بدون تاریخ
يحيی داستان آن پله ها بسیار غريب است
درست مثل پله های قصر خورنق که آن را هم معمار نگون بخت – سنمار نام – از روی نقاشی های موريس اشر الهام گرفته بود.
و البته اين را کسی نمی دانست تا آن روز که گرم گفت و گو بود و سرش از عشق کوچکترین دختر نعمان گرم ، بناگاه راز پله های قصر را واگويه کرد.
و من از همان لحظه دانستم که هنگام فرو افتادن از بام بلند قصر بايد با يکايک آن آجرها آخرين ديدار را داشته باشد، که داشت . چنانکه من به سرگيجه افتادم، زيرا آن بام آنگونه بلند بود که سر به شانه ی خورشيد می گذاشت و گوش به چنگ آن روسپی بابلی داده بود که اسم اعظم را می دانست و به هابيل و قابيل گفته بود و خود بر تارک آسمان ستاره ی زهره شد.
يحيی کاش امشب به اين خانه ات می خواندم که با همين سنمار بزمی دوستانه داشتيم و او چنان حکايت خود را با آب و تاب بيان می کرد که من با چشم های خيس، آن باغبان ديوانه را رؤيت کردم که آرام و قرارش از دل بريده بودند،
اما در حال باغبان گفت که توهوس شراب خلّار کرده ای و نيست، اما اينجا بود به کثرتی که نمی توانی حدس زد، ولی همتی يافت نمی شد تا آنها را گردن بزند و ما هم آنچه را که يافت نمی شد، آنمان آرزو بود … ای وای ِ ما …
پيرايه يغمايی

![]()