد»، «دکترحسین مؤنس»، را نام برد و همچنين دکتر عمر کحاله در کتابش: «التاریخ والجغرافیة فی العصور الاسلامیة» میگوید که کتاب معجمالبلدان يکی از کاملترین کتابهایی است که در وصف جغرافیا و تاریخ جهانگردی و گردشگری تصنیف شده است و نيز دکتر «مصطفی السقا» میگويد که کتاب «مُعجَماَلبُلدان» گنجینهای است از علم و ادب و آثار ممالکومسالک، و عظیمترین معاجم گردشگری آن دوران است. ناگفته نماند که کتاب مُعجَماَلبُلدان به چند زبان زنده دنیا ترجمه شدهاست./ ويکی پديا / تحت عنوان معجمالبلدان:
22- در فرهنگ «شرفنامهی منيری» (يکی از نخستين لغتنامههای فارسی/قرن نهم هجری/شبه قاره هند) راجع به اين قصر آمده است: نام قصر بهرام که بنايی عجيب و غريب است. سنمار بنّای او بود، به تازیاش سنمار گويند.»/ در «ترجمهی طبری بلعمی» (ترجمهی تاريخ طبری، معروف به تاريخ بلعمی/ مترجم به فارسی ابوعلی بلعمی/ اصل اين کتاب عربی و تأليف محمدبن جرير طبری) آمده: خورنق، کوشکی بود بلند چون گنبدی چنانکه در باغها کنند، اندر او خانه و حصار و ديوار بلند را بپارسی خورنه خوانند و بتازی خورنق.»/ در فرهنگ «آنندراج» آمده است: قصر خورنق که نعمان بن امرواء القيس برای بهرام گور ساخته بود، بس مشهور ولی محل آن مبهم مانده. آنچه به تحقيق پيوسته در حيره که شهری از بناهای نعمان بوده، ساخته شده و حيره بر ساحل بحر عمان فارس ممتد به اراضی کوفه بوده و نعمان صاحب حيره ترک ملک کرده و رهبانيت گزيده. آن ابنيه نيز به تدريج ويران گشته و جز نامی در گيتی نماند و آن را نعمانيه نيز میناميدند. واژه ياب/ تحت کلمهی خورنق
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D9%8
23- ضربالمثلهای عربی/ تحت عنوان جزای سنمار به نشانی:
http://ejabat.google.com/ejabat/thread?tid=16030f072a405c99
24- آخرين آجر کاخ/ از سايت آبهای عميق با اندکی ويرايش/ http://aseman700.blogfa.com/post/37
25- بازتاب جلوههايی از کاخهای دورهی ساسانی در اشعار شعرای جاهلی/ دکتر عزتالله ملا ابراهيمی/ مجلهی زبان و ادبيات، سال 3، شمارهی 8، پاييز 86
26- وبسايت علمی پژوهشی واقعه /به نشانی:
http://waqia.ir/visitorpages/show.aspx?IsDetailList=true&ItemID=1177,1
27- امير پوريا/ مقالهی سگ کُشی/ http://www.amirpouria.com/main.asp
نظر مژده شمسايی (همسر بهرام بيضايی) هم بگونهای بر اين باور صحه میگذارد چرا که او هم عقيده دارد: «بيضايی خود در تکتک آثارش حلول میکند. در فيلم «سگ کشی» گلرخ کمالی میشود که يک تنه در برابر جمعی سوداگر و دلال میايستد و پشت خم نمیکند. در «افرا» که جامعه به تهمت قضاوتش میکند، حقانيت خود را با سکوت ثابت میکند. در «کارنامه بندار بيدخش» بخشی از نگرانیها و دغدغههايش را از زبان پندار میگويد که: «من از این دانشها بهر خود چیزی نخواستم. من این دانشها همه از بهر مردمان كردم و امروز سود آن همهجا همگان میبینند پس چرا جز بند مرا بر دست و پای نیست؟ آیا این دانش است كه با من به دشمنی برخاسته؟ نه این از دانش به من نرسید از شما رسید از آنكه در دانش من وارون نگریست!»
28- ويکیپديا/ تحت عنوان کمالالدين بهزاد
* شعر سرآغاز بخش کوتاهی از يکی از شعرهای نگارندهی مقاله است.
*با سپاس از نسرین شکیبی مترجم گرامی برای برگرداندن بخشهای عربی

