با اشک های من …

من بسیار متلاطم هستم، می دانی؟
درست مثل زمانی که در کوير گرد باد می پيچد و آن گردباد موج می زند و ريگ های نرم روی هم می لغزد وانگارمن هم با آن ریگ ها ی نرم می لغزم و تا تنوره ی آسمان می روم و دوباره از پنجره ی بادگيرسُرمی خورم و می افتم توی شاه نشين و بعد هم درایوان خنک تابستانی. آنجا کمی می نشينم، اما نمی شود چون یک باره سوز سردی از دريچه های بالایی دوره ام می کند و دامنم را می گيرد و ناگریرم می کند که بگريزم به اتاق زمستانی – همان که روبروی ایوان ساخته ای – اما سرم گیج می رود و ناگهان در پلکان
مار پيچی زيرزمين می غلتم و پايين آن پله ها شورابه ای می گذرد که با اشک های من نسبتی دارد.

پيرايه يغمايی



 

Loading