نعل رخش تان در شب برّاق …

نعل رخش تان در شب برّاق خطی از نقره می اندازد.
ر
فته اید تا آن سينی تافته ی مس را از آستين شب بیرون بيآورید – (خورشيد را می گويم.)
شب است و وجاهتی در این لاجورد بی انتها نيست و ما در تاريکی غلیظ روی پله کان شب به نيایش نشسته ايم و سبوها در دست داريم .
سبوها پر از اشک مادران
سبوها، پر از خون کودکان
سبوها پر از خشم جوانان
سبوها پر از فقر کودکان کار
سبوها پر از عصمت بيوه های جوان که فرزندان بی پدر آوردند
سبوها  پر از ناکامی دخترکان دلباخته، که بدون دامادهای عاشق به حجله های شوربختی رفتند
سبوها پر از دلتنگی غربت زدگان آواره
سبوها در دست داریم از کدامشان بگوییم که همه پر است .
و ما به چشم براهی نشسته ایم که شما – ای آيه های دلاوری، ای سوره های معصوميت – ، شما با خورشید باز گردید و ما سبوها پيش پايتان بشکنيم و در نور روز يکديگر را به ببینيم و به شادی به روی هم بخنديم …
باشد … باشد که تا آن روز چيزی بجز یک گُدار نمانده است.

پيرايه

Loading