تا دخمه های ژرف فراموش

تا دخمه های ژرف فراموش می روم
تابوت خود گرفته سر دوش می روم

آتش بساز و شعله  عَلَم کن که بی دريغ
تا آزمون سرخ سياووش می روم

تنديس زنده ام که نشستم به مرگ خويش
پوشيده ام سياه و کفن پوش می روم

آن زخم کهنه ام که نديده است مرهمی
آن تيغ نعره ام که نه در گوش می روم

پس کوچه های غربت اين عمر را هنوز،
با بخت خفته دست در آغوش می روم

آتش زدم به خود که زبان آوری شوم
شد هر رگم زبانه و خاموش می روم

پيرايه يغمايی

 

Loading