و شبح ياد تو با من بود

غروبگاه از خانه ات  در تاريکی کوچه
جاری شدم …

 نه چراغی بود و نه درختی
تنها  در دو سوی کوچه
خانه هايی  بودند آوار اندوه
و پنجره هايی که آيه ی  نان را
تلاوت می کردند

می گذشتم تسليم
چون آه دريغی
که از ميان لب های محکومی بگذرد

و شبح ياد تو با من بود …

پيرايه يغمايی

Loading