می بينم تو را

آری … آری … آری 
تنها آرزوی بزرگ من ديدار دوباره ی او بود…

عاقبت يک روز می بينم تو را
اين ندای قلب بيمار من است
عاقبت يک روز می بينم تو را
اين اميد و شوق بی بار من است

عاقبت يک صبح زيبای بهار،
يا شبی ديوانه و پر ماجرا ،
يا شب مرطوب و باران خورده ای ،
يا غروبی خسته می بينم تو را …

عاقبت يک بار ديگر چشم من ،
می شود مفتون آن چشم سياه
عاقبت يک بار ديگر می روم
تا  بلندای  غرور  آن  نگاه 

عاقبت يک بار ديگر دست تو ،
می فشارد دست های سرد من
گفته هايت می کند شوری به پا ،
باز هم در سينه ی پر درد من

می کشم بر دوش رنج انتظار،
گرچه می دانم خيالی بيش نيست
وين چنين روز خوشی در زندگی،
هرگز و هرگز مرا در پيش نيست ….

پيرايه يغمايی

 

 

 

 

Loading